زندگی پدر بزرگوار ما جان رنجبر
"ما باید از طریق بسیاری از مصیبت ها به پادشاهی خدا وارد شویم" (اعمال رسولان 14: 22) ، به گفته ی رسول پولس، و طبق گفته ی یوحنا، شاگرد محبوب عیسی، "من یوحنا، برادر شما و شریک در مصیبت ها هستم" (مکاشفه 1: 9).
شاگردان محبوب مادر خدا در صومعه غار، نوجوانی روسی ما، که به نام رنجبر نامیده می شود، با آنها موافق است. او واقعاً برای وعده نوجوانی که به داماد آسمانی داده شده است، بسیاری از غم ها را تحمل کرده است.
و همینطور که او در مورد زندگی خود در لحظه های قبل از مرگش می گوید:
به این قدیس که در یک مکان تنگ در غار سنت آنتونیوس زندانی شده بود و تمام عمرش را در آنجا سپری کرده بود، یکی از برادران که شیطان از هوس های جسمانی اش آزار می داد، اغلب می آمد و از او می خواست که برای کاهش اشتیاقش به خداوند دعا کند.
"بزرگم، شجاع باش، و قلبت قوی باشد، در نام خداوند صبور باش، و راه او را حفظ کن، و او تو را به دست دشمنان ما نمی گذارد، و به تو دست نمی دهد".
و يوحنا به او گفت: چرا ميخواي خود را به دشمن بسپاري؟
تو مثل مردی هستی که در لبه چاله ای ایستاده است، دشمن به او می رسد و ناگهان او را به زمین می اندازد، و این سقوط وحشتناک است، که او دیگر نمی تواند از آن بالا بیاید. اما اگر در اینجا در یک صومعه مقدس بمانید، شما مانند مردی هستید که دور از چاله ایستاده است، که دشمن به عنوان
و هر چه از دستم برآيد، از دستم برآيد، و هر چه از دستم برآيد، از دستم برآيد، و هر چه از دستم برآيد، از دستم برآيد.
و شروع کرد به شرح تمام زندگی اش. وقتی به این صومعه مقدس غار رفتم و به عنوان یک تصویر مقدس فرشته ای مشغول به کار شدم، من که به شدت مشتعل شده بودم، برای نجاتم بسیار رنج کشیدم.
و دو روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه شب و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه شب و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه شب و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه و سه و سه و سه روز و سه روز و سه روز و سه روز و سه و سه و سه و سه روز و سه روز و سه و سه و سه روز و سه و هر روز و هر روز و سه روز و هر روز و هر روز و هر روز و هر روز و هر روز و هر روز و هر روز و هر روز و
و من به غار رفتم، جایی که پدر مقدس ما، آنتونیوس، دفن شده بود، و شب و روز در کنار قبرش نماز می خواندم.
"جان، جان، تو بايد اينجا در غار محبوس بشي، تا در حالي که چيزي نمي بيني و در سکوت هستي،
و از آن زمان به بعد در این مکان تنگ و غم انگیز که سیزده سال است در آن زندگی می کنم، زندانی شده ام و به زودی به آرامش رسیده ام.
سالهاست که با احساسات و افکار بدنی مبارزه می کنم، زندگی سخت و سخت می کنم، سالهاست که بدنم را با روزه و بیداری اذیت می کنم، سپس، چون نمی دانم چه کار کنم و نمی توانم از بدنم جلوگیری کنم، من ترجیح می دهم که لخت باشم، و بدنم را به زنجیرهای سنگین متصل می کنم، و از آن زمان به بعد
هنوزم از سرما و سنگيني آهن خسته ام.
اما وقتی که این کار کافی نبود، من یک راه دیگر را انتخاب کردم: یک گودال عمیق تا شانه هایم را حفاری کردم.
روز روز روزه بزرگ و مقدس فرا رسيد، به چاه رفتم و تمام بدنم را به خاک پوشاندم، تا فقط دست ها و سرم آزاد بود، و در اين صورت در تمام روز روزه تحت وزن زمين ماندم، و قادر نبودم هيچ مفصلي را تکان دهم.
و دشمنم شيطان از من ترسيد تا مرا از آن بيرون كشاند، و من از اين حيله ها آگاه شدم كه پايه هاى من در زير گودال سوخته، و رگ هاى من سفت شده، و استخوان هاى من لرزانده، و شعله هاى آتش به شکم من رسيده و اعضاي من سوخته اند.
و من به درد و رنج خود توجه نکردم، بلکه روحم شاد شد، و شاد شدم که روحم پاک ماند، و من ترجیح دادم که در آن آتش برای خداوند بسوزم تا از آن چاه که توسط شیطان تحقیر شده بود بیرون بروم، و در همان زمان، من یک مار ترسناک و خشمگین دیدم که نفس آتش را می کشید و مرا می سوزاند.
