20 July / 2 August New Style

زندگی و معجزات ایلیا

یادبود ۲۰ ژوئیه

شروع به بیان زندگی مقدس الیاس، خدا بین و حسود شکوهمند برای خدا و حسود شکوهمند برای خدا، پادشاهان بدکار، مردمی که از خدا منحرف شده اند، مردمی که از خدا منحرف شده اند، مردمی که از خدا منحرف شده اند، مردمی که از خدا منحرف شده اند، مردمی که از خدا منحرف شده اند

خدا، که هنوز در جسم است و باید قبل از دومین آمدن مسیح به زمین بیاید،<unk> برای اثبات روشن تر و قوی تر غرور او، که او در برابر خداوند خدا برابر است، به طور خلاصه آنچه پیش از او اتفاق افتاده است را ارائه می دهیم.

در زمانه ي پيش، مردم برگزيده خدا، از دوازده پسر اسرائيل، در دوازده قبيله، به عنوان قبيله ها، يک پادشاهي را تشکیل دادند، تحت فرمانروايي يک رهبر، از موسى و يوشع و بقيه داوران اسرائيل، تا پادشاهان داوود و سليمان.

و خدا بر ابراهيم و فرزندانش از ميان مردم جدايى افكند.

فلسطين که خدا به ابراهيم و نسل او داده بود، به بهترين نحو با مقصود قوم خدا مطابقت داشت. در شمال با كوه هاي لبنان، در شرق با بيابان سوريه و عربستان، در جنوب با بيابان سنگی عربستان و در غرب با درياى مدیترانه محاصره شده بود.

این دیواری محکم، مردم خدا را از نفوذهای بت پرستی جدا و محافظت می کرد و می توانست بدون هیچ مانع و آزادی در خدمت خدا، به وظایف خود ادامه دهد.

(حزقیه ۵: ۵) مردم خدا می توانستند با تمام ملت های قدرتمند و تحصیل کرده باستان در ارتباط باشند و به آنها وحی الهی را منتقل کنند.

هنگامی که زمان روشنفکر شدن مردم با نور آموزه الهی فرا رسید، راه هایی برای تبلیغ آن از فلسطین به همه ملت های جهان باز و نزدیک بود.] .

و چون پسرش رِحُبعام بعد از مرگ سُلیمان پادشاه شد، و پادشاه شد، و از آن پسران جوان که به او مشورت می کردند، که در سنین جوانی بودند، کناره گرفت، و به گفتار جوانانی که با او بودند، گوش داد، و بر مردم خود سخت سرکشی کرد، و بر آنان کار گران و سخت افکند

اما آن زمان ده قبیله از او کناره گیری کردند و پادشاه خود را به نام یَروبعام انتخاب کردند.

يَروبعام پيش از اين بنده ي سليمان بود.

یک بار سلیمان می خواست او را به خاطر گناهی که مرتکب شده بود بکشد، اما یَروبعام به مصر فرار کرد و تا زمان مرگ سلیمان در آنجا ماند.

و چون در سرزمین اسرائیل مردم زیادی از سلیمان شکایت کردند و او را به قتل رساندند، سلیمان گفت:

بعد از مرگ سلیمان، او به سرزمین اسرائیل بازگشت و قبایل اسرائیل که از رِحُبعام جدا شده بودند، او را پادشاه ساختند.

رِحُبعام پسر سلیمان در اورشلیم بر فقط دو قبیله <unk> یهودی و بنیامین سلطنت می کرد؛ و یَروبعام، بنده سلیمان، بر ده قبیله اسرائیل حکومت می کرد، و در شهر شِکِم زندگی می کرد.

که آنها بازسازی و بازسازی کردند، زیرا تا آن زمان در حال تخریب بود.

دو قبیله ای که به پسر سلیمان وفادار ماندند، پادشاهی یهودا نامیده شدند و ده قبیله ای که به غلام سلیمان تعلق داشتند، پادشاهی اسرائیل را تشکیل دادند.

و هر چند قبیله های اسرائیل به دو پادشاهی تقسیم شده بودند، اما همگی با هم یک خدا را می پرستیدند که آسمانها و زمین را ساخته بود، و نمی توانستند بجز معبد سلیمان که در اورشلیم ساخته شده بود، معبدی داشته باشند، و نمی توانستند جز کاهنان خدا، کاهنان دیگری داشته باشند.

بسیاری از بنی اسرائیل برای عبادت و قربانی کردن به خداوند خدای خود به اورشلیم آمده بودند.

و يَروبعام پادشاه اسرائيل در اين باره اندوهمند شد و گفت: اگر اين مردم به پرستش خدا در اورشليم ادامه دهند، باز هم به سوى پادشاه خود، پسر سليمان، باز خواهند گشت و مرا خواهند كشت.

و او به دنبال راه هایی بود که از آن ها منع کند که به اورشلیم بروند. و او به آنها گفت که اگر از اورشلیم خارج نشوند، از آن خارج نمی شوند.

چون يَروبعام مى دانست كه قوم اسرائيل به طور آسان به بت پرستى و هر نوع گناه ناپاكي گرفته اند، اين نقشه را به كار برد تا آنها را از خدا منحرف سازد.

او دو گوساله ی جوان از طلا ریخت، درست مانند بنی اسرائیل باستان که در بیابان، پس از خروج از مصر، گوساله ی طلایی ساختند و به جای خدا عبادت می کردند. (خروج 32 را ببینید.)

ای اسرائیل، اینها خدایان تو هستند که تو را از سرزمین مصر بیرون آوردند. به اورشلیم نرو.

و آن گوساله ها را در مکان های مختلف قرار داد، یکی در بیت المقدس و دیگری در دان [شهر بیت المقدس در جنوب سامریه، شمال اورشلیم، و شهر دان در شمال جلیل] و برای آن ها معبد های بزرگی ساخت، و برای آن ها جشن هایی و قربانی های زیادی قائل شد و برای آن ها کاهنان تعیین کرد.

و حتی خودش هم به عنوان یک کشیش خدمت می کرد.

يَرُبعام براي وسوسه کردن مردم گناهکار، دستور داد که در روز هاي جشن، هر نوع شرارت در برابر بت هاي گوساله ساخته شده از طلا انجام شود.

