1 July / 14 July New Style

رنج های شهید مقدس پوتیتوس

در دوران سلطنت امپراتور آنتونین [امپراتور آنتونین پی از سال 138 سلطنت کرد.

در سال ۱۶۱ میلادی، هنگامی که در همه جا آزار و شکنجه علیه مسیحیان آغاز شد، مردی به نام گیلاس در ساردینیا [ساردینیا <unk> یکی از جزایر دریای مدیترانه ای است که اکنون بخشی از پادشاهی ایتالیا است] زندگی می کرد.

او تنها پسرش بود، پسر سیزده ساله ای به نام پوتیت.

پوتیتوس از حکمت خدا که "از دهان نوزادان" ستایش خود را انجام می دهد، آگاه شده بود و از فضل روح القدس تا حدی روشن شده بود که خالق خود را می شناخت و فقط او را می خواند و پرستش می کرد، اما بت های بی روح را نفرت داشت.

او می توانست کتاب بخواند، کتاب مقدس مسیحیان را پیدا کرد و با خواندن آنها، از خرد و خرد معنوی پر شد. او به طور مخفیانه از پدرش به مسیحیان جدا شد، او تعمید مقدس را پذیرفت و از قربانی های بت پرستی نفرت انگیز دور شد.

گيلاس، پدر پوتيت، وقتي متوجه شد که پسرش بت پرستي نمي کند، خيلي غمگين شد و با مهرباني او را تشویق کرد تا با او به خدايان قرباني کند.

اگر تو را دوست دارم، به من دستور بده تا جانم را نجات دهم و از گناهان باز گردم و خدای زنده را پرستش کنم.

پدرش خشمگین شد و او را در یک اتاق جداگانه حبس کرد و گفت: "هیچ کس از خانواده ای که به او نان و آب می دهد، به او غذا نمی دهد. " او گفت: "ببینیم آیا خدای تو که تو از او می ترسید، برای تو غذا و آب فراهم می کند. "

در این میان، پسر مقدس پوتیتوس زانو زد و به خدا دعا کرد و گفت: "ای خداوند، با دشمنان من دعوا کن، و با دشمنان من جنگ کن".

به دعاى بنده خويش كه فروتنى است توجه كن و مرا در غرامت نيرومند ساز، همان گونه كه دانيال پيامبر خود را كه در غار شير افكنده شد نيرومند ساختى [دانيل، چهارم از پيامبران بزرگ به اصطلاح [يشعيا، ارميا، حزقيال، دانيال] ، كه در سال 604 قبل از ميلاد به بابيل برده شد.

در این شهر او با حکمت خود و تفسیر خواب های خود مشهور شد. <unk> به دلیل تهمت های حسودیان به گور انداخت شد تا شیرها او را بخورند، اما به قدرت خدا سالم ماند (دان.14:29-42).

تو در انجیل مقدس خود گفتی: "خوشافته اند آنان که گرسنه و تشنه عدالتند، زیرا آنها سیر خواهند شد... خوشا به حال کسانی که به خاطر عدالت مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند، زیرا پادشاهی آسمان از آن ها است".

و او چند روز در زندان بود و از پدرش گرسنه و تشنه بود و از خدا نيرومند شده بود و از نعمت روح القدس سیر شده بود و چهره اش مثل آفتاب درخشان بود

و از پروردگارش شادمان شد و گفت: "خداوندا، تو را سپاسگزارم که مرا، بنده ی حقیر خود را، با نعمتهای معنوی خود، که بیشتر از آنچه دریافت می کنند، آرزو می کنند، پر کردی.

من از تو درخواست می کنم، خدایی مهربان و مهربان، خدایی از فرشتگان و فرشته های بزرگ، که مرگ گناهکار را دوست ندارد، اما اگر توبه کند و زنده بماند، <unk> من را که با تمام قلبم برای پدرم به تو فریاد می زنم بشنو: به او دانش حقیقت و درک ایمان را بده؛ ذهنش را روشن کن، تا او تو را، خالق، بشناسد.

و تنها تو را بپرستیم و مشرکان را ترک کنیم.

در حالی که این دعا را می کرد، فرشته ای از خداوند به او ظاهر شد و او را تقویت کرد و گفت: "هر چه بخواهی دریافت می کنی".

