17 July / 30 July New Style

عذاب مقدس شهید بزرگ مارینا

به یاد ۱۷ ژوئیه، مریم مقدس در انطاکیه پیسیدی متولد شد. پدرش ادیسیوس یک کشیش بود و دخترش را به مریانی که مادرش را در نوک نوک از دست داده بود، که در دهکده ای پانزده متر دورتر از شهر زندگی می کرد، داد.

هنگامی که دختر که در پرورش بود، به سن رسید، معلوم شد که او در بدن زیبا و حتی زیباتر از روح بود: او در خرد و خوش سلیقه بود.

چون در آن روزها آزار و شکنجه علیه مسیحیان آغاز شد، علماء و علماء، معلمان کلام خدا، از ترس از شکنجه کنندگان در بیابان ها و کوه ها، در روستاها و در میان مردم پنهان شدند. با این حال، هر جا که می توانستند، به طور پنهانی، ایمان مقدس را تعلیم می دادند و بسیاری از گمراهی های بت پرستان را به مسیح تبدیل کردند.

"مارینا" دختر دوازده ساله ای بود که از یک مرد کلام خدا را درباره ی مسیح عیسی، خدای واقعی شنید. "چگونه او از روح القدس در رحم یک باکره پاک تجسم کرد و از او متولد شد، با حفظ پاکیزگی او، معجزه های زیادی را انجام داد، به خاطر نجات مردم به طور داوطلبانه رنج کشید، مرد، زنده شد، به آسمان بالا رفت و زندگی بی پایان و جلال و پادشاهی ابدی را برای کسانی که به او ایمان آورده و او را دوست دارند آماده کرد".

پس از شنیدن این سخنان، مریم، دختر عاقل، به مسیح ایمان آورد، و قلبش از عشق الهی شعله ور شد، و او به هیچ چیز دیگری جز عیسی مسیح فکر و سخن نمی کرد؛ یا هر جا که سخن از خدای حقیقی می شنید، توجهش به آن جا بود. و چون او با قلب به او ایمان آورده بود، او از اقرار به او خجالت نمی کشید، هر چند هنوز به خاطر نداشتن کشیشی مسیحی که او را تعمید کند، تعمید نشده بود.

و ماریا می خواست خون خود را برای مسیح ریخته و با او تعمید بگیرد، همانطور که او در مورد بسیاری از شهیدان مقدس از هر دو جنس شنیده بود، که با خون خود کسانی را که جان خود را برای خداوند می دادند، تعمید می کردند: او می خواست آنها را تقلید کند. ادیسیوس، هنگامی که متوجه شد که دخترش ماریا به مسیح ایمان آورده است، از او نفرت داشت و او را به عنوان یک دختر دیگر در نظر نمی گرفت، بلکه به او مانند یک غریبه رفتار می کرد؛ و دختر تمام امید خود را به پدر آسمانی گذاشت.

وقتی که او پانزده ساله شد، یک بار به میدان رفت تا گوسفندان پدرش را ببیند که در آنجا در حال چرایش بودند. در این زمان اتفاق افتاد که آن شکنجه کننده مسیحیان را که به انطاکیه پیسیدی می رفت، ملاقات کرد.

"ای دختر جوان، از کجا آمده ای؟ دختر کی هستی؟ نامت را به من بگو. من می بینم که تو خیلی خوب هستی. اگر آزاد باشی، من با تو ازدواج می کنم، اما اگر برده باشی، تو را می خرم و به من می دهم".

و آن دختر، که از زیبایی خود بیشتر از پاکیزه بودنش متمایز بود، به آرامی پاسخ داد که دختر کیست و چه نامی دارد، و این حقیقت را که بنده مسیح است، که به خداوند یکتا، خالق آسمان و زمین، ایمان دارد، و با او در عشق صمیمی پیوسته است، و همسر دیگری را نمی خواهد، پنهان نکرد.

وقتی که اسقف که اجازه شکنجه مسیحیان را داشت، شنید که او مسیحی است، به سربازان خود دستور داد که او را به شهر ببرند، اما با احترام: از کلمات عاقلانه دخترش او را بیشتر دوست داشت و به زودی با تهدید شکنجه او را از مسیح برگرداند و او را متقاعد کند تا با او ازدواج کند. دختر، که توسط سربازان هدایت می شد، به صدای بلند به خدا دعا می کرد و می گفت: <unk> خداوند عیسی مسیح، خدای من!

