4 July / 17 July New Style

زندگی مارتای پاک و صالح

"مارتا" مقدس، در شهر انطاکیه متولد شد. پدر و مادرش مسیحیان پرهیزگار بودند. آنها او را به ازدواج تشویق کردند، اما او خواست زندگی باکره ای را به این منظور انجام دهد، اما یک رویا الهی در کلیسای مقدس پیشاپیش او را مجبور کرد که والدینش را اطاعت کند و ازدواج کند.

به وسیله هدیه ای الهی که از قبل به او داده شده بود (همانطور که در زندگی شمعون عجیب و غریب توضیح داده شده است) ، به وسیله ی ظهور یوحنا القدس، مارتا پسر، شمعون القدس را باردار کرد.

مارتا همیشه برای پسرش به خدا دعا می کرد تا او را مانند ساموئل از حنا، پیامبر قبول کند، تا او را در خدمت خود قرار دهد.

روزی که مارتا در مورد پسرش فکر می کرد و می دانست که در بزرگسالی او چه اتفاقی خواهد افتاد، در خواب این رویا را مشاهده کرد که او را در خواب دیده بود که با بال هایی به آسمان پرواز می کند و او را در دستان خود می گیرد و به عنوان هدیه ای به خداوند می رساند و می گوید: "ای پسر من، من این گونه پرواز تو را می بینم.

این رویا، مانند وحی های پیشین، مارتای مبارک در قلب خود نگه داشت و خدا را شکر کرد. او همیشه در معبد خدا بود، هرگز از قانون کلیسا جدا نشد. چرا که او در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد. او اول از همه برای شنیدن آواز به کلیسا می آمد و بعد از همه می رفت.

او عادت داشت که هر کجا که می رفت، به عبادتگاه های مقدس می رفت و با توجه و دلسوزی در پشت دعاهای شبانه ایستاد و با اشک و گریه از اسرار الهی بدن و خون مسیح استفاده می کرد.

چه قدر به درستی او در این مراسم شرکت می کرد؟ این نشان می داد که بعد از پذیرفتن این مراسم، چهره او مانند چهره موسی که در قرن 15 قبل از میلاد در مصر متولد شده و از نسل لاوی بود، در نور شگفت انگیزی درخشان می شد.

او در کوه سینا ۱۰ فرمان را دریافت کرد و به دیدن جلال خدا دست یافت. تمام احکام و مقررات دریافتی از خدا و همچنین تاریخ اولیه ملت یهودی را در پنج کتاب اول کتاب مقدس (پنج کتاب موسی) بیان کرد.

هر شب در خانه اش، ساعت نیمه شب را پیش بینی می کرد، مارتا برای دعا بلند می شد، که او با گرما از روح انجام می داد، و چهره اش را با اشک آب می کرد؛ اما تمام ذهنش در خدا که او را با تمام قدرت جانش دوست داشت، عمیق بود؛ او به فقرا رحمتی بیشمار داشت، تشنگان را غذا می داد و لخت ها را پوشانید. او اغلب به بیمارستان ها می رفت، به بیماران با دستان خود خدمت می کرد، و برای مردگان لباس های لازم برای خاکسپاری را از کار خود فراهم می کرد.

و لباسهای سفید دست خود را نیز به بچه ها می داد، و او آنقدر ملایم، فروتن و بی حسی بود که هیچ کس هرگز او را عصبانی، مشتاق یا غمگین ندیده بود، و او دهان خود را از حرف زدن نگه می داشت، مگر اینکه در مورد چیزی که لازم است صحبت کند.

او سکوت را بسیار دوست داشت، زیرا ذهن را به اندیشه های الهی آموزش می داد، و از دهانش هیچ سخنی بیهوده یا دروغگو یا ناپسند نشنیده شد، بلکه از گنجینه ی خوب قلبش، او با دهانش چیزهای خوب گفت.

