28 June / 11 July New Style

انتقال جنازه های شهید های مقدس کورش و یوحنا

به یاد ۲۸ ژوئن این شهیدان مقدس، کورش و یوحنا، در ۳۱ ژانویه در دوران پادشاهی دیوکلیتیانوس [از سال ۲۸۴ میلادی به بعد بر نصف شرقی امپراتوری روم حکومت می کرد] به خاطر نام مسیح رنج بردند.

پس از مرگ دردناک آنها، مسیحیان به طور مخفیانه اجساد مقدس آنها را بردند و آنها را با افتخار دفن کردند.

بقایای شفا بخش این شهیدان مقدس پس از گذشت زمان طولانی (از روز شهادت آنها) به دست آمده اند؛ آنها دقیقاً زمانی به دست آمده اند که مسیحیان راستگو، بت پرستان الینی را شکست داده و بدون ترس در همه جا شروع به ساخت معابد کردند.

به ویژه مسیحیان از زمان امپراتور فئودوسي بزرگ شروع به ساخت معبد کردند.

در سال ۳۹۵ میلادی، شاه مکسیموس با تمام نیروهای خود که به دعای پدران مقدس در بیابان های مصر به جنگ رفته بودند، پادشاه غربی را شکست داد.

در میان پدران مقدس که در مصر زندگی کردند، یکی به نام "سنوفی" که به معجزات مشهور بود و در اسکیت زندگی می کرد، ذکر می شود.

در مورد پدرش، پادشاه به تئوفیل، پاتریارک اسکندریه نامه می نوشت و از او می خواست که سنوفیوس را به کنستانتینپول بفرستد تا در مبارزه با دشمنان با برکت و دعاهای او تقویت شود.

تئوفیل، به خواست پادشاه، خود را به اسکیت به پدر بزرگوار خود، سنوفی، رفت و از او خواست که به کنستانتینپول، نزد پادشاه فئودوسیا برود. اما سنوفی، به هیچ وجه نمی خواست از سلول خود خارج شود.

در نهایت، پس از درخواست های شدید پاتریارک، سنوفی، کلامید و عصای خود را گرفت، آنها را به سمت شرق بلند کرد؛ سپس چشمان خود را به آسمان بالا برد و گفت:

خدایا، خدایا، من از تو التماس می کنم که به این عصا و این عصا همان قدرت را که به لطف خود به من می دهی، به من بده.

این را به جای من به پادشاه بفرستید و برای او بنویسید که در زمان نبرد، او را در لباس های خود بپوشانید و عصای خود را در دست بگیرید و با شجاعت به پیشروی ارتش خود بر دشمنان بروید و قدرت خدا را ببینید.

پادشاه که با ايمان پيامبران را پذيرفت و هر چه را که مقدس گفته بود انجام داد، بر دشمنانش پيروزي بزرگي به دست آورد.

به یاد این پیروزی، و همچنین به یاد سپید سنوفیا، ساکنان شهر اسکندریه مجسمه ای از پادشاه را که در پای پای بلند ایستاده بود، حک کردند؛ در مجسمه، پادشاه به لباس زنانه پوشیده شده بود و عصای خود را در دست داشت؛ و هر سال ساکنان شهر اسکندریه روز پیروزی را جشن می گرفتند،

خدا رو شکر.

از آن زمان به بعد، با گسترش بیشتر و بیشتر مسیحیت، ایمانداران در اسکندریه و در سراسر مصر شروع به ساخت معابد کردند.

و هنگامی که پاتریاک تئوفیل خواست در کانوپ کلیسا بزرگی به نام رسولان مقدس بسازد، بقایای این معجزه سازان مقدس کورس و یوحنا یافت شد. این اتفاق پس از مرگ تئودسی در دوران سلطنت پسرش آرکادیوس افتاد.

"در فاصله دو پل از کانوپوس، جایی به نام مانوفین (قبل از آن روستایی بود) وجود داشت. در اینجا یک قبرستان باستانی بود که قبلاً سکونتگاه شیاطین بود؛ این مکان همه را وحشت زده می کرد، زیرا بسیاری از ارواح ناپاک در آنجا ساکن بودند.

