23 August / 5 September New Style

خاطره ی ایوتکیو و فلورنتو

در محدوده ی کشور نورسی، دو مرد در یک تصویر مقدس و بیگانه زندگی می کردند؛ یکی از آن ها یوتخیه و دیگری فلورنتیه بود.

اوتیخوس که از گرمی غییرت روحانی گرم می شد، نه تنها به نجات خود، بلکه به نجات دیگران نیز اهمیت می داد و به هر وجه تلاش می کرد که همه را با آموزه ها و توصیه های نجات دهنده خود به خداوند هدایت کند؛ فلورنتوس، به سادگی خود، فقط در مورد خود فکر می کرد و تمام زندگی خود را در دعا می گذراند.

در نزدیکی محل سکونت این سنت ها، یک صومعه وجود داشت؛ اتفاقاً در این صومعه ابوا درگذشت؛ راهبان، با هم جمع شدند و به سوی او آمدند و از او خواستند که ابوا در صومعه آنها باشد.

او به درخواست آن ها گوش داد و به سراغ آن ها رفت و مسئولیت صومعه را بر عهده گرفت، ولی دوستش فلورنتو تنها یک نفر را در آن مکان رها کرد تا کلیسا که در آنجا داشتند خالی نشود (این کلیسا بسیار کوچک بود).

پس از یک بار بعد از انجام دعاهای معمول و خروج از معبد، فلورنتو یک خرس را دید که در کنار در معبد ایستاده بود، سرش را به زمین خم کرده بود و هیچ چیز از طبیعت وحشیانه اش را نشان نمی داد، بلکه به سادگی خود نشان می داد که او برای خدمات و کار از سوی خدا به فلورنتو فرستاده شده بود.

فلورنتین پنج گوسفند در گودال خود داشت؛ فلورنتین نمی دانست که چه کسی می تواند آنها را نگهدارد و نگهدارد، بنابراین به خرس دستور داد و گفت: "برو، این گوسفندان را به چراگاه ببر و آنها را چرا؛ و در حدود ساعت شش با آنها برگرد". و همیشه حیوان این کار را انجام می داد، به عهده گرفتن مراقبت از گوسفندان که به او سپرده شده بود؛ بنابراین کسی که عادت دارد همیشه طعمه را بخورید و آن را پاره کند، گوسفند را در حال گرسنگی و غلبه بر طبیعت طبیعی خود، می چراند.

وقتی مرد خدا می خواست تا ساعت نه روزه بگیرد، او به خرس می گفت که تا ساعت نه با گوسفندان بیاید، و خرس این کار را می کرد.

اما وقتی قصد نداشت تا ساعت نه روزه بگیرد، اما در ساعت شش تمایل به خوردن غذا را نشان می داد، در همان ساعت خرس نیز برمی گشت؛ به یک کلمه، حیوان به هر فرمان مرد خدا اطاعت می کرد و هرگز اشتباه نمی کرد، چون هرگز ساعت نه را که دستور داده شده بود به ساعت شش بیاید، نمی رسید، و برعکس، هرگز ساعت شش را که دستور داده شده بود به ساعت نه بیاید، نمی آورد.

چون خدا خودش به آن حیوان که در اختیار او قرار داده بود، عقل داد و به او آموخت که دستور پیرمرد را درک کند و خواستش را انجام دهد. بعد از اینکه حیوان مدت طولانی به پیرمرد خدمت کرد، در سراسر کشور شروع به پخش شدن مرد خدا فلورانس کرد، زیرا همه از این کار شگفت انگیز شگفت زده شدند، وقتی دیدند که حیوان گوسفند را می چراند و به پیرمرد خدمت می کند.

و شيطان، دشمن قديم، برخى را به حسودى برانگيخته است. و چون ديگران را در جلال خود مى بينيد، از حسودى كسانى كه از روى زشتى و بدرفتارى از راه هلاكت رفته اند، به دام مى افتد.

و چهار راهب، که از سوی شیطان به فلورنتین حسادت می کردند، چون استادشان معجزه ای انجام نمی داد، و در حالی که تنها فلورنتین، که استادشان در یک سلول بیابان رها کرده بود، مشهور بود، آن چهار شاگرد به فلورنتین آمدند و در جایی که خرس گوسفندان را به چراگاه می راند، خرس را کشتند.

چون در ساعت مقرر خرس به نزد پیرمرد برنگشت، پیرمرد دچار سردرگمی شد. پس از آن که تا شام صبر کرد، اما نه گوسفند و نه حیوان را انتظار کشید، پیرمرد از اینکه خرس که به سادگی به برادرش عادت کرده بود، نزد او برنگشته بود، غمگین شد.

