29 May / 11 June New Style

رنج و شکنجه ی مقدس فئودوسیا

فئودوسيا، عروس مقدس مسيح، در استانبول از پدر و مادر ثروتمند، راستگو، پرهيزگار و فاضل متولد شد. در ابتدا آنها سالهاست که باردار نبودند، اما در مورد آن غمگین بودند و شب و روز به عبادتگاه ها پناه می بردند و به فقرا صدقه می دادند.

یک روز وقتی که آنها در معبد به افتخار شهید مقدس آناستاسیا [این احتمالا به معنای شهید مقدس آنستاسیا است که در 29 اکتبر جشن گرفته می شود] در تمام شب بیدار بودند، مادر مقدس فئودوسیا بیشتر از همیشه برای حل بی ثمر بودن خود دعا می کرد؛ هنگامی که او کمی خوابید، شهید مقدس آنستاسیا به او ظاهر شد و گفت: غمگین نباشید، زن، زیرا شما باردار خواهید شد و زایمان خواهید کرد.

و از خواب برخاست و به شوهرش گفت: "زنده است خداوند، اگر تو از من درگذشتی، پسران یا دختران را به خداوند می سپاریم. "

پس از گذشت چهل روز پس از تولد، مادر دخترش را در دستان خود گرفت و او را به معبد سنت آناساسیا برد، با اشک های شادی از خدا و شهید مقدس تشکر می کرد و وعده می داد که دخترش را به درجه ای غیر مذهبی تقدیم کند، تا او به چهره دختران و عروسی مسیح تعلق بگیرد (باید توجه داشت که در کنار آن معبد یک صومعه برای دختران برای خدمت به خدا وجود داشت).

وقتی فئودوسیا هفت ساله شد، پدرش درگذشت و مادرش او را به صومعه مقدس آنستازیا برد و او را به عنوان یک فرشته مقدس برای اصلاح مو داد.

بعد از سه سال مادر فئودوسیا نیز درگذشت و تمام املاک خود را به دخترش انوکین واگذار کرد.

اما فئودوسیا که به سن کامل رسیده بود، و از عقل و عشق به خدا پر شده بود، نمی خواست مالکیت باقی مانده از مادرش را بگیرد، بلکه آن را به خدا داد، که خود را قربانی کرد: با فراخوانی کارهای طلایی هنرمند، او به او مقدار کافی طلا و نقره را برای اتصال سه آیکون: مسیح نجات دهنده، مادر خدا و شهید مقدس آناساساسیا داد.

این مجسمه ها سه ذراع بزرگ بودند. فئودوسیا با برکت آن ها را در معبد قرار داد، اما بقیه اموال خود را به فقرا، فقرا، یتیمان و بیوه ها تقسیم می کرد، و خود در فقر غیر مذهبی، شب و روز به خدمت خداوند ادامه می داد و از خدا ثروتمند می شد.

او با استفاده از زره نماز بر روی سوپستات نامرئی، با شجاعت های خود، جسمی را که با روح جنگ می کرد، می کشت، دشمن بی جسم را شکست می داد، سر مار جهنمی را می زدید و ویلیار متکبر را به زمین می انداخت.

این نام را رسول پولس به شیطان، منبع هر بدی، آموخته است (2کور.6:15).] با فروتنی، ملایمت، عشق خدا، پاکی، تقوا، اطاعت و سایر فضایل زنا.

"اگه تو به من حمله کردی، من هم به تو حمله میکنم، نه فقط به تو، بلکه به همه مسیحیان، چون من این مرد را پیدا کردم که می توانم با استفاده از او به کلیسا آسیب برسانم، و بسیاری را از پرستش تصویر مسیح منحرف کنم، و بسیاری از آنها مرا دنبال می کنند و خواست من را انجام می دهند".

" تو شیطان، دشمن مسیحیان، لعنت بر تو باد! همه نقشه های تو با قدرت مسیح، خدای من، نابود و نابود شود! " و شیطان ناپدید شد. سپس فئودوسیا، خود را با علامت صليب صادقانه پوشاند، شروع به آواز خواندن زبور داود کرد: " خداوند برخاست و دشمنان او پراکنده شدند، و دشمنان او از چهره او فرار کردند (زبور 67: 2).

