11 May / 24 May New Style

عذاب مقدس شهيد موكيا

در دوران حکومت دیوکلیتیانوس [دیوکلیتیانوس از سال 284 تا 305 در امپراتوری روم حکومت کرد] در آنفیپاتوس [آنفیپاتوس - فرماندار منطقه] لودیکی و مکسیموس در زمان آزار و شکنجه ای که در همه جا علیه مسیحیان آغاز شده بود، در شهر آمفیپولس، که در مقدونیه قرار داشت، یک رئیس کلیسا مسیحی بود. در آن زمان که بت پرستان مراسم ناپاک را برای خدای بدکار خود دیونیسیوس، یا باخوس انجام می دادند [دیونیسیوس یا باخوس، به گفته افسانه های یونانی، پسر زئوس و سمیلا، خدای انگور و شراب، که به صورت رایگان قلب مردم را خوشحال می کرد. دیونیسیوس به عنوان سرپرست همه چیز در گیاهان - گل ها و حیوانات بارور شناخته می شد.

و در میان قومها ایستاد و با صدای بلند گفت: "ای مردم گمراه! تا چه زمانی در تاریکی و بی خبری خواهید ماند؟ تا چه زمانی در تاریکی و بی خبری خواهید ماند؟ تا چه زمانی در تاریکی و بی خبری خواهید ماند؟

و سخنانى ديگر بسيارى مانند آن گفت. و هر روز به ميان مردم مى رفت و گمراهى قوم ها را به آشوب مى انداخت و از خدا و مسيح خبر مى داد.

در این میان، آمپیپاتاس نامی از شهر آپولونی که در مقدونیه نیز بود، به آمپیپولیس آمد و در آنجا قربانی به دیونسیوس آورد. و در مورد مکیا، خدمتکار مسیح، به لودیکیا گفته شد که او بسیاری را از جشن دیونسیوس منحرف کرده بود. و بت پرستان چیزهای زیادی در مورد این مقدس بدگو می گفتند: "در اینجا یک معلم مسیحی وجود دارد که سعی می کند مردم را با آموزه ای عجیب فریب دهد. او همه را متقاعد می کند که به مرد مصلوب شده و مرده ایمان بیاورند. و در واقع، بسیاری از خداهای ما را ترک کرده و ایمان آوردند.

بگو تو کیستی که نمی خواهی با ما قربانی کنی و مردم را از قربانی کردن با بت ها منع کنی؟ "موکیوس گفت: "ای بی خرد، تو که حقیقت را نمی دانی، چرا از من چیزی می پرسی که هنوز درک نمی کنی؟ کمی درباره خودت فکر کن و حقیقت را بپذیر، زیرا من از کتاب مقدس مطالعه کردم و فهمیدم که همه خدایان غیر ملّت ها شیطانی هستند و امید به آنها بیهوده است. "

آن گاه آنفیپات به شدت خشمگین شد و دستور داد که مقدّس موکیا را در دار شکنجه به دار آویزان کنند و بدنش را از سر تا پا با ابزار آهنین ببندند. در حالی که در عذاب بود، مقدّس به خدا ندا داد و گفت: "ای فرمانروای ابدی که در شعله های حقیقت درخشان هستی، قدرت الهی خود را به بندگانت نشان بده و به من قدرت بده تا تا آخر به خاطر احکام مقدست به کار بروم". خدمتکاران شکنجه کننده، برای مدت طولانی بدن مقدّس را شکنجه کردند که سرانجام خود ناتوان شدند. اما آنفیپات دستور داد که آنها را به عنوان تنبل و ضعیف ترک کنند؛ اما شهید دوباره دستور داد که برای بازجویی فراخوانند. علیرغم شکنجه ای که متحمل شده بود، دیونسیوس مقدّس به حضور شهید لودیوکیا آمد، که آماده شهادت از حق بود. و در حالی که از بسیاری از شکنجه ها می ترسید، به خدا پاسخ داد:

"آیا تو بت بی صدا و بی حرکتی که دست انسان ساخته است را خدا می دانی؟ ای بنده گمراه شیطان! آیا نمی بینی که بدن من از عذاب تو ناتوان نشده است؟ آیا نمی بینی که من در زخم هایم هیچ درد و رنجی ندارم؟ آیا نمی بینی که تمام قدرت تو بی فایده است؟" وقتی لودیکی این کلمات را شنید، گفت: "این که تو در عذاب هستی، از قدرت خدای تو نیست، بلکه از جادوگری توست. من دستور می دهم بدنت را دوباره در آتش بسوزانم، تا تمام اعضای تو به خاکستر تبدیل شوند و باد قربانی شان را پراکنده کند. "

تا کی از دستورات من سرپیچی خواهی کرد؟ این آتش برای تو آماده شده است. به آن نگاه کن و عظمت و قدرت دیونسیوس، خدای ما را درک کن و او را پرستش کن. و مقدس پاسخ داد: "من به تو گفته ام، آنپیپاتوس، که من به نابغه، نابینا و نابینا از نابودی روح انسان ها احترام نمی گذارم. و آیا نمی خواهی باور کنی که چیزی که به عنوان یک خدا نامیده می شود، خدا نیست، بلکه یک بت است؟" لودیکی با خشم پاسخ داد: "ای لعنتی! آیا بت کسی است که قدرت الهی دارد؟ آیا می بینی که قدرت در آن زندگی می کند، قربانی از ما می پذیرد و به ما لطف می کند؟" اما مقدس به او گفت: "آیا می خواهی برای خدای خود قربانی کنم، که من همه چیز را در دیونسیوس دیدم، و در ابتدا به قدرت خود پاسخ دادم. "

"ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من، ای خدای من!