و پادشاه بد، به خاطر سلطنت موقت، خود را از خدا منحرف کرد و تمام ده قبیله اسرائیل را از او منحرف کرد. و بعد از او و پادشاهان دیگر اسرائیل و همه افراد تحت سلطه خود، به همان بت پرستی های بد که در دوران یَرُبعام آموخته بودند و عادت کرده بودند، ادامه دادند.

خداوند مهربان و رحیم است و از قومش کناره گیری نمی کند، بلکه به خاطر رحمت خود، پیامبران مقدس خود را به میان شان فرستاد تا از خطاهایشان هشدارشان دهند و از تله های شیطان باز گردند.

در ميان پيامبراني كه در زمانه هاي مختلف خدا به اسرائيل فرستاده بود، بزرگ ترين پيامبران، ايليا مقدس فرستاده شده بود، كه در مورد زندگي او سخن مى گوييم.

بر اساس روایت های معتبر، وطن ایلیای پیامبر مقدس خدا، سرزمین گلیاد بود، در آن طرف دریای اردن [در سرزمین دریای اردن، در نیمه شرقی فلسطین]، مرز عربستان؛ و شهر که در آن متولد شد، پسویت نام داشت، به همین دلیل ایلیای به اسم فاسویتی [شهر پسویت یا فِسوا] نامیده شد.

و در سرزمين شرق گِلَاد، از كوه هرمون تا رود ارنون، در كنار اردن، در شرق كوه گِلَاد بود.

در هنگام زایمان، ایلیای پسر هارون، پسر زِبَح، پسر زِبَح، پسر زِبَح، پسر زِبَح، پسر زِبَح، پسر زِبَح.

و شِبَع در ترس رفت و به اورشلیم آمد و به کاهنان گفت. و کاهنانی که بینا بودند به شِبَع گفتند

"از اين رويا در مورد پسرت نترس، ولي بدان كه اين کودک ظرف لطف خدا خواهد بود. و سخن او مانند آتش است، و قدرت و قدرت دارد، و غيبت او بزرگ است و خدا را دوست دارد، و او با سلاح و آتش اسرائیل را قضاوت خواهد کرد.

و اين نشانه و پيشگويى بود در زمان تولد الياس، كه نشان مى داد چه كسى خواهد بود.

ایلیاس، به عنوان یک پسر کشیش، آموزش و تربیت خود را در میان کاهنان دریافت کرد؛ او از سنین جوانی خود را به خدا متعهد کرد، پاکیزگی باکره را دوست داشت، که در آن مانند یک فرشته خدا، پاک و پاک در برابر خدا، پاک روح و بدن بود.

اما او دوست داشت که در مورد خدا فکر کند، و اغلب برای سکوت به بیابان ها می رفت و در آنجا با خدا به مدت طولانی صحبت می کرد.

<unk> مخلوقات شعلی، آتشین) <unk> نزدیک ترین به خدا، بالاترین موجودات معنوی که در اطراف تخت خداوند جلال، بدون سکوت فریاد می زنند: "قدس، مقدس، مقدس خداوند قادر مطلق (یعنی خداوند قادر مطلق) ، تمام زمین از جلال او پر است" (یس، فصل 6) ، با عشق شعلی.

و ايليا را خدا دوست داشت، چون خدا دوست دارندگانش را دوست دارد. ايليا از گفت و گو با خدا خوشي داشت و به خاطر زندگي فرشته اي، جرأت زيادي در پيشگاه او به دست آورد. هر چه از خدا خواست، او را خوشي داد.

چون می شنوم و می بینم که در یک طرف، در اسرائیل فاسق، بدکاری انجام می شود. پادشاهان، بدکاری می کنند، قاضیان، بزرگان، ظلم می کنند. مردم، بت پرستان و بت پرستان، هر گونه نقص روحی و جسمی را انجام می دهند، و از خدا نمی ترسند.

پسران و دختران خود را به شیاطین قربانی می کردند، و از سوی دیگر، پرستندگان خدا، که از هر گونه آزار و شکنجه ای رنج می بردند، حتی به مرگ می رسیدند.

و اگر او را از عذاب خدا بترسانند، و او را از گناهان مردم بدتر بترسانند، و او را از عذاب خدا بترسانند،

اول از همه، اليا دعا کرد که خدا گناهکاران را به توبه برگرداند.

اما چون خدا از آدم گناهکار خواست که توبه کنند و دلشان سخت بود، از خدا خواست که عذابی کوتاه به آنها برساند تا از گناه باز گردند.

گناهان.

اما در عین حال، ایلیاس می دانست که خداوند، به خاطر محبت و صبوری خود، برای مجازات سریع نیست، و به خاطر غرورش، به خدا درخواست کرد که به او دستور دهد، ایلیاس، برای مجازات بدکاران، به این فکر که آیا آنها توبه می کنند، در هنگام مجازات انسان.

و الیاس از خدا درخواست کرد تا اینکه خداوند سخاوتمند درخواستش را دریافت کرد، خداوند مهربان، مانند یک پدر دوستدار، نمی خواست بنده محبوب خود را ناراحت کند، پسرانش که به او خدمت می کردند و حتی کوچکترین دستورات او را نقض نمی کردند. اما از آنجا که الیاس در همه چیز به او اطاعت می کرد و هرگز چیزی را نمی کرد.

و خدا به دعای بنده خود پاسخگو بود و او را از دعای بنده اش ناراضی نکرد.

در آن زمان در اسرائیل پادشاه بی قانونه ای به نام اَخَاب سلطنت می کرد و شهر اصلی اش سامریه بود (این شهر سومین پایتخت پادشاهی اسرائیل بود: اولین پایتخت شِکِم در قبیله اِفرائیم، دومین <unk> فرِس در قبیله منَسّین، سومین <unk> سامریه در قبیله اِفرائیم بود).

اَخاب با ایزابِل، دختر یَفَوَال، پادشاه صیدون، ازدواج کرد. ایزابِل، به عنوان یک بت پرست، بتِ بَعَل، خدای صیدونی را با خود به وطن جدید خود آورد.