"پس از کجا می تواند این مصیبت که دشمن وعده می دهد به مسیحیان برسد؟" او گفت: "دختر من، رسول شهادت می دهد: "در واقع، همه کسانی که می خواهند در مسیح عیسی زندگی مذهبی داشته باشند، تحت آزار و اذیت قرار خواهند گرفت".

"اما تو در آنچه آموخته ای و یقین یافته ای، باقی بمان، زیرا می دانی که از چه کسانی آن را آموخته ای، و از کودکی نوشته های مقدّس را می دانی که می توانند تو را به نجات از طریق ایمان به مسیح عیسی دانا سازند". - ۲تیموتاؤس ۳: ۱۳- ۱۵.

بعد از مدتی، فرمانده ای به نام لیو، که کانون نامیده می شد، به علیه فئودوسیان، پادشاه مذهبی به نام آدرمیتین، شورش کرد. او خود را به عنوان پادشاه انتخاب کرد.

او در آغاز سلطنت خود خود را متدین نشان داد، اما به زودی به بلطسار جدید تبدیل شد [بلطسار - یکی از فرزندان نبوت نصر، پادشاه بابل - به عنوان یک مرد فاسق و فاسق شناخته می شود (بنگر دان.5:1-4,22-23). او ظروف مقدس یهودیان را که توسط نبوت نصر از اورشلیم گرفته شده بود، آلوده کرد (دان.5:3).]

و به کلیساها زهر مارهای بد روحانی مانیهایی را درآورد، و این مرد وحشی مانند، مانند صدای شیر گریان می کرد، و سخنان کفران آمیز و مرتدانه ای را علیه تصاویر مقدس می گفت، و آنها را بتها می نامید، و پرستندگان آنها را بت پرست می نامید. این پادشاه بدکار فرمان صادر کرد که به او دستور داده بود که پرستش تصاویر را در سراسر پادشاهی خود از بین ببرد.

در این زمان، کرسی قسطنطنیه توسط هیرمان مقدس در دست بود. او همراه با دیگر اسقف های ارتودکس با پادشاه مخالف بود و دستور بدعتی او را که از پرستش آیکون ها انکار می کرد، قبول نمی کرد. هیرمان به این نفر می گفت:

بعد از آن که خداوند و نجات دهنده ما از خون پاک مادرجنده ما تجسم کرد و تمام تقدیرات الهی را برای نجات ما انجام داد، همه پرستش بت ها و تمام تصاویر بت ها از بین رفت و به آتش سپرده شد.

در طول این هفتصد سال پدران بسیار صالح و مقدس وجود داشته اند و هیچ یک از آنها به آیکون های مقدس طعنه نزده اند، به خصوص هیچ یک از آنها از این خرد ناپسند که شما به کلیسای خود وارد می کنید، از پرستش آیکون های مقدس رد می کنید، که از دوران باستان به آنها داده شده است، نشنیده اند.

چون کلیسای مقدس از زمان های باستان به پرستش آیکون های پاک عادت کرده است، از آن تصویر غیرمصنوعی که خود نجات دهنده بر روی یک حوله به آقار، شاهزاده ادیس فرستاده بود، شروع می شود. سپس زنی که خونریزی داشت، پس از لمس کردن لبه لباس مسیح، پس از بالا رفتن او به آسمان، از یک سنگ شبیه عیسی مسیح را ساخت.

بعد از آن، لوقا، انجیلیست مقدس، آیکون باکره ی مادر خدا را نوشت؛ از آن زمان به بعد، عادت مذهبی نوشتن آیکون های مقدس و تزئین با آنها در معبد های خدا و خانه های مسیحی آغاز شد.

می دانم که من برای آیکون های مقدس آمادگی دارم که نه تنها هر بدی را تحمل کنم، بلکه حتی مرگ را نیز بپذیرم، زیرا آیکون مسیح نام همان مسیح را دارد که از مریم باکره تجسم کرده و در میان مردم زندگی کرده است.