خدا که تو با تمام قلبت به او ایمان داری همیشه با توست و هر چه از او بخواهی به تو خواهد رسید. اما همچنین باید بدانی که شیطان که روح انسان ها را نابود می کند، نقشه هایی برای تو دارد. پس باید "سلاح کامل خدا" را بپوشی (افسیان 6:11) تا بتوانی در برابر نقشه های شیطان مقاومت کنی.

و فرشتۀ نور از او رفت، و در حالی که مقدّس در حال دعا کردن به خدا بود، گفت: "خداوندا، به من رحم کن و به فریاد من گوش بده. "

"ای جوان بی گناه، من به سوی تو آمدم تا بدن و روحت از گرسنگی و تشنه شدن خسته نشود، بلکه تا پدر و مادر خود را بشنوی و با او غذا بخوریم. من، مسیح، به تو رحم کردم.

"از پيش من برو، شيطان، دشمن حقيقت". "پوتيتوس، پسر مقدس، به آن دروغگو پاسخ داد. تو از بنده خدا دروغ نمي گويي. تو مسيح نيستي، اما ضد مسيح".

،خداوندا عیسی مسیح ، این دشمن بد را از من دور کن و او را به زیرزمینی که او و بندگانش محکوم به مرگ هستند برگردان

پس شيطان، شباهت فرشته اي را به خود تبديل كرد و به غول بزرگي تبديل شد، قدش پانزده ذراع بود، و سپس دوباره به صورت گاو بزرگي تبديل شد و با صداي وحشتناكي فرياد زد.

"نه، روح شرور، از سربازان مسیح آزار نده. تو نمیتونی از قدرت صلیب نجات یافته بترسی". و شیطان فوراً رفت، اما صدای او از دور شنیده شد، "ای پسر جوان، از من پیروز شده ای. وای بر من، حالا کجا استراحت می کنم؟ به چه کسی تیر می زنم؟"

و اگر به پیرمرد نزدیک شوم، به راحتی نمی توانم او را شکست دهم، اما اگر به دختر تنها امپراتور آنتونی بروم و قدرتم را به او نشان دهم، پادشاه را علیه تو تحریک می کنم و به او آموزش می دهم تا تو را به عذابی سخت نابود کند.

"دشمن" ، "پوتيس مقدس" جواب داد "هر چه عذابي که به من بدهي، تو را پيروز خواهم کرد. من پيروز نخواهم شد، بلکه پروردگارم، "يسوع مسیح".

بعد از اين، گيلاس، پدر پوتيتوس، او را از زندان بيرون برد و به او گفت:

"چادو، قرباني به خدايان بده، چون امپراطور دستور داده که هر کسي که قرباني به خدايان ننه، بعد از شکنجه هاي وحشتناکي کشته بشه يا به حيوانات وحشي داده بشه.

"چه خدایی باید برای من وجود داشته باشد؟ "آنها می پرسند. "می توانند قربانی کنند، "تا من آنها را با نام بشناسم.

پدرم گفت: "آیا تو خدای زئوس، آریا و مینروو را نمی شناسی؟"

پسر جوان جواب داد: "از روزي که من به دنيا اومدم، هرگز نشنيدم که اينها خدايان باشند.

ای پدر، اگر می دانستی که خداوند مسیحی چقدر بزرگ است، که خود را فروتن کرده و ما را نجات داده است، تو به او ایمان می آوردی، زیرا او تنها خدای واقعی است، که آسمان و زمین را آفریده است، در حالی که خدایان دیگر جن های بت پرستی هستند.

"آن کس که من خدمت می کنم از طریق دهانم صحبت می کند" و مقدّس پاسخ می دهد، "زیرا او در انجیل خود می گوید: "نگران نباشید که چگونه یا چه چیزی بگویید، زیرا در آن ساعت به شما داده می شود که چه چیزی بگویید".

"آیا از عذاب نمی ترسی، فرزندم؟" گیلاس پرسید. "وقتی به سوی حاکمی که تو را به عذابی شدید می رساند، برده می شوی، چه خواهی کرد؟" "اوه، پدر!" پسر مقدس با لبخند پاسخ داد، "این حرف احمقانه ای است که تو گفتی".

نجات دهنده جان های ما، پروردگار من عیسی مسیح، او مرا قوی می کند. آیا شما نمی دانید که پدرم داوود به نام خداوند [داود، پیامبر، خواننده و پادشاه مشهور اسرائیل، قرن یازدهم قبل از میلاد مسیح]

<unk> با موفقیت با ملت های همسایه جنگید، مرزهای پادشاهی اسرائیل را به طور قابل توجهی گسترش داد، در مورد نظم زندگی داخلی یهودیان و تزئینات عبادت مراقبت کرد.

