انتقال ارواح ستفانوس شهيد اول و آرکدياکن
بعد از سنگسار شدن استفانوس، ارتشیکون مقدس توسط یهودیان (اعمال 7:55-60) ، جسد او روز و شب بدون خاک سپری شده بود: به عنوان غذای سگ ها، حیوانات وحشی و پرندگان قرار داده شد؛ اما هیچ چیز به بدن دست نیاورد، زیرا خداوند از او محافظت می کرد.
در شب دوم، گمالیل، یک قانون آموز مشهور اورشلیم [گمالیل <unk> یک قانون آموز معروف یهودی که در شورای اورشلیم مقام بالایی داشت، به طوری که همه مردم به او احترام می گذاشتند که او را "شوهری از قانون" می نامیدند.
او در کتاب اعمال رسولان (5: 34؛ 22: 3) ذکر شده است که به ایمان مسیح تمایل پیدا کرده و دوست مخفی رسولان مقدس شده است.
مردانی را فرستاد که جنازه ی نخستین شهید را مخفیانه ببرند و به سرزمین خود که به نام "کَفرگامَل" یا "گمالیال" نامیده می شود، ببرند. این سرزمین از اورشلیم بیست و یک کیلومتر دورتر است.
در اینجا گمالئیل جسد استفانوس مقدس را با احترام دفن کرد و او را در غار در قبر جدید خود قرار داد. سپس نیکودیموس، "رئیس یهودیان" که شب به نزد عیسی مسیح آمده بود (یوحنا 3: 1-2) ، در کنار قبر استفانوس مقدس گریه می کرد؛ و همان گمالئیل او را در نزدیکی قبر اولین شهید دفن کرد.
سپس گمالئیل نیز با پسرش آویو، بعد از تعمید مقدس، و بعد از اینکه مدتی در دین مسیحی زندگی کرد، درگذشت و هر دو در همان غار، در کنار قبر استفانوس و نیکودیموس دفن شدند.
بعد از گذشت سال ها، زمانی که شکنجه گران که برای مدت طولانی کلیسا را آزار می دادند کشته شدند، و از طرف کنستانتین بزرگ [کنستانتین بزرگ، امپراتور روم، پسر کنستانتین کلور، حاکم بخش غربی امپراتوری روم، و الینا، در سال 274 متولد شد.
یادبود او در تاریخ 21 مه جشن گرفته می شود.] روزهای پادشاهان مسیحی، <unk> روزهای سکوت کلیسایی و در همه جا تقوا درخشان، <unk> در آن زمان با وحی الهی، بقایای پاک اولین شهید مقدس استفانوس و مردانی که با او به خاک سپرده شده اند: نیکودیموس، گامالیل و آویو، به دست آمده است.
آنها توسط رئيس وزنه اي که در موردش صحبت شد، لوکيانوس، پس از اين رويا، به دست آمده اند.
یک شب در ساعت چهار و پنج، یک پیرمرد قد بلند، سفیدپوست، ریش بلند، پوشیده از لباس سفید و صلیب های طلایی در خواب به لوکیانوس ظاهر شد و در دستش عصای طلایی داشت.
و پيدر آنها را به طرفي كشيد و سه بار به او صدا زد: "لوكيانوس، لوكيانوس، لوكيانوس". و گفت: "به يروشلم برو و به يوحنا رئيس اسقف مقدس بگو: "ما تا زماني كه زنداني شده ايم، چرا ما را باز نمي كني؟"
چرا که در روز های مقدس تو، ما باید ظاهر شویم. قبر ما را باز کنید، عجله نکنید، جایی که قدرت های ما در بی توجهی قرار دارند، یا باران بارنده، یا زیر پا زدن کفّار.
من به خودم اهمیت نمی دهم، بلکه به کسانی که با من خوابیده اند اهمیت می دهم، به قدرت هایی که به شما نشان داده شده اند توجه کنید، تا خداوند درهای رحمت خود را برای دنیایی که در معرض بسیاری از مشکلات است، باز کند.