شاه در این باره خشم و خشم خود را افزایش داد و مانند یک شیر فریاد زد و با بی رحمی شدید شروع به آزار و اذیت ایمانداران کرد و تمام مخالفان خود را به قتل رساند. او ابتدا سربازان خود را با سلاح فرستاد و به آنها دستور داد که گرمن مقدس را با بی احترامی و کتک زدن از پاتریارشی اخراج کنند.

پس از آن، لئو دستور داد که تمام کتابهای الهی و نوشته های معلمان الهی را به آتش بسپارد. باید توجه داشت که در کنار معبد صوفیه مقدس یک کتابخانه با حدود سهصد هزار کتاب وجود داشت؛ در کنار این کتابخانه دوازده مدرسه و همان تعداد معلمان بود؛ و رئیس این معلمان، гимнаزی های حکیم بود که این افتخار را از پادشاه و پاتریارک پذیرفته بود.

همه ی این معلمان به فرمان بی خدائی امپراتور بدکار مقاومت کردند؛ بنابراین شکنجه کننده ی بی قانون، همراه با سربازانش، کتابخانه ای را و تمام مدارس با معلمان و شاگردان را محاصره کرد، از هر طرف آن را آتش زد و آتش زد، به طوری که هیچ یک از کسانی که در آن بودند از آتش فرار نکردند، و هیچ کتابی از آتش نجات نیافت.

در این زمان، تمام شهر قسطنطنیه در غم و اندوه بزرگ افتاد؛ همه گریه و آه کشیدند؛ برخی از اخراج غیر عادلانه مقدس ترین پاتریارک جرمنی، برخی دیگر از سوزاندن تعداد زیادی از کتاب ها و مرگ معلمان حکیم، برخی دیگر از شرم بزرگ به صورت آیکون ها، زیرا آیکون ها در همه جا شکسته شده، به باتلاق پرتاب شده و در آتش سوزی سوزانده شده اند.

آنستاسیوس، پاتریارکه ی تازه منصوب شده که در مکان مقدس ایستاده بود، بسیار مورد رضایت پادشاه بود، زیرا در هر کاری که می کرد، به او کمک می کرد. این پاتریارکه ی دروغین به زودی آیکون های صادق را از کلیسای بزرگ بیرون انداخت و دستور داد که در کلیساهای دیگر نیز این کار را انجام دهند.

در استانبول دروازه ای به نام "ماده برنجی" وجود داشت که در زمان کنستانتین بزرگ ساخته شده بود و به سالن های سلطنتی منجر می شد. بالای این دروازه ها مجسمه برنجی نجات دهنده ای بود که در طول چهارصد سال و حتی بیش از آن در اینجا آویخته شده بود. آن پاتریارک شرور قصد داشت این تصویر شریف را از بین ببرد و به آتش بسپارد و برای این کار سربازان را با تبر به کار شرور فرستاد.

هنگامی که فرمانده سپاهیان، که به نام سپافاریوس نام دارد، یک پله را به دروازه نزدیک کرد و شروع به بالا رفتن از آن با تبر در دست کرد و در حال آماده شدن برای شروع به کار ضد خدا خود بود، او را چند زن پرهیزگار که به طور تصادفی از آنجا عبور می کردند، او را دیدند؛ همچنین زنان غیر مسیحی، که در میان آنها فئودوسیا بود، او را دیدند.

و با شجاعت و جرأت الهی، آن ها به سمت پله ها دویدند و آن ها را به زمین انداختند. و در کنار آن، آن سرباز را که از ارتفاع سقوط کرده بود، به شدت از بین بردند.

آن ها او را به زمین کشاندند و تا مرگش کتک زدند. سپس با عجله به نزد پاتریارک آناساسیو رفتند و شروع به تنفر از بدکاری او کردند. او را به عنوان گرگ، شکارچی، مرتد و دشمن کلیسا مسیح سرزنش کردند. سپس شروع به سنگ زدن به او کردند. آناساسیو

او از شرمساری و ترس از اینکه مردم علیه او شورش کنند، به سرعت به پادشاه رفت و به او خبر داد که زنان او را تحقیر کرده اند، و همچنین از کشتن اسپفاریا در دروازه مس. پادشاه به شدت خشمگین و خشمگین شد و بلافاصله سربازان خود را با شمشیرهای خود فرستاد و به آنها دستور داد که انتقام از تحقیر و کشتن اسپفاریا را بگیرند.