و برای او در سامرانۀ محل عبادتش یک قربانگاه برپا کرد و به بعل پرستش کرد و همه ی بنی اسرائیل را به پرستش آن فرستاد.

و او به زودى در كشور خود بت پرستى كرد و از هر كسى كه پيش از او بر اسرائيل حکومت كرده بود بيشتر بود و خداوند خداى بلندمرتبه را به خشم آورد.

و ایلیاه، پیامبر خدا، به سوی او آمد و او را به خاطر اینکه خدا را ترک کرده و پرستش بتها را ترک کرده و همۀ قومش را به هلاکت رسانده بود، سرزنش کرد.

و چون مرد مقدس ديد كه پادشاه به نصيحت هاى او گوش نمى دهد، سخنان خود را ادامه داد و پادشاه و دشمنانش را مجازات كرد.

به خدايى زنده كه من در پيشگاه او ايستاده ام، قسم مى خورم.

و اگر در اين سالها باران يا شب بر زمين نازل شود، فقط به فرمان من خواهد بود.

پس الیاس از نزد اَخاب رفت، و آسمان بسته شد تا باران و طری بر زمین نازل نشد.

چون وقتی یک پادشاه گناه می کند، خشم خدا بر تمام افرادش نازل می شود (همانطور که قبلاً به خاطر گناه یک پادشاه، کل کشور رنج می برد)

به خاطر این گناه، خداوند طاعون را به پادشاهی او فرستاد و هفتاد هزار نفر در سه روز از آن مردند.]

اما ایلیا، پیامبر خدا، انتظار داشت که پادشاه اسرائیل، وقتی مجازات می شد، اشتباهش را درک کند، توبه کند و با او مردم فاسد خود را از راه درست برگرداند.

ولی وقتی که ایلیای مقدس دید که اخاب مثل فرعون، همچنان خشن است، نه تنها نمی خواهد از شرارت خود دست بکشد، بلکه به شدت در اعماق شرارت فرو می رود، و حتی کسانی را که خدا را خوشنود می کنند، آزار می دهد و حتی می کشد، او مجازات را برای سال دوم و سوم ادامه داد.

و آنچه از طريق پيامبر مقدّس موسى به قوم اسرائيل گفته شده بود به انجام رسيد.

<unk> آسمان بالای تو مس و زمین زیر تو آهن خواهد بود (استثنا 28: 23) ؛ زیرا در آسمان بسته، زمین رطوبت نداشت [در فلسطین، مانند سایر کشورهای گرم، باران فقط در پاییز و بهار است، اما چشمه بسیار فراوان زمین را آب می دهد.

و در تابستان بسیار بزرگ می شود و زمین را به شدت رطوبت می دهد.

چون هوا همیشه داغ بود و هر روز از آفتاب سوزان به شدت گرم می شد، تمام درختان، گل ها و علف ها خشک می شدند، و میوه ها و باغ ها و زراعت ها و زمین ها کاملاً بی آب و گیاه بودند، و در آن ها نه جوینده ای بود و نه کسی که ببارد.

و چشمه ها و نهرها و رودخانه ها خشک می شوند و زمین خشک می شود و مردم و حیوانات و پرندگان آسمان از بین می روند.

و هرگاه خانه ای در شهر سوزانده شود، آتش به خانه های اطرافش هم می رسد. و هر چه در آسمانها اتفاق می افتد، خشم خدا بر یک قوم اسرائیل می افتد و تمام جهان رنج می برد.

چون خداوند در رحمت خود بسیار مهربان و مهربان است، و در عذاب مردم و حیوانات که در آن بودند، قرار داشت باران بر زمین نازل کند، اما باران را نازل نکرد تا سخنی را که الیاس گفته بود، تحقق بخشد.

"به نام خداوند زنده، از این روز به بعد، باران و طغیان بر روی زمین نخواهد بارید، مگر اینکه من دستور دهم". "او این را گفت، و او به شدت نسبت به خدا غرور داشت، و حتی به خودش رحم نکرد، زیرا می دانست که وقتی که ذخایر غذا در زمین از بین می رود، او و همه مردم باید گرسنگی را تحمل کنند".

اما او این را ندانسته بود و ترجیح می داد از گرسنگی بمیرد تا اینکه به گناهکاران بی توبه که دشمن خدا بودند رحم کند.

"به طرف مشرق برو و در کنار رودخانه "حورافا "که در مقابل دریای "اردن" است پنهان شو. از آن رودخانه می خوری، و من فرمان داده ام که کلاغ ها تو را در آنجا تغذیه کنند.

خداوند این کار را برای نجات الیاس از دست ایزبل انجام داد تا او را از گرسنگی نجات دهد و برای اینکه الیاس را از طریق کوره ها و رودخانه حوراف، برای مردم مبتلا به گرسنگی و تشنه ای که در حال مرگ بودند، دلسوز کند.

کلاغ ها در مقایسه با سایر پرندگان دارای یک ویژگی خاص هستند (زبور ۱۴۶: ۹): آنها بسیار حریص هستند و حتی نسبت به بچه های خود هم هیچ احساسی ندارند، زیرا کلاغ فقط بچه های خود را بیرون می آورد، آنها را در لانه ترک می کند، به جای دیگر پرواز می کند و بچه ها را به مرگ از گرسنگی محکوم می کند.

و جز اين نيست كه خدا از مرگ نجاتشان مى دهد. و مردانى به دهانشان مى آيند كه پرندگان از آنها مى خورند.

و هر روز که به فرمان خدا، کلاغ ها به نزد او می آمدند و برای او غذا می آوردند، صبح ها نان و شام ها گوشت، وجدان الیاس، این صدای الهی در درون انسان، به قلبش صدا می زد.

"ببین، کلاغ ها، که در طبیعت وحشی هستند، طعمه ی خود را می خورند، و دوست ندارند که بچه هایشان را بخورند، و برای تو غذا می آورند، و خود گرسنه اند، و تو غذا می دهی. "

پس از گذشت زمان، وقتی پیامبر دریا را خشک دید، خدا به او گفت: "وقتش رسیده که به این حیوان بی رحم رحم کنی و باران بر آن بفرستی، تا تو هم از تشنه ممیری".