و به جای حقّ، دروغ را به جای حقّ قرار می دهند، تا بدانند که تو خدای حقیقی و ابدی هستی، و نور تو تاریکی های گمراهی بت پرست را از بین می برد. " و بعد از این دعا، مقدّس با صدای بلند، به سمت بت فریاد زد: " بی فایده و بیهوده، دیونسیوس لالان و بی احساس، من به تو دستور می دهم به نام بزرگ و بزرگ مسیح من که در آسمان زندگی می کند، از زمین بیفتی و دراز بکشی تا ضعف و ناتوانی تو آشکار شود. و در همان لحظه زمین و محلّ تو لرزید، و تو با صدای بزرگی به زمین افتادی و به تکه تکه شکسته شد. و وقتی این را دیدی، همه جنّیان که در آنجا بودند از بلا که در تو رخ داده بود، ترسیدند. پس از این، تو به خود گفتی: "بعد از این، چه بساط و باقیمانده ای که در آن بودی، به خود و به خدای مقدس ات نگاه کن. "

لودیکیوس به خاطر بت دیونیسیوم بسیار غمگین شد و فوراً دستور داد که مقدّس را در کوره ی سوزان بیندازند. وقتی مقدّس در آتش انداخته شد، او در میان شعله ها، مانند در میان باغ، ایستاده بود و به صدای همه، خدا را ستایش می کرد.

"من تو را سپاسگزارم، پروردگار، خدای پدران ما، که همه حرف های تو اطاعت می شود؛ مبارک تو، پروردگار نیروها، آفریننده همه نیروهای آسمان، ستایش شده توسط زبان فرشته های مقدس، که در یک زمان با سه پسر در آتش حضور داشت (در میان آن سه پسر، تو چهارمین بودی). من از تو می خواهم، نجات دهنده من، شکستن و نابود کردن آتش آتش سوزان را از آتش آتش سوزان، و آتش این آنفیپت را روشن کنید. خشم خود را بر آن نشان دهید و آن را از روی زمین از بین ببرید، تا همه ببینند که شما تنها خدای واقعی هستید، که در آسمان زندگی می کنید. "

وقتی که حاکم شهر فالاسیوس از این معجزه خبر گرفت، خشمگین شد و مقدّس موکیوس را گرفت و دستور داد که او را در زندان زندانی کند. بیست روز بعد از آن، یک آنفیپات دیگر به نام مکسیموس به شهر رسید. وقتی که او از همه کارهایی که مقدّس انجام داده بود و همچنین از مرگ لودیکیوس خبر گرفت، مکسیموس به دنبال راهی برای نابودی مقدّس شد. در محل محاکمه اش نشست و دستور داد که مسیح شهید را برای بازجویی به نزد خود فراخوانند. هنگامی که مقدّس را آوردند، آنفیپات از او پرسید: "به من بگو، نامت چیست و از چه قبیله ای می آیی؟" مقدّس پاسخ داد:

"اگر می خواهی نام و نسب من را بشنوی، گوش کن: پدرم فراتوس نام داشت، و مادرم اوستافیا، و وقتی که آنها تعمید مقدس را پذیرفتند، مرا مکنیس نامیدند. از سوی پدر و مادرم در زندگی پرهیزکاری پرورش یافته ام، من در کلیسا مسیح خدایم به یک رتبه کشیش رسیدم؛ و اکنون زندگی من به سن پیری نزدیک شده است. سپس مکسیم گفت: پدر و مادرت چه کسانی بودند؟ مقدس پاسخ داد: پدرم شهروند شهر بزرگ رم بود و وظایف نظامی را انجام می داد؛ و مادر من دختر آنفیپتاس لمپادی بود. مکسیم گفت: "اگر از چنین یک خانواده اشرافی آمده ای، پس چرا به جادوگری که برای تو مناسب نیست، تسلیم شدی؟ چرا دیو دیونسیوس را از بین بردی و دوستش را از پادشاه لافینیکیا، چرا قربانی های فستیوال را برای مکسیم تقدیم می کردی؟