پاتریارک تئوفیل، وقتی که هنوز زنده بود، می خواست آن مکان را از شیاطین پاک کند و برای تسبیح خدا تقدیس کند، اما با توجه به نگرانی های دیگری که در اواخر زندگی خود بود، سنت نتوانست قصد خود را تحقق بخشد.

کریل مقدس، بعد از تئوفیل، کادر اسکندری را پذیرفت، تصمیم گرفت که قصد تئوفیل را به اجرا در آورد و از خدا درخواست کرد که او را از بالا کمک کند و قدرت برای غلبه و اخراج ارواح ناپاک از مانوفین را به او بدهد.

و آن گاه، فرشته ی خداوند در رویا به او ظاهر شد و دستور داد تا بقایای پاکیزه ی شهیدان مقدس کورش و یوحنا را به مانوفین منتقل کند تا قدرت شیطانی را از آنجا بیرون کند.

در این مکان، روح های ناپاک برای همیشه از آنجا بیرون رفتند و این مکان به منبع شفا هایی تبدیل شد که توسط روح شهیدان ارائه می شد.

در زمان مقدس ترین اوولوجی، پاتریارکه اسکندریه ای [اوولوجی از سال 579 به بعد به عنوان پاتریارکه سلطنت کرد.

در سال 607 میلادی، عمونیوس، پسر شهردار جولیانوس، یک جوش دردناکی در گردنش داشت که به عنوان یک شکاف یا تومور در نظر گرفته می شد.

بسیاری از آنها در معرض خطر مرگ بودند و از بسیاری از پزشکان خواستار درمان شدند، اما هیچ کمکی نکردند.

این پدر و پسر، که بسیار غمگین بودند، آن پزشکان را ترک کردند و از معجزه کنندگان مقدس، کورش و جان، برای کمک خواستند؛ و او با اشک در کنار جنازه های شایسته آنها دعا کرد، از آنها خواست که به پسرش سلامتی بدهند.

پس از آن، مقدسین در رویا به او دستور دادند که ابتدا از نگرانی های ثروت و شهرت دست بکشد و به عنوان نشانه ای از فروتنی خاک را از معبدشان پاک کند. سپس دستور دادند که یک تکه موم مخلوط با نان بسازند و آن را روی گردن و گلوی بیمار بگذارند.

و هرگاه این کار را انجام دادند، فورًا آکنه ها از بین رفتند، و امونیا از دعاهای این پزشکان پاک و بی پاداش بهبود یافت.

و او را در شکم درد و رنجی آمد که نه می توانست چیزی بخورد و نه می توانست چیزی بنوشد، و هر چه از دهانش می آورد استفراغ می کرد.

او دوباره به دنبال کمک پزشکان مشهورش، مسیحیان مقدس کورش و جان، رفت و با اشک به آنها دعا کرد.

اما این مقدسین که در رویا به او ظاهر شدند، ابتدا او را به خاطر غرورش سرزنش کردند، سپس دستور دادند که لباسهای زیبای خود را درآورد و با تخته های خامه ای بپوشد، سپس آبخوری ها را گرفت و به برادران بیمار و فقیر دستور داد که آب سرد برای تسکین تشنه شان ببرند.

و چون امونياً اين كارها را انجام داد، آن وقت همه ي مردان مقدس به او گفتند: "از روغن چراغها و موي شمعچه ها استفاده كن، و پيست را بر شکم امونيا بگذار، تا از بيماريت بهبود يابد".

يه مرد اسکندريايي به نام "فئودور" که از مدت ها پيش هر دو چشمش را کور کرده بود، به کلیسا و بقاياياي چند منظوره ي مردگان مقدس در مانوفين آورده شد و در آنجا با شديدين دعا مي کرد تا از نابينايي اش شفا يابد.

پس به او گفتند: "بر و از چشمه اى كه نزديك معبدشان است، بشوي". پس رفت و شستشويى كرد و صورت خود را با دستمال شستشويى كرد.

فئودور با شادی به کلیسا بازگشت و نشانه های نابینایی خود را بر روی یک دستمال به همه نشان داد. مردی به نام کالوس، که به نام و زندگی اش مطابق با نام و زندگی اش زیبا بود، به طور تصادفی از پله ها افتاد و نوک پای خود را در بسیاری از قسمت ها شکسته و به شدت آسیب دید.