روز بعد صبح فلورنتو به دنبال حیوان و گوسفند به میدان رفت و وقتی خرس را دید که کشته شده بود، پیرمرد بسیار غمگین شد. پس از بررسی دقیق و فهمیدن اینکه حیوان توسط چه کسی کشته شده بود، پیرمرد شروع به گریه کرد؛ اما او نه به اندازه مرگ خرس، بلکه به خاطر شرارت مرگبار آن چهار برادر گریه می کرد و به شدت گریه می کرد.

وقتی ابا یوتکیه از غم و اندوه فلورنتینوا خبر گرفت، او را نزد خود خواند و او را تسلی داد. اما مرد خدا در حضور ابا، با چهره ای عمیقاً غمگین، گفت: "من به خداوند قادر مطلق امید دارم که کسانی که خرس را که هیچ آسیبی به هیچ کس نرساندند، کشته اند، در زندگی فعلی در برابر چشم همه از خداوند مجازات شوند.

پس از این همه اتفاق، مرد خدا فلورنتین به شدت ترسید و برادران خود را نفرین کرد، و در تمام عمر خود هرگز از غم و اندوه برای برادران خود که خود را قاتل وحشیانه آنها می نامید، دست برداشت.

خداوند متعال این همه را برای این کرد که این مرد ساده و نیک بخت هرگز به هیچ کس آسیب نرساند. این مرد نیک بخت کار شگفت انگیزی دیگری نیز انجام داد. وقتی که خبرش به همه جا پخش شد، یک دیاکون از دور به سوی او آمد تا دعاهای او را قبول کند و برکت دهد.

بنده خدا، براي من دعا کن

در آن زمان هوا بسیار پاک و روشن بود، زیرا نور خورشید آن را روشن می کرد. فلورنتین از سلول بیرون آمد و روی زمین ایستاد، چشمانش را به آسمان بالا برد و دست هایش را به آسمان بالا برد و دعا کرد که خداوند آن شرورها را به وسیله ای که خودش می دانست از آنجا بیرون کند. و ناگهان رعد و برق آمد و رعد و برق را از بین برد و همه مارهای در آن جا زندگی می کردند. وقتی این همه را دید، فلورنتین مرد خدا، دوباره چشمانش را به آسمان بالا برد و گفت:

تو، ای خداوند، مارها را می کوبی، اما کیست که آنها را از اینجا باز می گرداند؟ " و در همان لحظه که او حرف می زد، تعداد پرندگان بسیار زیادی به شمار مارهای کشته شده می آمد، و هر پرنده ای یک مار را می گرفت و به دور می برد و به آنجا می انداخت. و مکان که مکان مقدس در آن قرار داشت پاک می شد.

او در طول تمام روزهای زندگی خود در خوشنودی بزرگ خدا زندگی کرد و به زندگی بی پایان رفت. به همین ترتیب، Eutychius مقدس، گله ای را که به او سپرده شده بود، برای سال های زیادی نگه داشت؛ بسیاری را به راه پادشاهی آسمانی هدایت کرد و بسیاری را به نجات هدایت کرد، و او را به خداوند سپرد.

و کسی که در زندگی اش معجزه ای انجام نداده بود، معجزه ساز به نام خود بود، زیرا از لباس هایی که بعد از مرگ او باقی مانده بود، بیمارانی که از بیماری های گوناگون رنج می بردند، شفا می یافتند. و خداوند بنده خود را بزرگ می کرد.

هنگامی که باران نمی بارید و زمین دچار خشکسالی می شد، ساکنان آن کشور با هم جمع می شدند و لباس مقدس اوتیخوس را می بردند و آن را به کلیسا می بردند و بعد از دعا به خداوند، با آن از روستاها، مزارع و باغ ها عبور می کردند؛ و بلافاصله از جانب خداوند باران می بارید که زمین را رطوبت می داد و سیر می کرد.

این به همه آشکار شد که چه قدر قدرت درونی فضیلت روحانی کسی که با یک لباس بیرونی در مقابل خداوند تقدیم می شود، در زندگی از خشم خداوند دور می شود، بزرگ است. بنابراین خدا در آن زمان با هر دو رضایت خود جلال می یابد، اما اکنون به واسطه آنها توسط ما، بندگان خود جلال می یابد، و تا ابد جلال خواهد داشت. آمین.