مرا رها مکن، و جانم را به خاک سپار. دشمنانم بر من غلبه نکنند. گوشم را از سخنان فریبنده شان محروم مکن.

باورم را به خاک و خاك ننداز تا شيطان كه از نيكى متنفر است، از من خوشش نيايد، اما از بالاى عرش خود به من کمک بفرست، و به من حكمت عطا كن، و دهانم را باز كن، تا با نيرو و فضلت، بدون ترس به پرسش شکنجه كننده پاسخ دهم.

اى پروردگار من، در اين ساعت به من رحم كن. من چون گوسفندى در ميان گرگها هستم، و مانند پرنده اى در ميان شكارگران، و مانند ماهى در ميان تله ها. بيا و مرا از نقشه هاى دشمنان نجات ده.

وی در شهر رسید و با توجه به عادات بد خود، ابتدا قربانی به خدایان خود کرد و به پادشاهان خود تقدیم کرد و هر مسیحی را که یافت، گرفت و به زندان انداخت تا آنها را در انتظار شکنجه نگهدارد. و به دختر مریم دستور داد تا برخی از زنان بزرگوار را نگهدارد. روز بعد، دادگاهی را ترتیب داد و به سرعت دستور داد که مریم مقدس را برای بازجویی بیاورند: او در مورد او فکر می کرد.

و آن دختر را آوردند، و او به زیبایی او نگاه می کرد و به شدت به او عشق می ورزید، سپس با حیله به او گفت:

"هر خدایی می داند، ای دختر زیبا، که من از جوانی تو می ترسم، و از جوانی تو که در شکوفه های زیبایی تو شکوفه می کند، دوری می کنم. بنابراین از تو می خواهم که به من گوش بده، "به خدایان قربانی کن، و تو خوب خواهی بود: تو به سرعت ثروت زیادی خواهی داشت، ثروتمند خواهی شد، از همه همسالانت شادتر خواهی شد و از همه زنان این شهر بیشتر افتخار خواهی کرد. "

من آموختم که پدر و پسر و روح القدس را در یک تثلیث حقیقی و زنده اقرار کنم، و به او عبادت و قربانی ستایش را به طور مداوم یاد گرفتم، و من به خدایانى که نمی شناسم، قربانی نمی کنم، زیرا آنها بی روح، بی احساس و خود را نمی شناسند، آیا آنها را می پرستند یا تحقیر می کنند. من به آنها احترام نمی دهم که به خالق من تعلق دارد.

دوباره ازت می پرسم، مارینا، از من اطاعت کن، خدایان تقریباً شکست ناپذیر، آنها خوب می دانند که اگر به توصیه من گوش کنی، بلافاصله در چشم همه شهروندان افتخار بزرگی را به دست می آوری: تو را به عنوان همسر خود می گیرم، همه تو را به عنوان همسر محبوبم احترام می گذارند، و من به تو افتخار و شکوه می دهم، و تو به من شادی می دهی و زندگی ام را شاد می کنی.

و اگر مرا نشنوی و محبتم را از تو رد کنی، پس بدبخت باش، که مرا مجبور می کنی که تو را عذاب کنم و زیبایی و سلامتی و خوشبختیت را از تو ببردم، و عذابی سخت و دردناک خواهی دید و از آتش و آهن هلاک خواهی شد.

ای اسقف، فکر نکن که ایمانم به مسیح را به خاطر بی اعتقادی که به من می دهی، تغییر دهی، نه با لطف و نه با تهدید. من بنده ای وفادار پروردگارم هستم که به خاطر من به طور داوطلبانه رنج بردم. اگر او برای من به صلیب کشیده شد و مرگ را تحمل کرد، بدون اینکه بدن مقدس خود را که از مریم باکره گرفته است، حفظ کند، من هم باید برای او به هر وجه رنج ببرم و بمیرم، بدون اینکه بدن گناهکار و سلامتی ام را حفظ کنم.