"نه من، بلکه خدای من، خداوند عیسی مسیح، خدای قادر بر همه چیز، دیوانیسیوس بی روح را نابود و شکسته و با شعله خشم خود، لودکیه را بسوزاند. من فقط با ترس و عشق به خدای خود خدمت می کنم و نام مقدس او را با دهانم اعتراف می کنم". ماکسیم به این گفت: "جنون خود را رها کنید و قربانی آپولو را تقدیم کنید [اپولو، پسر زئوس و لاتونا، پسر زئوس و لاتونا، خدای رفاه و نظم، نگهبان قانون است. به عنوان تبلیغ کننده اراده زئوس، همچنین به عنوان یک خدا، پیشگویی و مردم در نظر گرفته می شد.] در صورت مرگ، شما با مرگ می میرید. اما شکنجه کننده پاسخ داد: "من با مرگ خشمگین می میرم، اگر من نعمت ها و رحمت های خدا را فراموش کنم و خدا را به من تقدیم کنم، و اگر من به دو نفر از همکاران خود در دادگاه و در شکنجه، به آنها احترام می کنم. " اما ماکسیم دستور داد که بدن خود را به دو نفر از دشمنان خود، اگر آنها را در دادگاه و در شکنجه، به این ترتیب، اگر آنها را در دادگاه و در شکنجه، به این ترتیب، اگر آنها را در دادگاه و در شکنجه، پس از این حکم، ماکسیمی میرند. "

"چه شیرین عشق به خدا!" سپس به شکنجه گر روی آورد و گفت: "با جدیت اراده ی پدرت شیطان را انجام بده. اما من به خاطر نام مسیح با همه ی شکنجه ها و حتی مرگ موافقم". سپس مقدّس شروع به دعا کرد و گفت: "پروردگار، منبع پاکیزگی، یار، مدافع و نجات دهنده ی من، من از تو سپاسگزارم که مرا، بی ارزش، در این کار پذیرفتی و به من کمک کردی تا شیطان را شکست دهم. تو تنها خدای واقعی هستی که ذهنم را پاک نگه می داری و از آلودگی های او محافظت می کنی. تو به ما کمک می کنی تا در تو، آفریننده، زندگی کنیم، زیرا نام تو برای کسانی که تو را دوست دارند، بزرگ است". پس از بیرون آمدن از چرخ مقدس، شکیبایان به طور کامل و سالم بر روی زمین ایستادند.

و هر که این معجزه را دید، از آن چه رخ داد، بسیار شگفت زده شد. و شکنجه کننده، از شرمسار شدن، مانند یک شهید شکست خورده، بیشتر از آن بر او خشمگین شد و دستور داد که او را در زندان بیندازند. و بعد از سه روز، دستور داد که او را از زندان بیرون بیاورند و به حیوانات غذا دهند. و دو شیر گرسنه و گرگنده بر او آزاد شدند. و هنگامی که به معبد نزدیک شدند، در برابر او به زمین افتادند، انگار که او را پرستش می کردند و پاهای او را در آغوش می گرفتند. و سپس شیرها شروع به لیسیدن پاهای او کردند، انگار که آنها را می خوردند. مردم، وقتی این اتفاق افتاد، با صدای بلند فریاد گفتند: "این مرد صالح، که حتی حیوانات و خدا دوست دارد، آزاد شود".

در آن زمان، مکسیم آنفیپات، شهید را به شهر پیرینف در تراکیه که اکنون عراقلیه نامیده می شود، به نزد اگیمون فیلیپسیوس فرستاد، که همه چیز را در مورد شهید نوشت. این اگیمون، بعد از اینکه سنت را هشت روز در زندان نگه داشت، دستور داد که او را به بیزانس ببرد تا سر شهید در آنجا قطع شود. هنگامی که سنت به محل حبس آورده شد، چشم خود را به آسمان بالا برد و گفت: "خداوند، تو که قرن ها را آفریده ای و شجاعت های مقدس را به پایان می رسانی، مبارک است. روح مرا در صلح قبول کن!" و صدای من از آسمان به روح مقدس گفت: "خوش باش، شجاعت خوب، قدرت من، که بر همه شکنجه ها پیروز شدم. و در کنار شاهان در بهشت با شهیدان رفتار کن. تو از مسیح در بهشت به دنیا آمده ای؛ و اکنون شهید در آسمان نشسته است".

شجاعت شهید خود را در یازدهم ماه مه انجام داد، که در آن امپراتور کنستانتین بعد از آن جشن را برای او تاسیس کرد. همان امپراتور یک معبد به نام مقدس ساخت و بقایای شهید را به آن منتقل کرد. همه کسانی که یاد شهید مقدس موکیو را جشن می گیرند، باید به این باور تشویق شوند که آنها نیز با او در پادشاهی فضل خداوند ما عیسی مسیح، که با پدر بزرگ می شود، و افتخار روح القدس، جلال و پرستش برای همیشه و همیشه خواهند بود. آمین. کانداک، 2: سپر ایمان را در دست داشت، گروه های بدکار را از شهید مقدس پاک کرد، و به خاطر مسیح بیگانه ها را برداشت: با این موسی و فرشتگان، از مصیبت نجات می یابند، همیشه برای همه ما دعا می کنند.