تو کي هستي، آقا؟ و اينها که با تو هستن کي هستن؟
"من، گماليل، مربي و معلم رسول پولس، با آقاي استيفانوس، رئيس گروه، که در اورشليم توسط يهودي ها و رؤساى کاهنان سنگسار شد، و جسدش را به سگ ها و حيوانات وحش و پرندگان در شب دادم،
تا در قيامت با او به همديگه شريكت داشته باشم
و در گورى ديگر، در همان غار، نيكوديموس را هم دفن كردند، كسى كه از جانب خود خداوند، به ايمان مقدس آموخته شده بود و بعد از صعود، از جانب رسولان تعميد گرفته بود.
چون "نيقوديموس" از خويشاوندان من بود، و يهوديان از او مقام بزرگي گرفته بودند و اموالش را به كليساي يهودي نسبت داده بودند. و بعد از بدرفتاري و بدرفتاري بسياري از شهر بيرونش کردند.
در کنار بقايا استيفانوس، اولين شهيد.
در آنجا در سومین گور، که در دیوار غار حفاری شده بود، من پسر عزیزم ابیب را که در بیست سالگی درگذشت، دفن کردم، که با من از جانب رسولان مسیح تعمید گرفته شده بود؛ با آنها، من در حال مرگ، بدن خود را دفن کردم. "پس ما کجا به دنبال شما خواهیم بود؟" پرسید.
"ما رو جستجو کنيد" گمالاييل گفت. "در حدود ساعت 12، در زمينه ي "دلاگوري" (که به اصطلاح "زرايع مردان خدا") ، "پيش از خواب بيدار شد و خدا را حمد کرد و دعا کرد"
و لوسيان روز روزه گرفت و تا پنج شنبه ي بعد، فقط نان خشك خورد و در دعا بود و به هيچ كس رؤيا نداد. و در ساعت نه شب پنج شنبه ي بعد، گمالايل دوباره به رئيس جمهور لوسيان ظاهر شد، همان طور كه قبلاً بود.
گفت: "چرا به دستور من عمل نکردي و رفتي و همه چيز رو که به تو گفته بودي رو به يوحنا رييس جمهور خبر دادي؟"
"مغفرت کن، آقا. من از رويا اولي که ديدم مي ترسيدم که برم و بيان کنم. و من از خدا درخواست کردم که تو رو براي دومين بار و براي سومين بار به من بفرستد.
"سلام به تو، سرپرست، استراحت کن". و به نظر می رسید که از چشم کشیش دور می شود. سپس، دوباره به او روی آورد، گفت: "ای لوکیان، تو فکر می کنی که چگونه توانایی هر یک از ما را بدست آوری و بفهمی. بنابراین نگاه کن و آنچه را که به تو نشان داده می شود درک کن.
و چهار سبد را برای رهبر آورد، سه سبد از طلا و چهار سبد از نقره، و یک سبد از طلا پر از گل سرخ و یک سبد دیگر پر از عطر.
سبد اول را که با گل سرخ پوشیده بود، در جانب راست مقدسه قرار داد، و سبد دوم را که با گل سفید پوشیده بود، در جانب شمال قرار داد، و سبد سوم و چهارم را در کنار هم در جانب غرب، در مقابل سبد اول که در جانب شرق بود، قرار داد.
"آقا، این چه چیزی است؟"
<unk> این مقبره های ما هستند که در آن استراحت می کنیم: به عنوان مثال، اولین سبد طلایی با گل های قرمز، به سمت شرق قرار داده شده است <unk> مقبره ی استفانوس مقدس، که به خاطر مسیح شهید شده است؛ یک سبد طلایی دیگر با گل های سفید، که در شمال قرار دارد، مقبره ی آقای نیکودیموس است؛ سوم نیز با سفید
و سبد طلائی که در غرب است، قبر من است، و سبد چهارمین که در کنار من است، سبد نقری است که پر از عطر زعفران است، و آن سبد قبر ابیب پسر من است، که از مادرش پاک بود و در دوران نوجوانی مرد.
بعد از اين حرف ها، گمالايل از چشم پوشي شد و سبد ها هم از چشم پوشي شدند.