فکر نکن که من از تهدیداتت بترسم، من آماده هر نوع عذاب و مرگ هستم. او که به او امید دارم مرا تقویت می کند. و آنچه تو به من می گویی در مورد ازدواج، افتخار، شهرت و ثروت، همه اینها برای من نفرت انگیز و نفرت انگیز است. آیا من عروس بی جان مسیح، پادشاه آسمان را ترک می کنم و با یک سگ مرده، روح مرده ازدواج می کنم؟ هرگز.

در این هنگام که اسقف این سخنان شجاع مقدس را شنید، خشمگین شد و خشمگین شد و فوراً عشق را به دشمنی و نفرت تغییر داد و دستور داد که لباس عروس مسیح را در زمین بگذارند و بدون رحم با چوب ها کتک بزنند.

مردم در حال دیدن این اتفاق، به خاطر این که این دختر زیبا را به شدت شکنجه می کنند، به او دلسوزی می کنند و بسیاری از آنها گریه می کنند. و صدقه دهنده فریاد می زند: "مارینا، به خدایان قربانی کن، زیبایی ات را بیهوده از دست نده و از این زندگی شیرین زودهنگام محروم نشو".

اما شهید با چشم های معنوی اش را به سوی خدا بلند کرد و از خدا کمک و کمک خواست تا او را در این جنگ دردناک تقویت کند. او در عذابی که به لطف مسیح تقویت می شد، درد نمی کرد، انگار زخم ها بر بدن دیگری قرار گرفته بود. برخی از مردم به او گفتند: "دختر، چرا زیبایی خود را از بین می بری؟ چرا اطاعت نمی کنی؟ ببین چه قاضی ظالمانه ای، او تو را نابود می کند، و یادت از زمین محو می شود؛ ما از تو دلسوزیم. "

و مقدس با صدای بلند به آنها پاسخ داد: "آیا شما مشاوران فریبنده، مشاوران شرور، شما سعی می کنید مرا وسوسه کنید. همانطور که مار باستانی در بهشت به حوا توصیه های فریبنده ای کرد، شما هم اکنون به من توصیه می کنید که از خدا دور شوم. از من دور شوید، گناهکاران. مرا وسوسه نکنید، زیرا من با تمام وجودم به مسیح وفادار هستم. "

"این شروع دردسر توست، مارینا، و اگر در نافرمانی ادامه بدی، دردسر بیشتری خواهی داشت". و مقدس پاسخ داد: "هر کاری که تو و پدرت شیطان می خواهید انجام دهید. من به دردسر توجه نمی کنم، زیرا مسیح به من کمک می کند، که به زودی تمام حیله های شما را خجالت زده خواهد کرد".

دشمنانم مرا احاطه کرده اند، و به من نقشه بد می کشند، اما تو، ای پروردگارم، به من نگاه کن و مرا ببخش، و روح زنده ات را برایم بفرست.

تا آخرين نفسم به نام مقدس تو اعتراف كنم، و به من نيرو بده تا با شجاعت و شجاعت در برابر شيطان و خادمانش مقاومت كنم تا آنها را مغلوب و شرمسار كنم، و من را به مثالي براي كسانى كه تو را دوست دارند، و به خاطر تو باکره بودن خود را حفظ مى كنند، مقرب ساز تا در روز عدالت تو در جانب راست من باشم.

و در این حال مقدس دعا می کرد، و خدمتگزاران خشن شکنجه کننده، مانند انسانخواران، بدن مقدس را به شدت با سه دندانهایشان تکان می دادند، و بدن با تکه های خون به زمین می ریخت تا استخوان های برهنه اش دیده می شد.

تا چه مدت، مَرَا، ادامه می دهی؟ بدن تو هم پاره شده است. اگر هم اکنون بخواهی به خدایان قربانی کنی، که کاملاً از بین نروی. "

ای سگ کثیف، ای خوک! تو به من رحم می کنی؟ من به خاطر مسیح از خودم رحم نمی کنم. او خود را برای من از دست نداد، بلکه برای من بیشتر از این رنج کشید.