او کتاب زبور را نوشته است که حاوی 150 (151) مزامیر یا کلمات مختصر دعایی مذهبی و اخلاقی است که احساسات متنوعی را بیان می کند.] ، یک جوان بی سلاح، گالیات قوی را با یک سنگ کشته است.

گالیات (بیشتر در مورد این مطلب ببینید)

و شمشيرش را از دستش برداشت و سرش را بريد. "آيا تو آماده اي كه با اميد به خدا، همه رنج ها را تحمل كني؟"

من باور دارم که خالق من، پدر و پسر و روح القدس، یک خدا در سه گانه، به من قدرت می دهد نه تنها به شجاعت تمام عذاب ها را تحمل کنم، بلکه بدون ترس برای او بمیرم.

چرا که آن معبودانی که تو می پرستی چیزی نیستند و هرگز نمی توانند کسی را نجات دهند و نجات ندهند.

و نيز براى كسى كه از مس بى روح يا سنگ يا چوبى است كه به زمين افتاده و نمى تواند برخيزد و شكسته مى شود و صداى نمى زند، چه سودى دارد؟

در حالی که نام هایی که به آنها می نامید، نامی از افراد فاسق و ناپاک بوده است که به جادوگری مشغول بوده اند و به کارهای بد مشغول بوده اند و سزاوار مجازات هستند.

و هر کس که به خدايان شما بيعت کند، عذابش در آتش جهنم جاودانه است. و هر كه به خدايان شما بيعت كند عذابش در آتش جهنم جاودانه است.

اما خداى زنده و جاودانه، كه همه چيز را براى خويشتن آفريده است، و فرمانرواى همه چيز است، چه در آسمانها و چه در زمين، تا هر كسى كه به او ايمان آورده و به او ايمان آورده، در پادشاهى خود در آسمانها به جلال برسد.

و نامشان را در زمين بلند مى گرداند، و به وسيله قدرتشان معجزات و معجزات مى كند.

زیرا او می گوید: "این معجزات با کسانی که ایمان آورده اند همراه خواهد بود: به نام من، شیاطین را بیرون خواهند کرد، به زبانهای تازه ای سخن خواهند گفت، مارها را در دست خواهند گرفت، و اگر چیزی مرگبار بنوشند، هرگز به آنها آسیبی نخواهد زد، بر مریضان دست خواهند زد و آنها بهبود خواهند یافت".

گيلاس اين حرف ها رو شنيده، تعجب کرد و گفت:

من الان ميدونم که خداي مسيحي که از دهان اين پسر حرف مي زنه، چيزي که قبلاً نشنيده بودم، خداي واقعي است. اگر در قلب اون پسر نيروهاي الهي نبود، نمي تونست از دل خودش حرف بزنه. اما من مي بينم که خود خدا از دهان پسرم حرف مي زنه.

بعد از آه کشیدن و گریه کردن، گیلاس گفت:

وای بر من گناهکار، پسر جوان من، پسری که از من عاقل تر است. او در دوران کودکی خدا را می شناخت، اما من در سنین پیری تا امروز او را نمی شناختم. اما اکنون من با قلبم باور دارم و با دهانم اعتراف می کنم که هیچ خدایی جز خدای مسیح وجود ندارد، مانند او نیست.

به این ترتیب گیلاس که به مسیح ایمان آورده بود، تحت هدایت پسرش، پسر مقدس پوتیتوس، تعمید مقدس را پذیرفت.

سنت پوتیتوس، پس از تعمید پدرش، به تقلید از آثار رسولان، از کشور خود <unk> ساردینیا دور شد و به منطقه ای که به نام اپیر نامیده می شد، آمد [کلمه اپیر در یونانی های باستان در ابتدا به طور کلی سرزمین اصلی را در مقابل جزایر نشان می داد؛ بعداً یونانی ها با نام اپیر اشاره کردند

و در شمال با ایلیریا و در شرق با تسالیا و در جنوب با اتولیا و اکارنیا مرز داشت.

و از آنجا به شهر والوریا آمد. زنی به نام کیریاکیا که همسر آقافون سناتور بود، در آنجا مبتلا به بیماری کوبی بود و هیچ کدام از پزشکان نمی توانستند او را شفا دهند.

