عذاب شهیدان مقدس پروکلوس و ایلاریوس
به یاد 12 ژوئیه شهیدان مقدس، پروکلوس و ایلاریوس، از حدود شهر [دقیقه تر روستای.] کالیپت بودند که در نزدیکی آنکریا بود [دو شهر آنکریا وجود داشت: یکی در گالاتیا، دیگری در فرگیا.
به طور دقیق مشخص نیست که نزدیک کدام یک از آن ها روستای کالیپتی بود.] ؛ آنها در دوران حکومت ترایان از طرف ایزیمون مکسیم آسیب دیدند [ترایان <unk> امپراتور روم از سال 98 تا 117] .
اول، پروکلوس مقدس گرفته شد و به پیش خود پادشاه که در آن زمان در محدوده کشور بود، آورده شد؛ سپس او به آهن بسته شد و به زندان انداخت.
پادشاه، پس از بررسی پرونده پروکلوس و پیدا کردن این که این نفر از دستورات بدکار [در مورد پرستش بتها] اطاعت نمی کند، او را به شکنجه به اگیمون مکسیم تحویل داد. مکسیم، که در دادگاه نشسته بود، از زندانی مسیح برای پاسخ خواست، و از او پرسید: "شما از چه قبیله ای هستید؟"
"زاده های من مسیحیان هستند" "و خدا امید من است". "به خدایان سوگند، تو را نمی بخشم". "آگمون" گفت و دوباره پرسید: "آیا می دانی که فرمان های سلطنتی در همه جا منتشر شده است که همه مسیحیان باید قربانی به خدایان کنند؟"
"من این را شنیدم، "آنگاه مقدّس پاسخ داد، "این دستورات بدکاران است که بسیاری را به هلاکتشان می کشند. "تو به خشم و تعجب گفتی، "تو پادشاه را سرزنش می کنی و قوانینش را تحقیر می کنی. "آیا نمی دانی که این مجازات ها برای تو، ای بدبخت، چه خواهد بود؟
شهید پاسخ داد: هر چه می خواهی بکن. من قربانی به خدایان تو نمی کنم و از عذاب هایی که بدن را از بین می برند نه روح را نمی ترسم. بهتر است از خدا بترسیم تا از مردم.
"اين انتخاب براي توست" "زندگي يا مرگ" "اين دار شکنجه اي که براي تو آماده شده"
اگر شما از مخالفت با فرمان امپراطور می ترسید تا از عذاب های کوتاه مدت فرار کنید، ما که مسیحیان هستیم از مخالفت با فرمان خدا می ترسیم تا از عذاب های ابدی فرار کنیم که خداوند برای کسانی که از او کناره گیری کرده و به خدایان دروغین شما عبادت می کنند، آماده کرده است.
و با کسانی که قربانی آن ها را می کنند، به هلاکت ابدی خواهند رسید.
"آيا تو هم از خدايان ما سرزنش ميکني؟ من به تو ميگم که در برابر خواسته ات، من تو را مجبور مي کنم که قدرت خدايان ما را بشناسي.
و شهید پاسخ داد: به خدا سوگند که قبل از اینکه تو مرا متقاعد کنی که به خدایانت اعتراف کنم، امیدوارم که تو در مقابل تمام سربازان و خدمتکاران، به رغم تمایلات خود، به اربابم اعتراف کنی و با دست خود بنویسی که خداوند گناهکار حق است و هیچ کس جز او نیست.
ایجیمون خشمگین دستور داد که شهید را برهنه به درخت آویزان کنند، سنگ سنگین را به پاهایش ببندند و بدنش را با قلاب های آهنین ببندند. و برای مدت طولانی به این ترتیب از پروکلوس مقدس شکنجه کردند، اما او همه چیز را شجاعانه تحمل کرد، بدون اینکه چیزی بگوید، فقط به آسمان نگاه می کرد. سپس او را از پا برداشتند و به زنجیر انداختند.
پس از آن، عزمون به شهر کالبیت رفت و یک شهید را که مجبور بود پیاده از اسب های سریع عقب نماند، به دنبال خود ببرد. هنگامی که تقریباً نیمه راه را طی کردند، شهید شروع به دعا کردن کرد و به خدا فریاد زد:
خداوندا، من به خاطر مسیح عیسی رنج می برم و به عنوان یک سرباز به خدا لعنت می کنم.
امروز به بنده ات گوش بده تا نام تو تا ابد بزرگ باشد، و دست قدرت خود را دراز کن و این مرد بدکار را بازدار و از راهش بازدار تا آنکه در برابر همه مردم اعتراف کند که خدایی جز تو نیست.
وقتی که مقدّس اینگونه دعا کرد، ناگهان در جاده ای که مانند یک زنجیر بود، ایستاد. نه اسب ها می توانستند حرکت کنند و نه خود را، که توسط قدرت نامرئی خدا نگه داشته شده بود. و تمام جنگجویان، به شگفتی این کار شگفت انگیز، ایستادند.
برای مدت طولانی تلاش می کردند که آن را حرکت دهند، اسب ها را تعقیب می کردند، دیگران را نیز به کمک خود می کشیدند، سعی می کردند که خودشان آن را هدایت کنند و نمی توانستند کاری انجام دهند، حتی نمی توانستند خود عزمون را از آن بردارند: عزمون مانند کوه ایستاده بود و عزمون بر روی آن به صورت گره خورده ایستاده بود.