اما حسادت خدا قوی شد، در عوض او از خدا درخواست کرد که باران نزده تا زمانی که مجازات نشده باشد و تا زمانی که دشمنان خدا از زمین نابود شوند.

و خداوند، با دانایی، بنده اش را دوباره به سمت رحمت هدایت کرد و او را به زرتشت صیدون [شهر واقع در غرب فینقیه در ساحل دریای مدیترانه ای، نزدیک صیدون] فرستاد تا به یک بیوه فقیر که تحت سلطه پادشاه اسرائیل بود، نگاه کند تا به خود فکر کند.

فقط به مرداي ثروتمند و متاهل و به بيوه هاي فقير که نه فقط در زمان گرسنگي بلکه در سال هاي برداشت نان و هر چيز زيادي در زمين، اغلب از غذاي روزانه خود محروم مي شوند.

چون به دروازه ی شهر رسید، دید که یک بیوه ای در حال حمل چوبی است، که در ظرفش فقط یک دسته از آرد و کمی روغن بود.

و بیوه ای که به او از فقر شدید خود خبر داده بود، گفت که می خواهد از اون جوهری که از دستش مانده برای خود و پسرش یک شام آخر درست کند و بعد از آن از گرسنگی می میرند.

مرد خدا می توانست به این وسیله نسبت به همه بیوه های فقیر که از گرسنگی رنج می برد، دلسوزی و دلسوزی نشان دهد؛ اما غرور بزرگ خدا بر همه چیز غلبه کرد و او هیچ رحمتی به مخلوقات نابودکننده نشان نداد، به این خاطر که می خواست خالق را جلال دهد و قدرت خود را به کل جهان نشان دهد.

با ایمان، الیاس، که از خدا قدرت معجزه ای داشت، فول و روغن یک بیوه را افزایش داد و تا زمان پایان قحطی، از او تغذیه کرد.

پيامبر و پسر مرده ي بيوه را زنده کرد با دعا و با تنفس سه بار بر مردگان طبق نوشته هاي کلام خدا

در مورد پسر بیوه ای که زنده شد، روایت می شود که نامش یونس بود، که در سنین پیری، او مانند یک پیغمبر بود، به نینوا فرستاده شد تا توبه را تبلیغ کند، و بعد از اینکه توسط یک نهنگ به دریا فرو رفته و در سه روز از آن بیرون ریخته شد،

در کتاب نبوی و در زندگی او [22 سپتامبر] به طور کامل روایت می شود.

و بعد از سه سال بدون باران و گرسنگی، خداوند متعال وقتی دید که خلقتش از گرسنگی نابود می شود، از او ترسید و به بنده اش الیاس گفت:

"برو، خود را در برابر اَخاب نشان بده. من بر آفریده ام رحم می کنم تا باران را بر روی زمین نازل کنم و آن را سیراب کنم و از آن بهره مند شوم. " او در هر کاری که می گوید، از تو اطاعت می کند.

آن روز پیامبر از صَرَفَتِ صَیدونی به سامره رفت. و عَبَدیّا، که در خدمتِ پادشاه بود، در خدمتِ او بود و خداوند را ترسید.

و او صد تن از پیامبران خداوند را که اِزِبِل به قتل می رساند، پنهان کرد و پنجاه نفر در پنجاه نفری در غار قرار داد و آنان را با نان و آب تغذیه کرد.

پادشاه اَخاب پیش از آمدن الیاس، این سرپرست خانه را به نزد خود فرا خواند و او را فرستاد تا در کنار رودخانه های خشکی جستجو کند تا چیزی برای اسب ها و دام های باقیمانده داشته باشد.

هنگامی که عوبدیا از شهر خارج شد، ایلیای پیامبر به دیدار او آمد و به زمین افتاد و گفت: "آخهاب در تمام سرزمینش به دنبال من می گردد". و ایلیای پیامبر به عوبدیا گفت: "برو و به پادشاهت بگو: "اینک ایلیا نزد تو آمده است".

و چون از نزد تو رفتم، روح خداوند تو را به سرزمینی دیگر برد، و در برابر پروردگارم دروغ گفتم، و او بر من خشم گرفت و مرا کشت. و الیاس گفت: به نام خداوند قادر مطلق که پیشاپیش او خدمت می کنم زنده است که امروز خود را برای او نشان خواهم داد.

و عُبَدیا برگشت و پادشاه را خبر داد. و اَخاب شتابان برای دیدار مرد خدا بیرون آمد، و چون ایلیا را دید، خشم خود را بر او افکند و نتوانست خود را از سخنان سختش باز دارد، و به ایلیا گفت: "آیا تو ای که اسرائیل را آزار می دهی؟" مرد خدا به اَخاب به جرأت پاسخ داد:

"من اسرائیل را آزار ندادم، بلکه تو و خاندان پدرت، زیرا شما خداوند خدای خود را ترک کردید و برای بعل های زشت خدمت کردید. "

<unk> فوراً به کوه کرمل بروید و به من ملحق شوید [کوه کرمل در شمال غربی سامریه، نزدیک دریای مدیترانه است.

[چشمکِ] چهارصد و پنجاه تن از آن پیغمبران باطل که در کوه های بلند و در درختان عدن پرستش می کردند.

او الهه آسمان (یر.7:18) ، ماه و الهه خوشبختی، عشق، باروری، جنگ و شکار بود. او با سر زنانه ای که با مار ماه یا دو شاخ تزئین شده بود، به تصویر کشیده می شد.

در اطراف تپه ها و کوه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در کنار تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها و تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها، در تپه ها و تپه ها، در تپه ها، در تپه ها و تپه ها، در تپه ها، در تپه ها و تپه ها و تپه ها و تپه ها، در تپه ها و تله ها و تله ها در تله ها، در تله ها و تله ها و تله ها در تله ها درهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها.

بعل علاوه بر اهمیت خود به عنوان خدای خورشید، بعل زبول، خدای مگس ها، زیرا فلسطینی ها که در ساحل پایین دریا زندگی می کردند و از بسیاری از مگس ها و حشرات دیگر رنج می بردند، از او برای نجات از مگس ها دعا می کردند. او همچنین درمانگر بیماری ها و پیشگویی بود. بعل ویرف خدای سوگند، پیمان، اتحاد است.