وقتی که به در خانه اش رسید، سنت پوتیتوس مثل یک فقیر در آنجا نشسته بود. تصادفاً از آن خانه یک حیاط بیرون آمد، و سنت پوتیتوس از او خواست آب بنوشد.

"من فقط از اين خانه ي آب نمي تشرم، بلکه از اين خانه ي نجات جان ها مي تشرم، تا لطف خداوندم، يَسُوعِ مسيح، در اين خانه ظاهر شود".

"من هم مثل تو هستم" "پوتيتوس مقدس، از خاک به دنيا اومده" "اسم من پوتيتوس است"

و با سخنى كه گفت، کوسه ها را شفا داد، و لنگان را به پا كرد، و كوران را بينا ساخت، و مردگان را زنده كرد.

و او گفت: "اگر ایمان داشته باشی، شفا خواهی یافت، زیرا خداوند به هرکس که از او ایمان می طلبد، می دهد".

"اگر تو او را شفا بدهي، پس تو ارباب همه دارايي هايش خواهي بود". "من به اين مقدس پاسخ دادم، "نه طلا و نه نقره و نه چيزهايي که از آن برخوردار است،

بعد از آن، او همه چیز را به خانمش گزارش داد، و سنت پوتیتوس را به او معرفی کرد. و او به اتاق خوابش وارد شد و گفت: "سلام به این خانه از جانب پروردگارم عیسی مسیح باشد".

و او به او گفت: "به خدا ایمان بیاور و بپتسما بگیر، و خوب خواهی شد". و او گفت: "به من ایمان بیاور". سپس روح القدس شروع به آموزش او در مورد مسیح کرد.

من باور دارم که خداي ديگري جز اوني که در موردش به من ميگي وجود نداره و اميدوارم که اون منو شفا بده، پس هر کاري که ميخواي بکن. "

تو به شاگردانت گفتي که "به افراد مبتلا به کوسه شفا بده، مردگان را زنده کن" (متی 10:8): گوش کن، پروردگار، و به من، بنده ات، و این زن را شفا بده، و رحمتت بر او آشکار شود، تا بت پرستان بدانند که تو خدای حقیقی هستی، و هیچ خدایی جز تو نیست.

و بعد از اين دعا، سنت روزي براي تعميد معين کرد

و آن زن که به حوضچه رفت و بپتسما گرفت، فوراً از بیماری اش پاک شد و از حوضچه بیرون آمد و کاملاً سالم بود، مانند یک جوان جوان بود.

این بیماری در اقلیم های گرم، به ویژه در مصر، پس از آن در فلسطین، سوریه، عربستان، هند و غیره شایع است؛ این بیماری به این معنی است که کل بدن بیمار با تومورهای بدخیم پوشیده شده است که هر روز بیشتر می شود؛ در حالی که بدن بیمار می می میرد و تخریب می شود.

بیماری کوبی یک بیماری غیر قابل درمان است. با اجازه خدا، ایوب صالح عهد قدیم از آن رنج می برد. تاریخ زندگی و فعالیت های او در کتاب انجیل به نام او بیان شده است.

اَگاپون، مردِ کرِیونِی، با خانواده اش ایمان آورد. و تقریباً نیمی از شهر ایمان آوردند و خدا را ستایش کردند.

و از آن روز به او گفت: "اين نجات جاودانه توست.

بعد از آن شهر، سنت پوتیتوس به کوه بیابانی به نام گارگارا رفت و در آنجا با حیوانات مانند گوسفندان زندگی کرد، زیرا به فرمان الهی، حیوانات از او اطاعت می کردند و از او پیروی می کردند.

در آن زمان، ديواني که دختر امپراتور آنتونينس آقينيا بود، وارد او شد و او را به شدت آزار داد. امپراتور، که خيلي ناراحت بود، براي دخترش به خدايانش دعا کرد و به آنها قول داد و گفت:

خدایان: آپولون، زئوس، آرفان، دخترم را شفا دهید و من برای شما قربانی گوساله ای با شاخهای طلایی خواهم آورد.

من تا زمانی که پوتیتوس از کوه گارگارا به اینجا نیاید، از اینجا نمی روم. اون وقت امپراتور فوراً یکی از اشرافش به نام گالاسیوس را با چهل سرباز به دنبال پوتیتوس فرستاد.