بعد از این رویا، کشیش خدا را شکر کرد و تا پنج شنبه سوم، روزه و دعا را افزایش داد، در انتظار این که شب پنج شنبه سوم، همان گمالئیل صادق و مقدس، به رئیس کلیسا گفت:
"چرا تا حالا به اسقف بزرگ نرفتي و چيزي که به تو گفته شده رو به او نگفتي؟" "آيا نمي بيني که در زير آسمان چه خشکي و رنجي وجود داره؟" "آيا تو در صحراها مردان مقدس نيستي؟"
اما ما از آنها عبور می کنیم و می خواهیم از طریق شما به آنها نشان داده شود. بنابراین، بلند شوید و به آرشیوپیشپ بروید تا محل استراحت را برای ما باز کند و در آنجا یک معبد بسازد تا خداوند به مردم خود رحمت کند.
و او به سرعت به اورشلیم برگشت و همه چیز را که دیده بود و آنچه به او دستور داده شده بود به او گفت. و او از شادی اشک می ریخت و گفت:
و در زماني كه ما نيروهاى آنها را به دست آوريم، بايد استيفانوس، نخستين شهيد، را به اين شهر ببريم، شهرى كه در آن به يهوديان حمله شده بود.
(اعمال، فصل ۷)
و تو، پسرم، به بزرگ گفت: "به آن زمينه برو و جايگاه دفن مقدس ها را پيدا كن. و بعد از آن كه قبرشان را كاوش كردي به من خبر بده". بزرگ از شهر به كشورش برگشت و مردان پرهيزگار را گرد آورد و با آنها به زمينه دلاغوري رفت.
در میان این زمین ها تپه ای بود و او فکر می کرد که در آنجا بقایای سنت ها استراحت می کنند و او می خواست حفاری کند، اما در ابتدا تمام شب را به نماز در آن تپه اختصاص داد. در همان شب، گمالئیل مقدس به یکی از راهبان نوگتی که در نزدیکی آن مکان ها زندگی می کرد، ظاهر شد و گفت:
برو و به رئيس جمهور "لوسياس" بگو که اين تپه رو که ما نشسته ايم، سر برن، و ما رو در دوحيه ي دبير بگردان، و ما رو در اون تپه دفن کنن.
گریه ی یکی از دوستان سابقش روی سر ما بود و تپه ای پر شده بود.
زن برپا شد و به دستور رفت و بر تپه ای که گفته شد، رئیس لوقیانوس را با مردان زیادی یافت، که در حال حفاری بودند. سپس زن به لوقیانوس درباره آنچه دیده و شنیده بود، تعریف کرد. رئیس لوقیانوس خدا را ستایش کرد، که شاهد دیگری برای وحی ظاهر شد.
و به سمت غار رفتند، و سنگی یافتند که بر روی آن نوشته شده بود: "خدادگان خدا". و سنگ را برهم زدند و از جای خود جابجا کردند و دروازه ای باریک به غار یافتند. و با شمع در غار رفتند، و گورها را یافتند که در دیوارها و در آنها جنازه های مقدس ساخته شده بود.
ورودی غار از طرف ظهر بود؛ بنابراین در سمت راست به سمت شرق، تابوت سنت استفانوس قرار داشت، در مقابل ورودی، در سمت شمال، تابوت سنت نیکودیموس؛ در سمت غرب، در مقابل سنت استفانوس، مقدس گمالیئل با پسرش استراحت می کرد، همانطور که قبلاً در رؤیای سبد ها به رئیس کلیسا نشان داده شده بود.
در آن زمان، رئیس کلیسا به یوحنا، اسقف اعظم اورشلیم، از این کشف خبر داد.
اسقف اعظم، دو اسقف که به او ملحق شده بودند، الیوفریوس سیواستی و الیوفریوس یریخونی را با خود برد و به سمت محل کشف جنازه ها شتاب کرد و ورودی غار را گسترش داد و آنها داخل شدند.