بعل فجور، خدای جنگ.

و بت پرستی را به آسانی انجام دادند، زیرا عبادت خدا راستین شامل اعمال صالح، دعاها، توبه، روزه، رقص، جشن، نشاط و لذت های جسمی است.

با من در مورد جنگ بحث کن، تا بتوانیم ببینیم که خدا راستین کیست.

و پادشاه فرستاد که در سرتاسر اسرائیل مردم را جمع کنند، و مردانی بسیار را جمع کرد، و همۀ کاهنان را و همۀ پیامبران را بر کوه کرمل جمع کرد. و الیاس مردِ خلوص دل، در برابر پادشاه و همۀ قوم اسرائیل ایستاد و گفت:

و گفت: "تا کی در میان دو سر دو سر خواهید ماند؟ اگر خداوند خدا که شما را با دست قدرت از سرزمین مصر بیرون آورد، خدا است، چرا از او پیروی نمی کنید؟ اگر بعل خدای شماست، پس از او پیروی کنید.

و مردم ساکت ماندند و نتوانستند به او پاسخ بدهند، زیرا هر یک از بنی اسرائیل در شکم خود بودند. و الیاس گفت: "اینک خدا را بشناسید. آنچه را که من به شما دستور داده ام انجام دهید.

و من تنها در اسرائیل از پیامبران خداوند باقی مانده ام، و شما همه پیامبران را به قتل رسانده اید، و چه بسیار از پیامبران بعل در اینجا هستند؟ پس دو گوساله برای ما آماده کنید تا یکی را برای من و دیگری را برای کاهنان بعل قربان کنیم، و آتش را برای خود قرار ندهیم.

هر کس را که آتش از آسمان بر او نازل شود و بخورد، آن خدا، همان خدا حق است، و هر کس که او را نشناسد، باید کشته شود. " و وقتی که همه مردم این حرف را شنیدند، حرف مرد خدا را خوب گرفتند و گفتند: "باشد. حرف تو خوب است".

وقتي که گوساله ها به ميان جمعيت آورده شدند، اليا مقدس به اين پيامبران بدکار بعل گفت:

چون شما بسيار هستيد، اول گوساله را انتخاب كنيد و آماده كنيد، و من بعد از شما آماده خواهم شد، و بر اين گوساله ها چوب بگذاريد، و آتش بر آن نتابيد، و به نام بعل، خدايى خود، دعا كنيد تا آتش از آسمان فرود آيد و قربانيتان را بسوزاند.

و اینچنین کردند، و قرعه کشیدند و گوساله ای را گرفتند و پاره پاره اش کردند و آن را بر بالای آتشگاه گذاشتند، و به نام بعل خود خواندند تا آتش بر قربانی افروخته شود، و از صبح تا ظهر نامش را خواندند که ای بعل، به ما پاسخ ده، به ما پاسخ ده.

اما نه صدايي بود و نه پاسخگويي، و در حالي که در اطراف قربانگاه دويدند، اما به هيچ وجه، در طول ظهر، پيامبر خدا به آنها خنديد

او می گفت: "صدا کنید تا خدایتان شما را بشنود؛ شاید او مشغول به کاری باشد، یا با کسی صحبت می کند، یا می خورد، یا می خوابد؛ صدا کنید تا او را بیدار کنید".

و با آواز بلند به نام بعل دعا کردند، و هر یک از آن ها با شمشیر خود را بریدند، و هر یک از آن ها خود را با شلاق خود تا خون بریدند. و پیش از آن که شب فرا رسید، الیاس از شِشُوِت به آن ها گفت: "آرام باشید، وقت قربانی برای من فرا رسیده است. " و پرستندگان بعل متوقف شدند. الیاس به مردم گفت:

"به من نزدیک شوید". همه به او نزدیک شدند.

و بر اساس تعداد قبیلهای اسرائیل دوازده سنگ برجا کرد و قربانگاه خداوند را بر آن قرار داد، و گوساله را پاره پاره کرد و بر روی آن قرار داد، و در اطراف قربانگاه خندق کشید و به مردم گفت که چهار سطل آب بردارند و بر قربانی و بر روی آن بریزند.

انجامش داديم.

و بار دوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت، و بار سوم گفت:

"ای خداوند، خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب، اکنون به من پاسخ بده تا آتش از آسمان بر قربانی نازل شود، تا این قوم بدانند که تو خدای اسرائیل هستی و من بنده تو هستم که این قربانی را برای تو تقدیم کرده ام. ای خداوند، به من پاسخ بده و با آتش به من پاسخ بده تا قلب این قوم به تو بازگردد".

و آتش از سوی خداوند از آسمان نازل شد و آن ها را از میان برد، و چوبها و سنگها و خاکستری را که در حوضچه بود، و آب را که در آن بود همۀ آن را نابود کرد.

و همه مردم آن را دیدند و به رو به زمین افتادند.

"در حقيقت، خداوند خدا يگانه است، جز او خدايى نيست. " و الياس به مردم گفت: "پيامبران بعل را بگيريد تا هيچ يك از آنها فرار نكند".

مردم دستور او را اجرا کردند و الیاس آنها را به رودخانه کیشون هدایت کرد که به دریای بزرگ می رود.

در آنجا، او آن ها را با دستان خود کشت [در قانون موسی، بت پرستان آشکار، به ویژه کسانی که دیگران را به بت پرستی می کشاندند، باید اعدام می شدند (استثنا، آیه 13) ] و اجساد بدکارشان را در آب انداخت تا زمین از آن ها آلوده نشود و هوا از آن ها بدبو نگردد.

بعد از آن، الیاس به اَخاب گفت: "برخی بخور و بنوش، و سوار شو تا برویم، زیرا باران زیادی خواهد بارید". و اَخاب نشست و خورد و نوشید، و الیاس به کوه کرمل رفت.

و او از روى زمين به بين زانوهاش خم شد و از پروردگار خويش خواست كه باران بر زمين نازل كند. پس آسمانها گشوده شد و بارانى فراوان از آسمان نازل شد.