بعد از رفتن به آنجا و رسیدن به بیابان گارگار، فرستادگان برده مسیح را یافتند که بر روی کوه نشسته بود، و بسیاری از حیوانات را در اطراف معبد دیدند. سربازان بسیار ترسیدند و می خواستند فرار کنند، زیرا حیوانات به سمت آنها برگشتند، قصد دارند بر آنها بیفتند. اما مقدس از حیوانات منع کرد و گفت:

"به جای خود بروید و به کسی آسیب نزنید. "و همینطور حیوانات از هم جدا شدند. "پس مقدس به گالاسیا گفت:" چرا با این ارتش به سمت من آمده ای؟ "تو پوتیس هستی؟ "گالاسیا مقدس پرسید:" من بنده گناهکار پروردگارم عیسی مسیح هستم. "

"آنتونیوس امپراتور از تو می خواهد که با ما پیش او بیای". "مسیحی که یک امپراتور مقدس و بدکار است، چه کاری می تواند بکند؟" سربازان او را به امپراتور روم بردند.

آنتونیوس جواب داد: "من مسیحی هستم، پدر و مادرم نیز مسیحی هستند". "آیا نمی دانی که فرمان امپراطور، کسی را که خدایان ما را نمی پرستد، به مرگ محکوم می کند؟" "آری، می خواهم برای مسیح خدایم بمیرم".

پادشاه ادامه داد: "من شنیدم که تو می توانی دخترم را شفا دهی، و اگر این کار را بکنی، من به تو افتخار بزرگی خواهم کرد. چرا خدایان تو نمی توانند او را شفا دهند؟" امپراتور مقدس به او اعتراض کرد. "چگونه با این جرأت با من صحبت می کنی؟" امپراتور پرسید.

"اگه من دخترت رو شفا بدم، "پوتيتوس به آنتوني پاسخ داد، "آيا تو هم به خداييي که من بهش ايمان دارم، ايمان خواهي داشت؟" پادشاه قول داد که ايمان داشته باشه.

"من می دانم که قلب تو در گناه و ایمان نیست. اما من این کار را به خاطر مردم آینده انجام خواهم داد تا نام خداوند ما عیسی مسیح را ببینند و ایمان بیاورند. "

"پوتيس"، شيطان از دهان اين ديوانه مقدس گفت، "آيا بهت نگفتم که با مخالفت با خواسته ات به پيش قيصر مياي؟"

خداوندم عیسی مسیح، پسر خدا زنده، که همه موجودات در آسمان و زمین و زیر زمین از او اطاعت می کنند، به تو فرمان می دهد، ای روح ناپاک، از این مخلوق خارج شو.

پس از اين سخن مقدس دست راستش را بر صورت دختر زد، و هر كه در آن لحظه ديد مارى ترسناك از او بيرون مى آيد، و آن مار از او بيرون مى رود.

اما بسیاری از مردم در آنجا به او ایمان آوردند. حاکم تعجب کرد و گفت: "این جادوگر چه قدرت بزرگی دارد؟"

"من به خدایانم که دخترم را بهبود بخشیده اند سپاسگزارم". "تو دروغ می گویی، امپراطور".

پادشاه ادامه داد: "از حرف های خود چشم پوشی کن، و قربانی به خدایانم بده، و من تو را بزرگ و با افتخار در میان خدمتکارانم قرار می دهم. من به تو طلا و نقره و ثروت می دهم. "

"ای امپراطور، تو از این همه غبار و گرد و غبار دنیا در امان نیستی. من ثروت بی همتا و ناپذیری در آسمان دارم که برای کسانی که خداوند ما عیسی مسیح را دوست دارند، ذخیره شده است.

پادشاه گفت: "دوباره با من حرف می زنی؟" پادشاه گفت: "نه، من از تو نمی ترسم، چون خداوندم عیسی مسیح قدرت دارد که من را از دست تو نجات دهد.

تو مرا تحقیر و تحقیر می کنی، امپراتور ادامه داد، اما من، به خاطر جوانی تو، حاضرم این کار را ببخشم و به تو توصیه می کنم که قربانی به خدایان بدهی، وگرنه به زودی به عذاب می افتم.

"از خودت محافظت کن، "قدوس پاسخ داد، "چون جهنم وحشتناک برای تو آماده شده است، و تو و پادشاهی تو نابود خواهید شد، و تو با پدرت شیطان در آتشی که هرگز خاموش نمی شود می سوزی".