و در آن لحظه، گوسفند مقدّس را باز کرد و زمین لرزید و صدای فرشتگان زنده را شنیدم که می گفتند: "جلال به خدا در بالا و صلح بر زمین".
و هر کسی که آنجا بود فکر می کرد که در بهشت است.
مردم بسیاری از شهرهای اطراف اورشلیم به آنجا آمدند و بسیاری از بیماران مبتلا به بیماری های گوناگون مانند: کوران، لنگان، مریضان بدروح، معلولین، معلولین، مریضان معده و زخم خورده ها را به آنجا می آوردند.
درمان.
تعداد افراد بهبود يافته در حدود هفتاد و سه نفر بود. و آنها بدن چهار نفر از خدا را برداشتند و آنها را به كوهي بردند و با آواز خواندن زبورها و سایر سرودهای مقدس، مردم به آنها دست زدند و به آنها احترام گذاشتند.
به زودی اسقف کل کلیسا را به نام سنت های به دست آمده در آن تپه ایجاد کرد و بقایای نیکودیموس، گمالیلوس و آویو را در آن قرار داد؛ اما بقایای اسقف بزرگ مقدس را به طور رسمی به اورشلیم منتقل کرد و در کلیسا در سیون مقدس قرار داد.
در همین دوران، یک شوهر بزرگوار، سناتور الکساندر، با همسرش یولیانیا، برای عبادت به مکان های مقدس از تزارگراد به اورشلیم آمدند.
قدرت استفانوس مقدس به او کمک می کند.
پس از گذشت چند روز، الکساندر در اورشلیم به بیماری مرگبار مبتلا شد و به همسرش وصیت کرد که صندوقی مانند صندوق نخستین شهید را بسازد و در آن صندوق را در کنار بقایای استفانوس مقدس قرار دهد.
همسرش وصیت قبل از مرگ شوهرش را انجام داد: او یک تابوت مانند تابوت استفانوس مقدس را ساخت و شوهرش را در کنار تابوت نخستین شهید به مراسم تدفین داد. و او در اورشلیم با کلیسای ذکر شده زندگی می کرد، نمی خواست از شوهر مرده خود جدا شود، او معتقد بود که او برای خدا زنده است.
از آنجایی که همسر الکساندر جوان، زیبا و در عین حال ثروتمند بود، بسیاری از افراد برجسته او را به ازدواج دوم تشویق می کردند.
(متی ۲۵: ۳۴) او به همسرش در زمان مرگش وفادار بود.
هنگامی که یکی از سران اشراف با او ازدواج می کرد، او را اذیت می کرد، او می خواست از او خلاص شود و تصمیم گرفت که جسد شوهرش را با خود ببرد و به کشورش بازگردد، با وجود اینکه هشت سال از زمان انتقال شوهرش گذشته بود.
او از اسقف اعظم درخواست کرد که او را از گرفتن جسد شوهرش منع نکند؛ اسقف اعظم موافقت نکرد؛ بنابراین یولینیا فوراً به پدرش که در سلطنت زندگی می کرد نامه نوشت و از او خواست که از پادشاه چنین فرمانی صادر کند تا بتواند جسد شوهرش را بدون مانع بگیرد و به سلطنت بیاید.
به زودی از طرف پادشاه اجازه مطلوبی به دست آمد و آن را به اسقف بزرگ نشان دادند. پس از دیدن نامه پادشاه، اسقف بزرگ دیگر نمی توانست مخالفت کند و درخواست یولیانی را پذیرفت.
او با برکت در زمین جایی را که دو تابوت، اول شهید مقدس استفانوس و شوهرش الکساندر ایستاده بودند، باز کرد و تابوت با بقایای مقدس را به جای تابوت شوهر خود گرفت؛ این کاری بود که جولیانیا به نظر می رسید که فریب خورده است، اما در واقع به اذن خدا و به خواست اول شهید بود.
ایولینیا کشتی را روی یک عراده که توسط خچرها کشیده می شد، سوار می کرد و به راه خود ادامه می داد.
وقتی که او از اورشلیم خارج می شد، صدای فرشته ای در آسمان در آن شب شنیده شد که خدا را ستایش می کرد. و بوی بسیار خوشبو مانند گلدان های ریخته شده از صندوق بالا آمد.