و اَخاب به گناه خود آگاه شد و در راهش به سامریه رفت و گریه کرد، و ایلیای قدوس نیز کمر خود را در کمر بست و با شادی و شادی در حضور خداوند خدای خود پیشرویش کرد.

ملکه ی بدکار، همسر اَخاب، وقتی از این ماجرا خبر گرفت، به شدت از قتل پیامبران بی شرمانه اش عصبانی شد. و به خداهای خود سوگند خورد. و به او خبر فرستاد که فردا، در همان ساعت که ایلیاس پیامبران را می کشد، او را می کشد.

(یعقوب ۵: ۱۷) او از تهدیدهای ائزابل به بیت صِبَع [شهر بیت صِبَع در جنوب یهودا] در پادشاهی یهودا فرار کرد و به بیابان رفت.

پس در حالی که [از غم و اندوه ] در دل بود، از خدا خواست که مرگش فرا رسد، گفت پروردگارا، عمرم برایم کافی است، جانم را برگیر، آیا من از پدرانم بهترم؟

پيامبر اين سخن را از غم و اندوه در باره آزار و شکنجه اش نگفت، بلكه از آن رو كه خدا را حسود مى دانست، و از شرك انسان، از خدايت خدا، و از تمسخر نام مقدس او، دليلى نداشت، از اينكه شنود و ببيند كه بدكاران خدا را تحقير و انكار مى كنند، مرگ را ترجيح داد.

و چون او در آغوشش دعا می کرد، در زیر درخت دراز کشید، آنگاه فرشته ی خداوند به او دست زد و گفت: "اُست، بخور و بنوش". و او برخاست، و در کنار سرش یک نان گرم و یک آبدان آب بود. پس برخاست و خورد و نوشید و دوباره خوابید. فرشته ی خداوند بار دوم به او دست زد و گفت:

برخيز، بخور و بياشام، كه راه دورى پيش توست.

الیاس برخاست و دوباره خورد و نوشید و با این غذا چهل روز و چهل شب به کوه خدا یعنی حوریب رفت و در غار ساکن شد.

در اینجا خدا خودش با او صحبت می کرد، که در باد آرام و آرام در هوای پاک به او ظاهر می شد.

چون خداوند به آن نزدیک شد، نشانه های وحشتناکی از ظهور او پیش آمد: اول، یک طوفان شدید که کوه ها را می شکاند و صخره ها را می شکند، سپس آتشی که خداوند در آن آتش نبود، بعد از آتش، یک بادی آهسته، خداوند بود.

مردم.

و خداوند در طوفان، نه در زلزله و نه در آتش، بلکه در باد آرام ظاهر شد تا نشان دهد که اگر چه او قادر به نابودی بدکاران با پدیده های ترسناک طبیعی است، اما بهتر است که مردم را با ملایم و صبورانه اداره کند.] .

وقتی الیاس شنید که خداوند از آنجا می گذرد، صورتش را پوشاند و بیرون از غار ایستاد. و صدای خداوند به او آمد و گفت: "ای الیاس، اینجا چه می کنی؟"

"ای خداوند قادر مطلق، من برای تو بسیار غیور بودم، زیرا قوم اسرائیل پیمان تو را ترک کردند، قربانگاه های تو را ویران کردند و پیامبران تو را با شمشیر کشتند، و من تنها مانده ام، و می خواهند جانم را بگیرند".

خداوند به الیاس در مورد غم و اندوهش دلگرمی می دهد و به او می گوید که تمام مردم اسرائیل از او منحرف نشده اند، بلکه هفت هزار نفر از بندگان مخفی او هستند که هیچ یک از زانوهاشان برای بعل خم نشده است.

در عین حال، خداوند به الیاس اعلام کرد که نابودی اقبال و ایزبل و کل خاندانشان نزدیک است و به او دستور داد که مردی شایسته را برای پادشاهی اسرائیل انتخاب کند.

به نام يهويي که تمام خاندان اَخاب را نابود خواهد کرد و اليشع را به عنوان پيامبر مسح خواهد کرد.

بنده خود را، پروردگارش از او درگذشت.

و مرد خدا به فرمان خداوند از حوریب حرکت کرد و در راه ایلیشا پسر شافاط را دید که دوازده جوجه گاو زمین را می کشت. و جامه اش را بر او گذاشت و ایلیاش از نزد خداوند به او خبر داد و به او گفت: "پشت من برو".

"از تو می خواهم اجازه بده تا فقط یک روز به پدر و مادرم التماس کنم، و بعد از آن می آیم".

و آن گاه که به خانه رسید، دو گوساله را که خود بر روی آن حرا می کرد، کشت، و برای همسایگان و خویشاوندانش دعوت کرد، و بعد از خداحافظی از پدر و مادرش، به هر جا که ایلیاس می رفت، از او پیروی کرد و خدمتکار و شاگرد او شد.

و اَخاب پادشاه به گناه خود افزون کرد، و از سوی زن بدش به او گفت: مردی از اسرائیل که نامش نابوت بود، باغی داشت که در سامره نزد پادشاه بود.

و گفت: "باغت را به من بده تا آن را به عنوان باغچه خود برایم بسازم، زیرا آن در کنار خانه من است، و من باغ دیگری بهتر از آن را به تو خواهم داد. و اگر آن را دوست نداری، در عوض آن به تو پول می دهم. "

خداوند مرا از این منع کند که میراث پدرانم را به تو بدهم.

و اَخاب با خشم و اندوه به خانه خود رفت و از خوردن غذا امتناع کرد. و ایزابِل وقتی دید که نابوت غمگین است، از او خندید و گفت:

ای پادشاه اسرائیل، آیا این چنین است که تو با یک نفر مخالفت می کنی؟ پس از این که تو را ناراحت نکردند، از این غذا بخور و از این روزها تا چند روز دیگر از دست نبر، من باغ انگور نابوت را به تو می دهم.