و او به دوستانش گفت: "این جادوگر فریبنده چه قدرت جادویی دارد؟ چه کرده است؟ ما نمی توانیم از جایی که هستیم حرکت کنیم و برگردیم. "
چرا اينکارو کردي که با جادويي که کردي ما رو در وسط راه متوقف کردي؟ ظاهراً از ترس از عذابي که تو رو در اين شهر در انتظار داره، به اين حيله فرار کردي تا تو رو به اونجا نبرده
به خدا قسم که تا زماني که اِيمون به نام پروردگارم يَسُوعِ مسيح اعتراف نکنه، از اينجا نميرم، همونطور که قبلاً بهش دستور دادم
و گفت: "اگر او در وسط راه بایستد و نام خدای خود را یاد کند، از کجا می شنوی یا می دانی که از او دور هستی؟" و شهید گفت: "باید این اعتراف را روی کاغذ بنویسد و به من بفرستد، و همین حالا شما به شهر کالبیت حرکت می کنید".
وقتی که ارمیا برگشت، سخنان شهید را به عجمون گفت، که با وجود اینکه نمی خواست، اما مجبور بود که یک سند را بگیرد و بنویسد:
پس از نوشتن این نامه، او نامه ای را به شهید فرستاد، و بلافاصله اسب ها و سربازان حرکت کردند و به راه خود ادامه دادند.
تو در راه با قدرت جادوی خود بر ما عمل کردی، من در اینجا قدرت سلطنتم را به تو نشان می دهم، و همان طور که تو مرا مجبور کردی به خدایان خود احترام بگذارم، من هم تو را مجبور می کنم به خدایان ما احترام بگذاری و به آنها قربانی کنم.
پس از گفتن این سخنان، دستور داد شمع های روشن را بیاورند و شکم و ریب های پروکلوس مقدس را با آن ها بسوزانند، و شهید را چنان بسوزانند که بدنش بسوزد، اما او، بدون هیچ گونه بی صبری، سکوت کرد، گویی بدن دیگری را می پوشاند، نه بدن خود را.
من از اينها بي پروا هستم، اما از هميشه مي ترسم. دوباره گفت: "آيا تو به خدايان ما سجده مي كني؟" دوباره گفت: "آيا من به خدايان ما سجده مي كنم؟" او پاسخ را شنيد: "مسیح، كه تا ابد زنده است. او امید من است".
در آن هنگام، عجمون به سربازانش دستور داد که پروکلوس مقدس را از شهر بیرون ببرند و از درخت به او تیراندازی کنند. سربازان شهید را گرفتند و به او گفتند: "به ما گوش کن و قربانی به خدایان بده، زیرا پزشکان ماهر فوراً زخم های تو را بهبود می بخشند و تو را به جایگاه مهمی می رساند".
"من در آسمان ثروت دارم، و مسیح خدای من از آن افتخار می کند. "پس من را امتحان نکن.
در حالی که آنها در حال صحبت کردن در مورد این مسائل بودند، یک مرد به نام هیلاریوس، پسر عموی مقدس پروکلوس، پسر برادر خود را ملاقات کرد. او نزدیک شد و او را بوسید و گفت: "من یک مسیحی هستم".
سربازان ایلاری را گرفتند و به زندان انداختند، و پروکلوس مقدس را به محل اعدام بردند، او را به درخت صلیب زدند و با کشیدن کمان خود، به او شلیک کردند. شهید، که در سراسر بدن خود تیر خورده بود، به خدا دعا کرد و گفت: "به دست تو، پروردگار، روحم را سپرده ام، مرا نجات بده، خدای واقعی. "
و با این کلمات، سرش را خم کرد و روح خود را رها کرد. شهید مقدس پروکلوس در دوازدهم ژوئیه درگذشت. مؤمنان به طور مخفیانه جسد او را برداشتند و دفن کردند. ایلاریوس در زندان نشسته بود و آواز می خواند: "خداوند، قلعه من، تو را دوست دارم. خداوند، قلعه من و پناهگاه من، و سایر موارد از زبور 17".
در خواب، فرشته ای از خداوند در رویا به او ظاهر شد و گفت: " شجاع و قوی باش، من با تو هستم، من از جانب خدا فرستاده شده ام تا تو را تقویت کنم. "
"آره، مسیحیان" "همه بستگانم در مسیحیت بودند و همه در ایمان به مسیح مردند". "پس اِگِمون، خشمگین شد و دستور داد که شهید را مدت ها و به شدت کتک بزند و برهنه را به دار آویزان کند".
سربازان دست های شهید را بسته، او را به زمین انداختند و او را به پای خود کشیدند و شهید در این زمان آواز می خواند: "اساس او بر کوه های مقدس است.
جسد شهید که به زمین کشیده شده بود، شکسته شد و زمین با خون سرخ شد. وقتی که آنها سه بلوک از شهر دور شدند، اعدام کننده شمشیر خود را بیرون کشید و مقدس به خدا دعا کرد: "ای خداوند عیسی مسیح، روح من را بپذیر". و سر شهید قطع شد.
ایلاریوس مقدس در 15 ژوئیه، روز سوم پس از مرگ پروکلوس، در همان جایی که سرش بریده شده بود، درگذشت.
مؤمنان شب آمدند و او را برداشتند و با بقایای پروکلوس مقدس به زمین انداختند، و مسیح را با پدر و روح القدس که تا ابد جلال دارد ستایش کردند.
چون که روز ستاره طلوع شهید پروکلوس و هیلاریوس است، رنج های عادلانه، که ما را به معجزه های نورانی روشن می کند: در عین حال ما یاد شما را جشن می گیریم، مسیح بو دعا می کنیم، تا روح ما را نجات دهد.