بعد از آن، اسقف حکم کرد که شهید را از میخ ها بردارند و در یک زندان خاص، عمیق و تاریک، پر از ترس های شیطانی، که زندانیان محکوم به مرگ در آن بودند، قفل کنند. در این زندان تنها نشسته بود (در آن زمان محکومین دیگر وجود نداشتند) ، شهید مقدس در گرما روح خود به خدا دعا می کرد، از اعماق قلب فریاد می کشید:

ای خدای متعال، همه نیروهای آسمان از تو می ترسند، و همه حکومت ها و قدرت ها در برابر تو لرزند، و همه مخلوقات با قدرت تو حفظ می شوند، تغییر می کنند و تجدید می شوند. تو، پروردگارا، از آسمان بالا، از تخت جلال خود به من، بنده فروتن، بی ارزش و نامناسب خود نگاه کن. من به تو امید دارم، من به تو پناه می برم و به خاطر نام تو رنج می برم.

چشم خود را بر من بگردان، ای مهربان، و بدنم را که مانند لباس پاره شده است، شفا بده، و روحم را تجدید کن و آن را برای پادشاهی خود حفظ کن. اجازه بده دشمنم را شکست دهم و زیر پا کنم، مانند خاک که زیر پا می رود، تا من قدرتش را با کمک شکست ناپذیرت پاک کنم و نام مقدس تو را برای همیشه در من جلال دهم.

شب فرا رسید، و مقدس هنوز از دعا کردن به خدا دست برنداشت؛ آنگاه شیطان جرأت کرد که شهید را با ترس خواب به وحشت بیندازد؛ و خداوند برای جلال بزرگ محبوب خود چنین اجازه داد. ناگهان زندان لرزید، و یک نور تاریک مانند از آتش در دود ظاهر شد؛ سپس شیطان به شکل یک مار رنگارنگ، عظیم و ترسناک ظاهر شد، و بدنش، تا آنجا که دیده می شد، بسیاری از مارها و اژدها های کوچکتر را احاطه کرده و در بر داشت.

یک مار با یک دهن عظیم و تشنه، صدای وحشتناکی می زد و بوی ناگوار را بیرون می آورد؛ در اطراف شهید می رفت و ترس و وحشت را به او وارد می کرد؛ سپس دهن زشت خود را باز کرد، به مقدس حمله کرد و سرش را گرفت، در تلاش برای بلعیدن.

اما او ناامید نشد و شک نکرد، بلکه تمام ذهنش را به خدا واگذار کرد، خود را با علامت صلیب پوشاند و بلافاصله دید که شکم مار شکسته شده است، و خودش از آن خلاص شده است و سالم و سالم است؛ و در عین حال تمام شبح وحشتناک شیطانی نابود شد: زمین شکافت، تمام مارها را با او بلعید و آنها را به جهنم افکند؛ و شهید مقدس نور آسمان را در خود گرفت.

وقتی به بالا نگاه کرد، دید که سقف زندان باز شده است و مانند اشعه های خورشید از بالا به آن می رسد؛ همچنین صلیب بزرگی را دید که با نوری ناشناخته درخشان بود، و بالای صلیب یک کبوتر سفید مانند برف بود که با صدای انسان به او می گفت:

شاد باش، ماریا، کبوتر خردمند مسیح، که دشمن بد را شکست داده ای. شاد و شاد باش، ای دختر کوه صیون، که روز شادمانی تو فرا رسیده است، وقتی که تو با دختران عاقل به دامن دامن ناپذیری، پادشاه آسمانها می روی.

وقتی که کبوتر این حرف ها را گفت، مُرینا از شادی و شیرینی بی حد و حصر درآمده بود، جسد پاره شده اش شروع به بهبود کرد، و خودش احساس کرد که زخم هایش بهبود یافته اند، زخم ها بر روی پوستش پوشیده شده اند، درد و ضعف از بین رفته است، و او دوباره به خوبی و زیبایی کامل به بدنش رسیده است. او از خدا تشکر می کرد:

تو را ستایش می کنم، پروردگارا، و تو را ستایش می کنم، پروردگارا، خدای من، و نام تو را ستایش می کنم، که به من رحم کردی، مرا ملاقات کردی، بدنم را بهبود بخشیدی، روحم را تقویت کردی، و مرا به دست دشمنانم ندادی، بلکه به من دیدۀ وحشتناک آنها را نشان دادی، آنها را به اعماق اعماق افکنی، و ترس آنها را از من دور کردی.

و شایسته بود که به بهشت تو در آيد، با دختران مقدس، همسران تو، چون تا ابد برکت يافته اى.