و از طرف پادشاه به بزرگان اسرائیل نامه ای نوشت و با مهر پادشاه آن را امضا کرد تا بر نابوت علیه او به دروغ شهادت دهند که خدا و پادشاه را نفرین کرده است. و گواهان دروغین را به دست آوردند تا او را در خارج از شهر سنگسار کنند.

و بعد از آنکه نابوت را که بی گناه بود کشتند، ایزابل به اَخاب گفت: "اکنون این باغ را بدون پول به ارث ببر، زیرا نابوت مرده است".

وقتی که اَخاب شنید که نابوت کشته شده است، اندکی غمگین شد و بعد رفت به باغ انگورش تا آن را به دست بگیرد. در راه، الیاس، پیامبر مقدس، از جانب خداوند، او را ملاقات کرد و به او گفت:

"از آنجایی که تو خون نابوت را به ناحق ریختی و به ناحق از آن ملکیت گرفتی، خداوند می فرماید: در جایی که سگها خون نابوت را چشیده اند، سگها خون تو را هم چشیده اند. همچنین سگها زن تو ایزابِل را خواهند خورد، و تمام خاندان تو را خواهند نابود کرد".

وقتی که اَخاب این حرفها را شنید، گریه کرد و لباس های خود را در آورد و در حالی که لباس بدنه پوشیده بود، روزه گرفت.

لباسهای باریک و بدون آستین، لباس هایی که به اندازه یک کیسه می رسید، روزه می گرفتند، بدن خود را نمی شستند.

نه لباس می پوشیدند و نه لباس می پوشیدند و هر جور زیور و جواهری را از خود می کشیدند، حتی کفش ها و کفش های خود را که با کمربند به کف پایشان می بستند، و بدون کفش می رفتند، موهای سر و ریش خود را کوتاه می کردند. در غم و اندوه عمیق در خاک و خاکستر می نشستند یا به زمین می رفتند، چانه های خود را می پوشاندند.

و چون اَخاب در برابر خداوند فروتن نشد تا آنکه مرگ او در میان خاندانش پدید نیامد، کلام خداوند به الیاس پیامبر نازل شد.

و چون اَخاب فروتن شد، من در دوران او این بلا را بر خاندانش نخواهم آورد، بلکه در دوران پسرش. و اَخاب سه سال دیگر زنده ماند تا آنکه در جنگ کشته شد.

او از محل نبرد به سامریه در عراده برده شد، و خون او را که از عراده جاری بود، سگ ها لختند، همان طور که پیامبر خدا پیش بینی کرده بود. همچنین همه آنچه در مورد ایزابل و کل خاندان اَخاب پیش بینی شده بود، در زمان خود به پایان رسید، در حالی که الیاس مقدس به آسمان برده شد.

و پسرش اخزيا جانشين او شد، و او به گناه پدرش بر سر تخت پادشاهى در آمد، زیرا او به فرمان مادرش، اِزِبِل، پرستش و قربانى بعل را انجام داد تا خداى اسرائيل را به خشم آورد.

و او از پنجره خانه اش از راه غفلت افتاد و بیمار شد، و پیامبران را فرستاد و از بعل پرسید، و چون کسی از او پرسید، دروغ گفت.

و روح بد او را فرستاد تا از او بپرسد: "آیا از این بیماری نجات می یابم؟" چون پیامبران او به نزد بعل رفتند، الیاس، پیامبر، به فرمان خدا، در راه با آنها روبرو شد.

آیا در اسرائیل خدایی نیست که شما می روید از بعل سؤال کنید؟ باز گردید و به پادشاه که شما را فرستاده است بگویید که خداوند چنین می فرماید: از بستر که بر آن افتاده ای برنمی خیزی، بلکه بر آن خواهی مرد.

و گفت: "آن مرد که این سخنان را به شما گفت چه شکلی بود؟" گفتند: "یک مرد با کمربند چرم در کمرش بود". پادشاه گفت: "این الیاس فِشَوِتی است".

و فرمانده ای پنجاه تن را با پنجاه تن اش فرستاد تا الیاس را از نزد او ببرند. پس رفتند و الیاس را در بالای کوه کرمل یافتند، زیرا او در آن کوه اقامت داشت.

ای مرد خدا، به اینجا فرود آی، پادشاه به تو دستور می دهد که به سوی او فرود آی. " ایلیاس به فرمانده پنجاه تن پاسخ داد و گفت: "اگر من مرد خدا هستم، آتش از آسمان نازل شود و تو و پنجاه تن تو را بسوزاند. " و آتش از آسمان نازل شد و آنها را بسوزاند.

پادشاه فرمانده دیگری را با ۵۰ نفر دیگر فرستاد، و آتش از آسمان نازل شد و آن پنجاه نفر را نابود کرد. پادشاه فرمانده سوم را هم با ۵۰ نفر دیگر فرستاد.

و آن پنجاه نفره که از آنچه که به رسولان پیشینش رسیده بود خبر داشتند، با ترس و فروتنی به سوی الیاس مقدس رفت و به زانو در برابر او افتاد و از او التماس کرد که

ای مرد خدا، من و این بندگان تو که با من آمده اند در پیشگاه تو ایستاده ایم، پس بر ما رحم کن، و از روی خود نیامده ایم، بلکه به سوی تو فرستاده شده ایم، ما را به آتش مهار مکن، چنانکه پیامبران پیش از ما را نابود کردی.

و به پيامبرى كه با فروتنى آمد رحم كرد، و به پيامبرى كه پيش از او آمد رحم نكرد، چون با مغرورى و قدرت آمدند تا او را به اسارت ببرند و او را به رسوايى ببرند.

و مرد خدا از کوه فرود آمد، و آن پنجاه ساله و پنجاه تنش را همراه داشت. و چون به نزد پادشاه آمد، الیاس به او گفت:

خداوند می فرماید: چون برای جان خود از بعل پرسشی فرستادی، چون خدایی در اسرائیل نیست که از او پرسشی کنی، از بستر که بر آن افتاده ای برنمی خیزی، بلکه خواهی مرد.

و او بر طبق سخنی که خداوند از طریق پیامبران گفته بود، مرد. و یُهورام برادرش جانشین او پادشاه شد، زیرا پسر نداشت. و هر چه در زمان الیشع، پیامبر مقدس، از سوی خداوند به پایان رسید، خاندان اَخاب نیز به این سبب نابود شد.