و او از بسیاری از پزشکان رنج می برد و هیچ کمکی از آنها نمی یافت. او با تلاش زیادی به دنبال کمک این دو دکتر، کورس و یوحنا، رفت. او روغن چراغ را بر پاهای خود گذاشت و در همان لحظه شفا یافت.

یکی از این افراد، اسیدور از مائیومای فلسطین بود که در نزدیکی اورشلیم قرار داشت.

به عنوان محل فعالیت اسقف مقدس کوسما (تاریخ 12 اکتبر) شناخته شده است.] از بیماری کبد رنج می برد که پس از پوسیدن، به خون تبدیل می شد، التهاب می کرد و با خون به بیرون می ریخت.

از آنجایی که این مرد نمی توانست از هیچ یک از پزشکان تسکین یابد، او به ارواح چند منظوره ی این معصومین مقدس رجوع کرد.

مقدّسین به او در رؤیایی آشکار ظاهر شدند و به او بخشی از لیمو را دادند. او لیمو را از دست آنها گرفت و نمی دانست از چه کسی گرفته است. او فکر می کرد که این کسی از مردم است که برای پرستش آثار شهید صادق آمده است.

هنگامی که بیمار غذا را خورد، شکم او به شدت تحریک شد و کرم بزرگی را که کبد او را گاز گرفته بود، استفراغ کرد؛ و پزشکان مقدس بدون پرداخت نامرئی شدند. ایزیدور از آن زمان بهبود یافت و از خدا و دوستان مقدسش تشکر کرد.

و مردی از مینا که فرمانروای شهر فیلوپون بود، تب شدید داشت و معده اش سخت می شد، و خونش خارج نمی شد.

تمام داروهایی که از دهان به بیمار داده می شد نه تنها کمکی به او نمی کردند، بلکه معده اش را در طول این دو هفته دچار درد می کردند. بیماری او بسیار شدید بود و از کمک پزشکان ناامید بود.

اما بعد از اینکه به یاد دکترهای مقدس کورس و یوحنا آمد، مینا دستور داد که خود را با تخت در مانوفین به جنازه های آنها ببرد. در حالی که او با اشک در کنار جنازه ها دعا می کرد و خواب می رفت، مقدسین به او ظاهر شدند و او را از انجیر طعم دادند.

از خواب بیدار شد و یک درخت انجیر را در کنار تخت دید و از آن خورد. در همان لحظه شکمش شفا یافت و بهبود یافت.

مینا دیگر، که مانند عسائیل باستانی [عسائیل <unk> پسر خواهر داود، پسر سروی، برادر فرمانده ی ارتش یوآب، <unk> یکی از فرمانده های اصلی داود] ، "مانند گوزن در میدان" بود، به شدت بیمار بود و نمی توانست راه برود.

چون پاهاش خيلي ورم کرده بود.

این مینا دستور داد که خود را همراه با تختش به نزد معجزه کنندگان مقدس، کورش و یوحنا ببرند. و هنگامی که او پاهای خود را با روغن از چراغ که در کنار بقایای مقدس روشن شده بود، مسح کرد، بلافاصله سالم ایستاد و می توانست راه برود، زیرا پاهای او کاملاً بهبود یافته بود، و برای همه این کارها خدا و دوستان مقدس او را سپاسگزاری کرد.

يه زن به اسم "فئودورا" يه روزي که آب مي نوشيد، يه قورباغه کوچيک رو بلعيد، بدون اينکه متوجه بشه. و قورباغه توي شکمش شروع به رشد کرد.

در ابتدا، قورباغه به فئودور درد کوچکی می داد، چون خودش کوچک بود؛ اما وقتی که آن قورباغه بزرگ شد، آنقدر درد می کرد که زن نه شب و نه روز، به خاطر رنج های شدیدش، آرامش نداشت.

او با صدای بلند فریاد می زد و به زمین می افتاد. اما هیچ کس نمی توانست او را درمان کند. مردم نمی دانستند که او را چه شده است، زیرا می گفتند: "شیطونی دارد".

در نهایت او را به نزد دو معجزه کار مقدس، کورش و یوحنا بردند، و آنها شب به او آمدند و دستور دادند قبل از خوردن غذا مقدار زیادی آب بنوشد. زن این کار را کرد، و بلافاصله شکمش پر شد، و او یک قورباغه بزرگ را بالا آورد و خوب شد.