او بسیاری از فضایل دیگر را نیز انجام داد که نمی توان به تفصیل آنها را بیان کرد. شهادت کافی از زندگی صالح او قدس بودن بزرگ شیمیون است که از او متولد شده است، زیرا این همان زنی است که باید مادر چنین پسر باشد.

شمعون ستونیک، در نزدیکی انطاکیه سوریه و سلوکی قرار داشت.] ، مارتا، پس از نماز نیمه شب، در طول خواب سبک، این رویا را داشت. او با تیموتائوس رسول مقدس، جان تعمیدکار مقدس را مشاهده کرد. و به او گفت:

من همیشه برای تو دعا می کنم و هرگز تو را از دست نمی دهم. "مرتھا از دیدگی که دیده بود وحشت زده و شاد شده بود و از ترس خدا را ستایش کرد و در مورد پسرش که همیشه برای او می آمد، به او گفت.

وقتی که او به کنار ستون حضرت آمد و دید که بسیاری از افراد مبتلا به انواع بیماری ها در انتظار شفا در اینجا جمع شده اند و بسیاری از معجزات به واسطه دعاهای حضرت انجام می شود، مارتا از عقل خود بالا نرفت، بلکه با ترس ویژه ای به آن نگاه می کرد، شاید دشمن نجات ما، شبکه های خود را در مقابل پسرش قرار دهد. بنابراین او با اشک به خدا دعا کرد تا او را از فریب دشمن نجات دهد. در عین حال او به پسر بزرگوار گفت:

پسرم، اين درست است كه خدا در اين كار با تو كار كند، و از ضعيفيت خود در ياد داشته باش، و قلب خود را از هر گونه ترس نگه دار.

وقتی که مارتا مبارک سالهای طولانی در بسیاری از فضایل زندگی کرد و سرانجام خدا را راضی کرد، یک سال قبل از مرگش در طول نمازهای گرم نیمه شب به خدا، او به حالت هیجان زده ای رسید و بسیاری از فرماندهان آسمانی را با شمع در دستان خود دید که به او می گفتند: "یک سال بعد، ما شما را از بدن آزاد می کنیم، به جایی که خداوند برای شما آماده کرده است.

در آن هنگام یکی از برادرانش این رویا را دید: مادر خدا، مریم با شکوه بر تخت نشسته بود، در حالی که مارتا با دستان صلیبی به سوی او بلند شده بود، به صلیب طلایی تبدیل شده بود و مانند شعله های خورشید درخشان بود، در مقابل او ایستاده بود.

این رویا به حضرت شمعون منتقل شد. او گفت که این نشانه ای از نزدیک شدن مرگ مادر مبارکش است. هنگامی که سال آخر زندگی مقدس مارتا به پایان رسید، او برای دیدار پسر خود، حضرت شمعون آمد. شمعون به او گفت: "مادر، مرا برکت بده، همانطور که ابراهیم اسحاق را برکت داد".

"پس من به اینجا آمدم. "او پاسخ داد: "تا برکت و دعاهای تو قبول شود. فقط سه ماه از عمرم باقی مانده است و من به سوی خداوند، خدای من می روم، که تو را از رحم من بیرون آورد.

وقتی که مارتا این را گفت، از غم و اندوه بیرون آمد و برادرانش هم گریه می کردند. چون می شنیدند که سه ماه دیگر او را نخواهند دید. برادرانش به او گفتند: "زنده باش و خداوند را ستایش کن". اما او گفت: "اگر چنین نیست، من را دروغگو بشمار".

شمعون به او گفت: "ما از تو دعا می کنیم، اما این سخنان تو قلب ما را رنج می دهد". و او پاسخ داد: "خداوند تو را برکت می دهد، خداوند تو را برکت می دهد، خداوند تو را برکت می دهد. " و وقتی که همه حاضر بودند، او را خداحافظی کردند. و او از آنها خداحافظی کرد و به خانه خود بازگشت.