و چون زمان آن فرا رسید که خداوند الیاس را به سوی خود ببرد، الیاس و الیشع از گلگال به بیت ایل رفتند.

ایلیاس از روی وحی الهی که نزدیک است به آسمان برگیرد، خواست که الیشع را در گلگال رها کند، و با فروتنی از او جلال الهی را پنهان کرد.

اما اليشع، مرد مقدس كه به سخنان خدا آگاه بود، گفت: "به نام خداوند زنده و به نام جان تو زنده، من تو را ترک نخواهم كرد". و هر دو به بيت ايل آمدند. پسران پيامبرى، پسران پيامبرى در اسرائيل بودند.

این گروه ها از گروه ها یا جامعه هایی تشکیل می شدند که تحت تأثیر مستقیم پیامبران پرورش می یافتند. شاگردان پیامبران مشغول نماز، گفتگوهای آموزنده، ترانه ها و موسیقی های مذهبی بودند و گاهی اوقات به الهام الهی می رسیدند.

در کتاب مقدس، "نبوئی کردن" همیشه به معنای "پیش بینی آینده" نیست؛ اما این کلمه گاهی اوقات به معنای "به اثر روح خدا صحبت کردن، نصیحت، موعظه، تفاسیر کلام خدا، دعا و آهنگ،

و با صدای موسیقی آواز بخوانم".

و اهل بيت ايلشيا را در كنار خويش ديدند و از او پرسيدند: "آيا مى دانى كه خداوند ارباب تو را از سر تو گرفته است؟"

و من می دانم، اما ساکت باشید. و الیاس به الیشع گفت: "خواهش می کنم در اینجا بمان، زیرا خداوند مرا به اریحا فرستاده است. " اما الیشع گفت: "زنده است خداوند و زنده است جان تو که من تو را ترک نمی کنم. " و هر دو به اریحا آمدند. پسران پیامبران که در اریحا بودند نزد الیشع آمدند و گفتند:

"آیا می دانی که خداوند امروز ارباب تو را از تو بر می دارد؟" الیشع جواب داد: "آره، می دانم. ساکت باش". و به الیشع گفت: "اینجا بمون، زیرا خداوند مرا به دریای اردن فرستاده است".

و خداوند زنده است و جان تو زنده است که از تو جدا نخواهم شد.

و پنجاه تن از پسران پيامبران از پى آنان رفتند و از دور از ايشان رفتند. و چون آن دو مرد مقدس به طرف اردن آمدند، الياس جامه خويش را برداشت و آن را گشود و بر آبها زد. آبها از هم جدا شد و آن دو بر خشكى از اردن عبور كردند. و چون اردن را بر فراز آن دو عبور كردند، الياس گفت:

"پیش از آنکه از نزد تو گرفته شوم، از من بخواه که برای تو چه کنم. " الیشع گفت: "خواهش می کنم که برای تو چه کنم. "

"لطفاً دو برابر از روحي که تو داري در من قرار بده".

و او از خدا خواست که دو برابر روح ایلیا را برای او به ارمغان آورد.

و گفت: درخواست سختی کردی. اگر مرا وقتی که از نزد تو برداشته می شوم بینی، برای تو خواهد بود، و اگر ندیدی، نخواهد بود.

در حالی که آنها در حال رفتن و با هم صحبت می کردند، ناگهان یک عراده آتشین و اسب های آتشین آمد.

نگهبان بنی اسرائیل و برای نشان دادن.

و ایلیاس در طوفان به آسمان بالا رفت. الیشع در حالی که می نگریست فریاد می زد: "پدرم، پدرم، گاراژ و سواران اسرائیل!"

(این به معنای این بود که او می گفت: تو، پدر، تمام قدرت اسرائیل بودی، و تو با دعا و شور و خروشت به پادشاهی اسرائیل بیش از تعداد زیادی از گاراژها و سواران مسلح کمک کردی.)

داستان یُهورام، پادشاه یهودا که بعد از گرفتن ایلیای قدس، حکومت می کرد، می گوید که "یک نامه از طرف ایلیای پیامبر به او رسید" که در آن پیامبر گناهان او را متهم می کرد، و پیش بینی می کرد که مرگ بد او را پیش بینی می کند.] .

و جامه ایلی که از پا افتاده بود به پای او افتاد، و آن را برداشت و بر ساحل دریای اردن ایستاد، و مانند ایلی، آب را از دو طرف تقسیم کرد، و از خشکی عبور کرد، و وارث رحمت پروردگارش شد.

اما ايليا، پيامبر مقدس خدا، که در عرشه ي آتشين با بدن به آسمان برده شد، هنوز هم در بدن زنده است و خدا او را در بهشت نگه داشته است.

او را سه رسول مقدس در زمان تجسم خداوند در تابور دیدند (لوقا 9: 30) ، و دوباره انسان های معمولی قبل از آمدن دوم خداوند به زمین او را خواهند دید.

او که از شمشير ايزابيل فرار کرده است، در آن زمان از شمشير ضد مسيح رنج مي برد (مکاشفه 11:3-12) ، و نه تنها به عنوان يک پيامبر، بلکه به عنوان يک شهید، از قبل در چهره ي مقدسي ها، افتخار و جلال بيشتري نسبت به الان، از جانب پاداش دهنده عادل خدا، در سه شخص واحد، پدر و پسر و روح القدس، به دست خواهد آورد.

حالا و تا ابد به او جلال باد.

آمین [اطلاعات در مورد زندگی پیامبر مقدس الیاس در کتاب های 3 پادشاهان (فصل های 17، 18، 19، 21) و در کتاب چهارم (فصل های 1، 2، 3) بیان شده است.]

در جسم فرشته، بنيان پيامبران، پيشاپيش دومين آمدن مسيح، الياس بزرگوار، پيامبر از آسمان، نعمت اليشع براي دفع بيماري ها و پاکسازي کوسه ها.

پيامبر و ديده كننده كارهاى بزرگ خداى ما، يا نام بزرگ، با ابرهاى پر از آب، از يك انسان دوست براي ما دعا كن