با جرقه ها و جرقه ها ميخواستم بخورم.
اون چند روز اينکارو کرد تا منو از اينجا دور کنه
از شب روشن روز قيامت به طور ناگهاني اين مار خشمگين به من حمله کرد، سر و دستام را در دهانم گرفت، موهاي سر و ساقه ام از هم پاشيد، همونطور که الان مي بينيد، و من از دهان اين مار، از اعماق قلبم فرياد زدم:
"پروردگارا، خدايا، نجاتم، چرا مرا رها كردي؟ "پروردگارا، مرا ببخش، چون تو تنها انسان دوست داري.
مرا از گناهان بزرگم رهان، و مرا از تله های ستمکاران نجات بده، و مرا از دست دشمنانم نجات ده، که مانند شیر ببر گریانند و می خواهند مرا بخورند.
و چون در نماز بودم، ناگهان نور الهی مانند برق درخشید، و اژدها از بین رفت، و من تا آن زمان آن را ندیدم، زیرا خدا مرا مورد رحمت قرار داده بود.
و من رو به زمين كردم و گفتم: "پروردگارا، چرا مرا به اين عذاب سخت واگذار كردي؟"
چون صبر شما به شما عطا شده است تا شما مانند طلا در آتش آزمایش شوید. خدا اجازه نمی دهد که کسی بیش از قدرتش آزمایش شود.
اما همونطور که ارباب عاقل به بردگانش که قوی و قوی هستند کار سخت و سخت و به بردگانش که ضعیف و ضعیف هستند کار آسان و بد می دهد، تو هم باید به مبارزه با شهوات بدنی که از آن برای خودت دعا می کنی توجه کنی.
اما به مردى كه نزديك توست دعا كن تا تو را از شهوت زنا درمان كند. او از يوسف بزرگتر شده است.
(پیدایش فصل ۳۹) او در خانه ی پوتئفار در حالی که در خانه ی همسرش بود، از او پیروی کرد.
و چون به يوسف گفت: "من از تو مى ترسم، و تو از من مى ترسى، و من از تو مى ترسم، و تو از من مى ترسى، و من از تو مى ترسم".
پس فهميدم كه آن مرد موسى بود، از نسل اوگرين.
آن روز، من در نورِ بی صبری درخشان شدم، که در آن شب و روز به نور نیاز ندارم، و تمام افراد شایسته ای که به سوی من می آیند، از آن نور خشنود می شوند و به چشم خود آرامش من را می بینند، که در آن شب قیامت به من نور می دهد و به من امید به نور آینده می دهد.
بعد از اين داستان از زندگي رنج آورش، پدر بزرگوار ما جان به يک مردي که از شهوت بدني رنج مي برد گفت:
برادران، ما که به فکر دنیوی هستیم، در مقابل خدا مجازات می شویم، زیرا به فکر دنیوی هستیم و هیچ ثمراتی برای توبه نداریم.
پس از آن، او با جنّی که در حال هوس بود، نماز خواند، سپس یک استخوان از جنازه حضرت موسی را برداشت و به او داد و گفت: "این استخوان را به بدن خود بسپار".
پس از انجام این کار، برادر فوراً احساس کرد که تب در بدنش از بین رفته است؛ میل زنا به جان دیگر آزار نمی دهد و در بدنش خاموش می شود؛ از آن زمان به بعد دیگر از آن رنج نمی برد.
و هر دو برادر با هم خدا را به سبب پاکسازی مردگان از گناهانشان، جلال می دهند.
چندی پس از این که پدر مقدس ما جان، یک زندانی بسیار رنجبر، در تاریخ ۱۸ ژوئیه، روح خود را به دست خداوند سپرد تا با او که با او رنج کشیده بود، سلطنت کند.
اما بقاياياي مقدسي که به طور مداوم درمان مي کنند، مانند ستون دفاع از دشمن، در حال حاضر ثابت و ثابت هستند، در همان جا که او ابتدا خود را در شانه ها دفن کرد، و بعد از آن که زمان بازگشت خود را شناخت.
با دعای این زندانی بسیار شکنجه شده، پدر مقدس ما جان (که جسد شرافتمندش، به عنوان یک پیکر در خانه خدا تبدیل شد) ، ما را نیز مانند نور با ستون که در مقابل موسی ظاهر شد، به زمین آسمانی وعده داده شده هدایت می کند.
و با شیر و عسل که نوزادان شیرخوار می خورند، و همچنین با این دختر نوجوانی که مانند یوحنا در سینه ی مسیح است، و با فضل و کلام از خدای سه گانه، که به او اکنون و تا ابدالاباد جلال است.
آمين.