در چنین رؤیاها و وحی ها، و در چنین جشن و شادی، ماریا تمام شب را تا روز آغاز شد و زمان آخرین شجاعتش رسید، سپری کرد. از صبح، اسقف اولیموریوس دوباره در دادگاه ناعادلانه و بی دین خود نشست؛ همه مردم در صحنه جمع شدند. دستور داد که شهید را از زندان برای بازجویی بیاورند.

وقتی که او را با چهره ای روشن، کاملا سالم و بدون آسیب دید، حتی بدون نشان زخم های دیروز، دید، اسقف بسیار شگفت زده شد و در شگفتی سکوت کرد، تعجب کرد که چگونه این شهید که دیروز زخمی شده بود، در یک شب کاملا بهبود یافت. مردم نیز از این شفا معجزه آمیز شگفت زده شدند: برخی قدرت مسیح را ستایش کردند، اما برخی دیگر آن را به جادو نسبت دادند. سپس اسقف، به سختی دهان خود را باز کرد و شروع به صحبت با مقدس کرد:

"ببین، ماریا، خدایان ما چگونه از تو مراقبت می کنند. آنها به جوانی و زیبایی تو رحم کردند و از زخم های تو شفا دادند. تو هم باید به لطف لطفشان به آنها قربانی کنی؛ و حتی بیشتر، باید تقلید کننده و جانشین پدرت باشی: او به عنوان کاهن خدایان خدمت می کند و باید کاهنی بشوی و تا آخر عمر به آنها خدمت کنی".

و من هرگز خدائے زنده را ترک نکنم تا بتهای مرده و مرده ی شما را پرستش کنم.

اسقف خشن دوباره دستور داد که مقدس را شکنجه کنند. او را دوباره به درخت آویختند، شمع های روشن آورده و سینه و پهلوی او را می سوزاندند. اما او در درون خود، در اعماق قلبش به خدا دعا می کرد و به سکوت صبر می کرد. او مانند زغال سنگ سوخته و مانند گوشت برای خوردن خرد شد. و هنگامی که او را زنده از درخت برداشتند، او بلند گفت:

"پروردگارا، تو مرا در نام تو از آتش و از آب مقدس بپتسما گذراندی، و بعد از پاک شدن از گناهان، مرا به آرامش خود در آوردی". و شکنجه گر، وقتی شنید که شهید از آب یاد می کند، گفت: "مشهید می خواهد بنوشد، باید او را بنوشانید". و دستور داد که یک بطری بزرگ آب بیاورند و در آن به شهید متصل کنند تا او را در آن غرق کند و غرق شود. هنگامی که خدمتکاران او را برای درخواست آب گرفتند، او به صدای بلند گفت:

"ای خداوند عیسی مسیح، تو که از زنجیرهای مرگ و جهنم آزاد می کنی و با قدرت الهی خود مرا از گورها بیرون می آوری، به بنده ات نگاه کن و زنجیرهایم را بشکاف و این آب را برای من بپتسما مقدس و مطلوب برای تولد به زندگی ابدی قرار بده تا بعد از ترک انسان قدیمی، به انسان جدید بپوشم و در لباس عروسی در غرفه تو ظاهر شوم".

در حالی که شهید این دعا را می کرد، خدمتکاران او را به یک سطل آب انداختند و او را غرق کردند.

اما ناگهان زمین لرزید و طناب هایی که به شهید بسته بودند باز شدند و خدمتکاران وحشت زده از بشکه فرار کردند. از بالای سر شهید شعله های نفی نشده ای درخشیدند، و آن کبوتر سفید که قبلا دیده بود دوباره ظاهر شد، مانند خورشید از بالا می آمد و تاج طلایی در دهانش بود. آن کبوتر از بالای سر شهید پرواز کرد، پایش را لمس کرد و دوباره به بالا پرواز کرد.

این رؤیا نه تنها برای مقدسه بلکه برای برخی از حاضرین که شایسته این رؤیا بودند نیز قابل مشاهده بود. بسیاری از مردم مسیحی مخفی بودند و این را دیدند. و مقدسه که در آب ایستاده بود، بدون غسل، آواز می خواند، ستایش و برکت نام بزرگ ترین سه گانه، پدر و پسر و روح القدس را می خواند.