و در حالی که در حال ضربه زدن بود، گفت: "خداوندا، تو را شکر می کنم که من را شایسته ی رنج بردن برای نام تو قرار دادی". "تو چه می خواهی، پوتیتوس؟" امپراتور از شهید پرسید: "مردن یا قربانی کردن به خدایان تا سالم و سالم بمانم؟"

"به کدام خدایان دستور می دهی که قربانی کنم؟" پوتیس پرسید. پس امپراتور دستور داد که شکنجه متوقف شود و از پوتیس پرسید: "آیا تو خدایان بزرگ زئوس، آرفان و مینربا را نمی شناسی؟" با خندیدن، پوتیس مقدس گفت: "بیایید ببینیم خدایان کدامند، و من همان کاری را که تو دستور می دهی انجام خواهم داد".

امپراتور با خوشحالي مقدس را به معبد بوت برد، اما به محض اينکه مقدس در اينجا به خداي برتر دعا کرد، بت ها به هم ريختند و به تکه تکه شدند.

اگر آنها خدایان واقعی باشند، چرا سقوط کرده اند؟ و چرا از سقوطشان برخاسته و به خود کمک نمی کنند؟ پادشاه باید بداند که قدرت خدای من بزرگ است.

در حالی که زندانی مقدس در زندان به خدا دعا می کرد، فرشته ای با نور به او ظاهر شد و او را تقویت و تسلی داد. زنجیرهای سنگین آهنین که بر او بود مانند موم ذوب شد. در نیمه شب زندان پر از نور شد، و بوی خوشبو در آن پخش شد.

نگهبانان در حال شنیدن بوی خوش، تعجب کردند و از یکدیگر پرسیدند که این چگونه است. و در حالی که آنها به پنجره نگاه می کردند، یک نور بزرگ را دیدند.

و روز بعد از ظهر، آنها رفتند تا همه چیز را به امپراتور گزارش دهند. پس امپراتور دستور داد که محل نمایش را آماده کنند. و اعلام کرد که مردم به محل نمایش جمع شوند.

و چون مردم زیادی گرد آمدند، او آمد و بر تخت داوری نشست، و دستور داد که شهید را از زندان بیرون بیاورند. و شهید را نزد خود آوردند.

در این میان، آنتونیوس، با خشم و ترس به سنت نگاه کرد و پرسید: "پوتین، فکر می کنی در حال حاضر کجا هستی؟" پوتین پاسخ داد: "من در سرزمین خدای خود هستم". "اکنون مرگ تو فرا رسیده است،" امپراتور ادامه داد، "و کدام خدا تو را از دست من نجات خواهد داد؟"

"چشم تو خجالت بکشه، امپراطور، چون سگ عاقلانه تر است، چرا که سگ که از دست کسی نان می خورد، به او ملایم می شود، و تو که از طرف خدا از دخترت شفا گرفتی، به او توهین می کنی".

سپس امپراتور دستور داد که او را برهنه به درخت آویزان کنند و با شمع ها بسوزانند و سپس بدنش را با ناخن های آهنین ببندند.

"کجاست تهديدات، امپراطور؟" "تو به درد من افتخار کردي، اما من در زمان درد احساس درد نمي کنم. پس نگاه کن و بفهم که اين درد ها نه در بدن من، بلکه در قلب تو است، چرا که من در طول صبر و تحملم شادتر هستم".

امپراتور خجالت زده از خشمش بیشتر شد و دستور داد که شهید را از درخت پایین بیاورند و به حیوانات بدهند. اما حیوانات آزاد شده به سمت او آمدند و جلوی او افتادند و پاهایش را لیک کردند، و مقدس به پادشاه فریاد زد:

"ای شکنجه کننده بد، حالا چه می خواهی؟ آیا قدرت مسیح خدای من را ندیده ای؟" "پس امپراتور دستور داد که حیوانات را برگردانید".

و هنگامی که اعدام کنندگان در دستان خود تبرها را گرفتند و شروع به قطع کردن مقدّس کردند، بدن مقدّس به وسیله قدرت معجزه آمیز خدا مانند سنگ یا آهن محکم شد، و تبرها نمی توانستند به او آسیب برسانند، اما اعدام کنندگان خودشان را زخمی می کردند.

مردم این ماجرا را دیدند و از آن ترسیدند. بسیاری از مردم به خداوند ایمان آوردند، و تعداد مردانی که به خداوند ایمان آوردند، حدود دو هزار نفر بود.