روز بعد، بعد از اینکه مادرش را کنار گذاشت، اسماعیل بزرگوار، دانشمندان را از برادران خود فرا خواند و به آنها گفت: "در واقع زمان ترک سرزمین مادر و مادر من نزدیک می شود.

شب گذشته در رؤیایی دیدم که یک تخت در پیش روی من قرار داده شده و مادرم بر روی آن نشسته است و ما همگی در اطرافش ایستاده ایم و او در حالی که کلمات اول زبور را برای ما می خواند، به طرز آموزنده ای می گفت: "خوشاختی برای مردی که در مشورت بدکاران راه نمی رود" (زبور ۱: ۱) و چیزهای دیگر از آن زبور.

بعد از آن، او برخاست و پیش از ما به کلیسا رفت، صلیب در دستانش بود، و ما، با خواندن مزامیر، از او پیروی کردیم. پس از این، چند روز قبل از مرگش، مارتا دوباره به سوی استاد شیمون برای آخرین خداحافظی رفت.

و او را از آنچه در طول عمرش از خدا به او وحی شده بود، و از کارها و دستاوردهای خود که در نهان برای تسبیح نام خدا انجام داده بود، خبر داد.

در حالی که او در آن اتاق می رفت و از ساختمانی که توسط دست ها ساخته نشده بود تعجب می کرد، او با دو فرشته زیبا، مادر باکره را دید که از او می پرسید: "چرا تعجب می کنی؟" او با ترس و شادی به مادر خدا سجده کرد و پاسخ داد: "من تعجب می کنم، خانم، که در تمام روزهای زندگی ام چنین یک اتاق فوق العاده را در زمین ندیده ام".

"مَرتا" جواب داد، "مَرتا، من نميدونم". مادر خدا به او گفت: "آيا نميدوني که اين جا براي تو آماده شده، جاي استراحتيه که پسرت قرار داده و از اين به بعد تا ابد در آن خواهي بود؟"

"این جلال به تو داده شده است، زیرا تو در ترس از خدا زندگی کرده ای. چه جلال بیشتری می خواهی؟ " مادر خدا بعد از این گفت. مادر خدا به مارتا دستور داد که از او پیروی کند. وقتی به بالاترین مکان های آسمان بالا رفت، مادر خدا او را به اتاقی فوق العاده و درخشان نشان داد، اتاقی پر از جلال آسمانی که زیبایی آن را نمی توان درک کرد و زبان انسان بیان نمی کند.

و این خانه را که پسر تو ساخته است، و او هم پایه ی خانه ی سوم را گذاشته است. و با این کلمات او را به سمت شرق خورشید برد و روستاهای بهشت را از بالا و گروه های زیادی از مردان و زنان را که در آنها شاد می شوند، به او نشان داد.

این مکان ها را که حضرت فرمودند، پسر من به کسانی که زندگی پاکیزه و راستین را در اطاعت از احکام خداوند داشتند، به شدت به فقیه ها بخشیده بود، به این دلیل که خود نیز از خداوند رحمت یافتند، می دهد: "زیرا مهربانان خوشبختند، زیرا آنها رحمت خواهند یافت". (متی 5: 7) این رویا بود که سنت مارتا به پسرش در مورد آن تعریف کرد.

در آن زمان روز یکشنبه بود، و مارتا از اسرار پاک الهی بدن و خون مسیح استفاده کرد و از فضل خدا و شادی معنوی بی نظیر که از اطلاع از مرگ و نجات خود به دست آورد، از او خواست. تمام آن روز و شب بعد از آن، مارتای مبارک بخشی را در بسیاری از مکالمات دوستانه و با فرزند مقدس خود، بخشی را در دعاهای پر از اشک به خدا گذراند.

در روز دوشنبه، پس از سلام، برکت و خداحافظی با پسرش و همه شاگردانش، او با گریه های تلخ آنها، از آنها جدا شد و به روستایی به نام تیورینت رفت، که سه پل از کوه شگفت انگیز، که در آن کلیسا یوحنا تعمید کننده بود، قرار داشت.