سپس یک ستون آتشین در بالای مقدسه ظاهر شد که به آسمان می رسید و در بالای آن صلیبی شبیه به بلور بود که نورهای درخشان را منتشر می کرد. یک کبوتر پرواز کرد و بر بالای صلیب نشسته بود. و یک صدا از آسمان شنیده شد که همه آن را می شنیدند: "سلام بر تو، مریم عروس مسیح! از این به بعد تو تاج پاکدامنی از دست خداوند دریافت می کنی و در پادشاهی آسمانی با مقدسین استراحت می کنی. "

پس از شنیدن این صدا و دیدن اینکه شهید سالم از آب بیرون آمده، بدون هیچ گونه اثر سوخته، بدون آسیب و زیبا، در همان لحظه بسیاری از مردان و زنان به مسیح ایمان آوردند، علناً خود را مسیحی اعلام کردند و به نظر می رسید که برای مسیح آماده مرگ هستند.

و هِگِمُن از آنكه مردم بسيارى به سوى مسيح آمده بودند، ترسيد، و نمى دانست چه كند، پس خشمگين شد و سپاهيانى را كه با او بودند به سوى مردم آورد و فرمان داد كه هر كس كه نام مسيح را ياد كند كشته شود. آنگاه همه كافران يا ترسويان از مردم فرار كردند، و كسانى كه واقعاً ايمان آورده بودند خود به سوى شمشير افتادند.

و تا پانزده هزار نفر از هر دو جنس کشته شدند، که با تعمید خون خود و پاک شدن از همه گناهان، به شادی پروردگارشان وارد شدند، تاج شهید را تاج کردند. سپس اسقف دستور داد که شهید را با شمشیر قطع کند.

پس از آن که او را به محل اعدام بردند، از کسانی که او را هدایت می کردند، درخواست کرد تا مدتی صبر کنند، و به قوم خود که از او پیروی می کردند، خطاب کرد و همه را به شناختن خدای یکتا و حقیقی، آفریدگار همه چیز، و اجتناب از فریب شیطان و نابود شدن بت پرستی، ترغیب کرد. سپس او شروع به دعا و دعا طولانی برای همه کرد. ناگهان زمین لرزید، ترس بر همه آمد، و بسیاری از مردم از ترس به زمین افتادند، و اعدام کننده هم افتاد.

این حضرت عیسی مسیح است که از آسمان با فرشتگان مقدس عروس خود ظاهر شد، او را به آرامش خود دعوت کرد و دست هایش را برای گرفتن روحش دراز کرد. او، با شادی بی نهایت، اعدام را تشویق کرد تا آنچه را که به او دستور داده بود، به سرعت انجام دهد. او سر صادق خود را تحت شمشیر قرار داد و سرش قطع شد.

باقی مانده های او در قرنطینه در صومعه پانتپونتا (همه دیدی مسیح) تا زمان تصرف قرنطینه توسط صلیبی ها در سال 1204 قرار داشتند. بر اساس اخبار دیگر، باقی مانده های او در سال 908 از انطاکیه به غرب منتقل شده و در مونته فیاسکون، توسکان قرار گرفته اند؛ در حال حاضر بخشی از باقی مانده های او (دست) در صومعه واتوپد، در آتون قرار دارد.] ؛ و روح او توسط خداوند گرفته شده و به شهرها آسمانی منتقل شده است.

این گونه شهید بزرگ مریم در ۱۷ جولای به شهادت رسید. و رنج و رنج او را بنده خدا فئوتیموس که شاهد همه عذاب ها بود و شاهد رؤیاهایی بود که به او نشان داده شد، توصیف کرد. او این را به وفادارانی که در خدمت، به افتخار و یاد عروس محبوب مسیح مریم، و به افتخار مسیح انسان دوست نجات دهنده ما، که با پدر و روح القدس و از ما عزت و جلال، اکنون و تا ابد باشد، منتقل کرد.

آمین. تروپار، صدای 3: باکره با مهربانی ها به دست آمده است، تاج های ناپذیری به ایسی مارینو تزویج شده است: با خون شهید، معجزه های شفای روشن شده است، شهید با افتخار پیروزی در رنج شما را پذیرفته است.

در همان روز، تقویم مقدس ایرینارخ، ایگومن سولوویتسکی.