"در واقع همان خدایی که قبلاً در این شهر در مورد پطرس و پولس آسیب دیده بود، در این جوان کار می کرد".

<unk> اوه، چه جادويي که اين مسيحي فاسد داره!

سپس دستور داد که یک تابه آهنین آماده کنند، روغن را روی آن ذوب کنند، و به تابه ی شهید بگذارند و آن را بسوزانند، و همچنین دستور داد که مدفوع را ذوب کنند و بدن شهید را آب دهند. اما مقدس، انگار در جایی خنک، خوشحال شد، خدا را ستایش کرد و به امپراتور گفت:

به تو سوگند می خورم که به من این قلعۀ گداخته را هم بده، چون من از آن احساس سردی می کنم. امپراتور نمی دانست که چه عذابی می تواند به پوتیتوس وارد کند.

و بعد از اینکه او را از گلدان بیرون آورد، دستور داد که یک کیل آهنین بلند بیاورند و آن را به صورت داغ به سر شهید بزنند.

در حالی که این فرمان اجرا می شد، با قدرت الهی اتفاق افتاد که شهید، که یک میخ داغ را در سر خود برداشت، زنده، سالم و بدون درد باقی ماند؛ در حالی که رنج هایی که باید به شهید برسد، بر سر امپراتور و آخرین،

سرش به درد ميخورد و به شهيد ميگفت:

"ای بنده ی مسیح، از من رحم کن و از این بیماری آزادم کن. حالا قدرت خدا تو را می شناسم".

شهيد به او گفت: تا آن موقع که دخترت که مسیح او را شفا داده به اينجا نيايد، هرگز خوب نخواهي شد. دختر قيصر فوراً احضار شد و به پاي شهيد افتاد و گفت:

من از تو می خواهم، ای بنده خدا، مرا به نام خدای قادر مطلق خود که به آن موعظه می کنی، تعمید بده. مقدس فرمان داد که فوراً یک حوض آماده شود و در حضور همه مردم خود دختر امپراتور را تعمید داد، زیرا در آن زمان پیدا کردن یک کشیش دشوار بود، زیرا به دلیل آزار و اذیت کشیش ها پنهان می شدند.

بعد از تعميد دختر شاه، شهيد دست هاي خود را بالا برد و براي شفا دادن امپراتور به خدا دعا کرد و امپراتور فوراً بهبود يافت.

<unk> بجای اینکه خدا را بشناسد و از او تشکر کند، امپراتور بدکار به خدایان بدبختش تشکر کرد و گفت: <unk> از شما خدا اپولو، خدا مارس و خداي منربا بابت بهبود من تشکر می کنم.

آن گاه مقدس شروع به تنبیه شدید امپراتور کرد و او را که کاملاً به وسوسه های شیطانی متعهد بود، در دیوانگی و بی رحمی افکند. امپراتور، که مانند یک دیوانه خشمگین بود، دستور داد زبان مقدس را قطع کند و چشم هایش را بیرون بکشد.

در همان لحظه زکریا زبانش باز شد و خدا را ستایش کرد.

من همیشه خداوند را ستایش می کنم. ستایش او همیشه در دهانم خواهد بود. من او را ستایش می کنم که یک ترانه جدید در دهانم قرار داده است. من به خداوند که به من احسان کرده است، سرود می خوانم.

تو چه به دست آوردي؟ تو که زبونم رو قطع کردي؟ تو که اميد داشتي با زبونت حرفي از دهنم بگيري. حالا تو مي بيني و مي شنوي که من ميگم به لطف مسيح خداي من که تو رو مثل فرعون باستان نابود مي کنه.

آن گاه امپراتور که دید شکست خورده و خجالت زده است، از این که با شهید چه کند، در حیا بود. در نهایت، او خواست از سرزنش مردم خلاص شود و دستور داد که شهید را با شمشیر قطع کند.

به این ترتیب، شهید مقدس مسیح، پوتیتوس، جان خود را برای مسیح در سال های جوانی [زنده شدن شهید مقدس پوتیتوس در نیمه قرن دوم به دنبال آن بود.] و اکنون با او در زندگی جاودانی در آسمان ها سلطنت می کند.

با دعای پوتیتوس شهید مقدس، ما را به این زندگی مبارک در فضل خداوند ما عیسی مسیح، که به او جلال با پدر و روح القدس در حال حاضر و تا ابدالاباد. آمین.