و مردى به دنبال همسرش به دنبال آنها رفت و از بيماران کمک خواست.

در حالی که فئودور با اشک در حال دعا برای درمانش بود، در رویا به او مقدّسین ظاهر شدند و دستور دادند که حیواناتی را بخورد که به یونانی به آنها کوپندر گفته می شود.

فئودور پس از خواب بیدار شد و خود را با علامت صلیب احاطه کرد، زیرا فکر می کرد که این یک شبح شیطانی است. سپس دوباره شروع به دعا کردن برای سنت ها کرد و از آنها برای درمان درخواست کرد.

شب بعد دوباره به فئودور مقدس ها ظاهر شدند و دستور دادند که همان کار را انجام دهد، اما او این بار هم به سنت ها ایمان نیاورد، زیرا آن حیوان مسموم بود، نه درمانگر. و برای سومین بار همان حضور مقدس ها بود، اما فئودور این بار هم به آنها گوش نداد، فکر می کرد که این فریب شیطانی است.

در آخر، در شب چهارم، مقدّسین به فئودور در خواب ظاهر نشدند، بلکه آشکارا ظاهر شدند. مقدّسین به فئودور تسلیت گفتند و به او گفتند:

"چرا به گفتار ما باور نداری؟ پس بروی چشمه ما و از هر چه در آنجا یافت می شوی بخور، و برای تو شفا خواهد بود".

فئودور، که به حقیقت رؤیاهای مقدسین اعتقاد داشت، در طلوع آفتاب به چشمه رفت و در آنجا یک خیار کوچک را یافت که روی زمین دراز کشیده بود. فئودور آن را گرفت و از آن لذت برد؛ و وقتی قصد داشت آخرین قطعه خیار خود را به دهان خود بگذارد، آخرین بخشی از حیوان را که

چون آن حیوان تقریباً همه ی آن خیار را خورده بود، و از ترس بسیار زیادی به زمین ریخته بود، سپس شروع به استفراغ کرد و همه ی مسمومیت موجود در آن خیار و آن حیوان را بیرون ریخت.

بعد از آن فئودور احساس می کرد که کاملاً سالم است و به کلیسا رفت و با تشکر از قدرت پاک شفا دهندگانش به خدا احترام گذاشت. زنی به نام ماریا از بابل به مانوفین آمده بود تا ارواح معجزه سازان مقدس را ببیند.

و پسر هشت ساله ای را که به وسیله ی شیطان از دهانش زبانش بیرون کشیده شده بود، آورد. زبان او یک پنجه طول داشت. زبانش از زبان انسان های معمولی بسیار بلندتر بود و ظاهری بسیار عجیب داشت.

و به او نگاه می کردند و به طور مداوم بزاق سیاه می زد.

پسری که در کنار قبر بود به زمین افتاد و زبانش را به سنگ مرمر که در قبر بود زد و زبون او فوراً از آن جا خارج شد و به حالت عادی خود برگشت و جوان بهبود یافت.

و مردى از مصر به نام اُوينِيِس، به جنازه ها آورده شد. او بيمارى داشت كه تمام بدنش از آب درآمده بود و شکمش به شدت بالا مى رفت. و اينان در رويا به او ظاهر شدند و شکم او را لمس كردند و گفتند: "اُوينِيِس، به سلامت بروي خانه ات".

اوژنیوس از پا بلند شد و فوراً از تمام رنج پدرش خلاص شد و به سلامت کامل رسید. بعد از یادآوری این معجزات چندگانه، از میان بسیاری، معجزات سنت های بی نقره کورس و جان، ما مسیح خدا را ستایش می کنیم که به آنها چنین فیض را عطا کرده است، تا ابد با پدر و روح القدس ستایش شود. آمین.

معجزه های شهید مقدس تو، ديواري که به ما داده شده است، به ما عطا شده است، مسیح خدا، با اين دعاها، شوراي زبان ها را نابود کن،

ای نعمت های الهی، عطای معجزات را در اختیار مقدسین قرار دهید، معجزات را در جهان به طور مداوم انجام دهید، تمام احساسات ما را به صورت نامرئی به دست آورید، کورش خدای دانا، با جان بزرگ: شما طبيب طبیعی الهی هستید.