و مردم آن شهر، مرته مبارک را بسیار گرامی داشتند، و از او خواستند که از کارشان در کنارشان استراحت کند. و در واقع، آن روز و شب بعد، او در کنارشان استراحت کرد، و بدنش بیشتر خسته شد. سپس در روز سه شنبه، او را به خانه اش که در حومه شهر دافنا بود، به انطاکیه بردند.

او در روز پنجم ژوئیه جان خود را در دست خدا سپرد. در حالی که در حال مرگ بود، وصیت کرد که جسد او در جایی که مسافران و فقیران دفن می شوند دفن شود.

اما پسر مقدس او، شمعون، که از جانب خدا وحی شده بود که مادرش را به خاک سپرده است، برخی از شاگردانش را فرستاد و جسد او را به کوه شگفتی برد تا او را در کنار ستون خود دفن کند.

من به لطف خدا درخشان هستم و درخشان و شاد هستم.

و هر کس که در اطرافش بود وحشت زده شد و فکر می کرد که او از سوی خدا در مورد پسرش رحمت یافته است. اما در این تفکر، مقدس گفت که او نه تنها به خاطر پسرش، بلکه به خاطر زندگی نیکویی اش مشهور است، زیرا او برای خداوند در خودداری از روزه و تلاش های خود صبر و تحمل زیادی نشان داده است، در راه احکام او، و با تمام قلب مادر خدا را که خداوند را به دنیا آورده بود، دوست داشت.

جسد مقدس مارتا در روز جمعه با افتخار بزرگ از حومه انطاکیه به کوه شگفتی منتقل شد. بسیاری از مردم انطاکیه، کشیشان با بخور، شمع ها و زبورها او را همراهی کردند.

در حالی که جسد مردگان وزن طبیعی دارد، این جسد عادل به طرز غیرمعمولی سبک بود، و به نظر می رسید که خود در هوا حرکت می کند. یک جوان از جمعیت، پسر شهروند افتخاری آنتونیوس، به نام سرگیوس، این سیم های شکوهمند و مردم را که در اطراف تابوت جمع شده بودند، دید. برخی با شدت شانه های خود را در زیر تابوت خم می کردند و دیگران می خواستند بدن عادل را لمس کنند، در درون خود خندید و گفت:

و از آن جا رفت. و در آن لحظه بیماریش شدید شد و حتی زبانش هم از بین رفت. و بیماری اش تا سی روز ادامه یافت. و فقط در قبر مقدس شفا یافت. که در ادامه گفته می شود.

وقتی جسد را به خانه ی شمعون مقدس بردند و در کنار ستونش نشسته بودند، شروع به آواز خواندن کردند. همان شب، مارتا به دو نفر از شاگردانش با لباس های روشن و چهره ای درخشان ظاهر شد.

"از مرگ نترسيد، چون من به مرگ نيامده ام، بلکه به زنده ها. من براي نجات شما از شيطان آمدم تا شما بر او غلبه كنيد و زندگي ابدي داشته باشيد".

آنها متوجه شدند که چهره مقدس در قبر پوشیده نشده است، بلکه مانند جوانی است، شکوه و زیبایی درخشان است، و بدن او بوی مرده ای ندارد، اگرچه چهار روز بعد از قرار دادن او به سر می برد. با آواز خواندن ترانه های لازم با احترام، بدن او را در مقابل ستون سنت سیمون به دستور آخر دفن کردند، تا همیشه بتواند قبر مادرش را ببیند.

و روز سبت که روز عبادت آغاز شد، یکی از مردم به نام یوحنا، که به عنوان یک خواننده کلیسا مشغول بود، از خواب بیدار شد و دید که مَرْتَا مقدس، که چهره اش درخشان بود، از پله ها به سمت شمعون بزرگوار بالا می رفت، و بالای قبرش یک عارضه کروبی را دید، که توسط حیوانات شش بال حمل می شد.