و آن زنان مقدس به خاطر حسادتشان در دین مورد انتقاد قرار گرفتند، و فیودسیا، زن مبارک، چون از نسل خود با شرافت تر بود و با جرأت و جرأت بیشتر به دین خود اعتراف می کرد و به خاطر هر اتفاقی که رخ داد، پادشاه دستور داد که او را بگیرند و در زندان زندانی کنند و هر روز صد ضرب و شتم به او بزنند.

در روز هشتم، شکنجه دهنده دستور داد که مقدس را به سراسر شهر ببرند و بدون رحم و کرم کتک بزنند. هنگامی که مقدس به مکانی که "بازار گاو" نامیده می شد، آورده شد [به گفته برخی، این مکان به عنوان "گاو" نامیده می شد، زیرا یک کوره در قالب گاو وجود داشت که مجرمان در آن سوخته می شدند.] ، اتفاقی افتاد که یک سرباز همراه با مقدس، به طور تصادفی بر روی یک شاخه بزرگ بز قدم گذاشت و پای خود را زخمی کرد.

او خشمگین شد و آن شاخ را گرفت و شروع به ضرب و شتم بر سر شهید مقدس کرد، سپس آن شاخ را به گلوی او زد و آن را سوراخ کرد؛ و در همان لحظه، شهید مقدس فئودوسیا، عروس مقدس مسیح، روح پاک خود را به دست داماد جاودانه خود سپرد و به بهشت رفت، با تاج دوگانه و کنیزی و شهادت تاج و تاج شده است.

بدن فئودوسیا که به شدت رنج می برد، توسط مسیحیان با احترام گرفته شد و در یک مکان خاص دفن شد. از بقایای مقدس فئودوسیا به خاطر جلال مسیح، خدای ما که با پدر و روح القدس جلال یافته است، به بیماران شفا داده می شد. آمین [اطلاعات در مورد معجزات از بقایای شهید مقدس که توسط لوگوفیت بزرگ (حافظ مهر پاتریک) کنستانتین در قرن هشتم زندگی می کرد، حفظ شده است.

یک جوان از فرگیا که از استفاده از پاهای خود محروم بود، پس از اینکه به قبر شهید مقدس آورده شد، به طور کامل بهبود یافت. یک جوان دیگر که از اسب سقوط کرده و از ذهن خود محروم شده بود، بلافاصله پس از اینکه به قبر مقدس فئودوسیا آورده شد و در اینجا با روغن لامپ مسح شد، بهبود یافت. خود کنستانتین لوگوفت می گوید که او به شدت از بیماری در پاهای خود رنج می برد که بهترین پزشکان نمی توانستند درمان کنند. اما به شهادت مقدس رجوع کرد،

به طور کامل بهبود یافت.

کنستانتین لوگوفت در روایت خود اشاره می کند که معجزات ایجاد شده توسط فئودوسیا بی شماری است. باقی مانده های شهید مقدس در صومعه دیوکراتیس یا دکسیوکراتیس (نام پاتریسی که کلیسای صومعه را ساخته است) در نزدیکی شاخ طلایی در استانبول قرار گرفته است.

تو که از قبل با مسیح همراه بودی و روح القدس تو را دوست داشت، تو که دشمن انسان بودی، تو که به خوبی رنج بردی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن انسان بودی، تو که دشمن بودی، تو که دشمن بودی، تو که دشمن بودی، تو که دشمن بودی، تو که دشمن بودی، تو که دشمن بودی، تو که دشمن بودی.

با زحمت شکم آسان به این ها رسید، و خون کوپرنیوم را به این شهید خفه کرد، دشمن بد کلیسا مسیح، فئودوسیا مبارک: و با ارتفاعات شادمان، سپاهانی که به یاد تو پوشیده اند.