"ای وای بر ما، چون می آیند و ما را می کشند".
و او با اشک های شادی پاسخ داد: "خاموش باشید، بچه ها، همه چیز با رضایت خدا و بنده مقدس او انجام می شود". و وقتی به شهر ساحلی اشکلون رسیدند، یک کشتی را یافتند که به سلطنت می رفت. و هزینه را به کشتیبان پرداخت کردند، و سوار کشتی با مزارع مقدس شدند و حرکت کردند.
و در حالی که کشتی در وسط دریا بود، طوفان وحشتناکی رخ داد و کشتی در حال غرق شدن بود. و همه ترسیدند، و موج های بزرگ را دیدند.
و در آن هنگام دریا آرام شد، و هر گونه سفری که به دنبال آن می رفت، امن بود، و نور شب از بالای سنگهای مقدس ظاهر شد، و بوی خوشبو از کشتی بیرون آمد، و آواز فرشتگان در هوا شنیده شد. و ما به کلدون رسیدیم، و تصمیم گرفتیم که پنج روز در اینجا بمانیم.
وقتی مردم شهر شنیدند که استفانوس مرده است، همه مریضان را به کشتی می آوردند و با دستان پطرس شفا می یافتند.
و استيفانوس را سنگسار كردند و بدرفتاري كردند و او را در خشكى و دريا آزار دادند.
آن ها با پدرشان به نزد پادشاه و پدر بزرگ رفتند و به آن ها خبر دادند و همه شاد شدند. پدر بزرگ با کلرا و همه مردم به سمت بندر رفتند تا جنازه ی شاه بزرگ را ملاقات کنند.
صندوق مقدس را از کشتی بیرون آوردند، آن را روی عراده ی پادشاه گذاشتند و با زبورها به محل پادشاه بردند. پادشاه اسکول دستور داد که معجزه های زیادی در آن زمان در کنار ارواح مقدس انجام شود و نمی توان گفت. به عبارت دیگر، همه کسانی که هر گونه بیماری و بیماری داشتند، شفا یافتند.
هنگامی که این راهپیمایی به حمام های کنستانتین رسید [این حمام ها توسط کنستانتین بزرگ تاسیس شده اند، پسری از او به نام کنستانتین ادامه داده شده و در سال 427 توسط فئودوسیوس کوچک به پایان رسیده است.
[آن ها در تپه ي 4 قرار دارند] ، خچرانی که گاراژ پادشاه را با جنازه ها حمل می کردند متوقف شدند؛ و هر چند که خدمتکارانشان آنها را مجبور به رفتن می کردند، آنها نمی توانستند از محل خود حرکت کنند.
و گفتند: "چرا ما را کتک می زنید؟" زیرا همان جا بود که استیفانوس، اولین کاهن مقدس، را به قتل رساندند. وقتی همه این را شنیدند، تعجب کردند و خدا را ستایش کردند.
پادشاه فوراً دستور داد که در این مکان کلیسا با سنگ بسازند و به زودی یک کلیسا زیبا به نام استفانوس اول شهید و روح القدس ساخته شد و در آن قدرت های درست او را برای جلال و ستایش خداوند و نجات دهنده ما عیسی مسیح با پدر و روح القدس قرار دادند.
در سال 1200 در این معبد حاجی روسی ما آنتونی وجود داشت؛ او در آن پیشانی اولین شهید را دید که با سنگ زده شده و نقاشی شده است.
امين. پيروان، تاج پادشاهيت از رنج هاي تو گرفته شده است. من به عنوان يه مسيحي، مثل استيفانوس، اولين شهید شده ام. تو به خاطر يهودييت و نفرت علني از يهودييت،
اولین کسی که در زمین به وسیله ی یک عملگر آسمانی، استفانوس را کشت اولین کسی که در زمین به خاطر مسیح خون ریخت اولین کسی که در آسمان تاج پیروزی را به دست آورد اولین کسی که در آسمان تاج پیروزی را به دست آورد