"سلام، پسر، "وحی به من پاسخ داد، "مبارک خداوند است که تو را به دیدن عرشه ی کربلا خوش کرد.

پس از آن پدر و مادر سرگیوس که در بالا ذکر شد، به سوی آقای شمعون آمدند، که از سیم های جسد سنت مارتا می خندید و به طور ناگهانی به بیماری مبتلا شد؛ با گریه و دعا از او خواستند که پسرشان را درمان کند، همانطور که از بسیاری از بیماری های دیگر درمان می کند.

و چون پدر و مادرش به خانه بازگشتند از او در باره ی بیماریش پرسیدند، گفت: "این بیماری سخت بر من آمد، چرا که در مورد احرام مریم (مرثا) به شدت مشغول بودم، و چشمم را از او برنداشتم، و نخواستم تابوتش را بر دوشم حمل کنم".

پس پدر و مادر او را سوار بر گاراژ کردند و به کوه معجزه بردند، و او به آنها دستور داد که در کنار قبر مادرش به دنبال شفا باشند. و هنگامی که با اشک در کنار قبرش نماز خواندند، بیمار فوراً مانند هیچ وقت بیمار نشد.

پس از خاکسپاری برادر بزرگوار، سنت روشن کردن یک چراغ بر روی قبرش برقرار شد تا روز و شب برای احترام به مقدس روشن شود. بعد از مدتی برادران به نارضایتی از روشن کردن چراغ دست کشیدند. در همین حال، آقای شیمون در مورد چراغ چیزی نگفت تا شاگردانش فکر نکنند که او بعد از مرگ مادرش را بیش از حد احترام می گذارد.

در آن روزها، صاحبخانه ای در حال مرگ بود.

چرا چراغ من را روشن نمی کنید؟ بدانید که من نیازی به روشن کردن چراغ ندارم، زیرا من از طرف خدای نور ابدی آسمانم خشنود شده ام. با این حال، هنگامی که شما چراغ را در قبر من روشن می کنید، این کار را برای نجات خود انجام می دهید، زیرا در آن زمان من را به خدا می خوانید تا برای شما در مقابل خداوند دعا کند.

در این سخنان، مقدسه در دست راستش مانند یک مروارید درخشان، بخشی از بدن حیات بخش مسیح را در دست گرفت، و این بخش را به بیمار لمس کرد، و گفت: "از این زندگی کن و از آن سالم باش". و این را گفت، و نامرئی شد. بیمار بلافاصله از پا بلند شد و به قبر مقدس رفت، و در کنار او خم شد، و زمین را با اشک آبیاری کرد، از یک طرف برای عذرخواهی برای ناراحتی خود و از طرف دیگر برای شفا می خواست.

بعد از آن، چراغ خاموشی را در قبره مقدّس قرار داد. و معجزات زیادی در قبره مقدّس انجام می شد: کورها بینایی می یافتند، جن ها بیرون می رفتند، و هر نوع بیماری به سرعت از طریق دعاهای مرتھا، مرتھا و عیسی مسیح شفا می یافت.

در دعای خداوند حضور دارند، به پاکیزه ترین باکره مادر خدا، خوانش و ستایش را به ارمغان می آورند، مارتا صادق، پسر مقدس شما را به دنیا آورد، شیمون فوق العاده، چراغ جهان؛ با او برای همه ما دعا کنید.

یاد مقدس پیشگامان و تعمید دهنده ی یوحنا در ۲۳ سپتامبر (تولید او) ، ۲۴ ژوئن (تولد) ، ۲۹ اوت (تولید فصل) ، ۲۴ فوریه (تولید فصل اول و دوم) ، ۲۵ مه (تولید فصل سوم) و روزهای دیگر برگزار می شود.